من ماندم و حوضم...

به نام خدا

 

امروز یکی از دوستام میخواست به بهشت زهرا برود، سر خاک پدرش . من هم گفتم خوب با هم برویم. ماشین را برداشتیم و به راه افتادیم . پدرش را تازگی ها از دست داده بود . میگفت:  «جایش خیلی خالیه مهدی . همیشه به لباسهاش که نگاه میکنم بغضم میگیرد .دلم برایش یک ذره شده ...» من هم فقط گوش میکردم و سعی میکردم حرفهایش را قطع نکنم . خوب میدانم وقتی کسی دردودل میکند گوش میخواهد برای گفتن حرفها و زبانی برای آرام کردنش . چیزی نداشتم به او بگویم .فقط گفتم صبر داشته باش . اتوبان شلوغ بود . همیشه شب های جمعه شلوغ است ؟ نمیدانم. شاید این مناسبتها دلیلش باشد . به بهشت زهرا که رسیدیم تمام قبرهای جدید که دو ماه پیش خالی بود، حالا دیگر پر شده بود . فکر کنم وقتی نوبت به ما برسد دیگر جایی نباشد. کمی آن طرف تر مادری را دیدم که خیلی بیتابی میکرد . جلوتر  رفتم عکس پسر بیست و  چند ساله اش را گذاشته بودند . مادر بدجوری شیون میکرد . دلم برایش سوخت! من هم کمی درجمعشان ایستادم . نتوانستم طاقت بیاورم . گریه ام گرفت .آنجا را ترک کردم پیش بچه ها برگشتم. بعضی ها خیرات میکرد، خدا قبول کن، خدا بیامرزتشان، فاتحه ای خواندیم و رفتیم. اما توی راه با خودم فکر میکردم چه حکمتی در این دنیا هست که ما نمیدانیم . خدایا کمی رحم کن بر  دل مادرهای دلسوخته . کمی صبر بده بر پدران دلشکسته . حالا دیگر به خانه رسیدم. همه بچه ها رفتند سوی خودشان .

حالا من ماندم و حوضم...

این روزها ...

به نام خدا

آدم ها این روز ها کمی پیچیده تر شده اند، بطوری که خودشان هم سر در نمی آورند. کنار هم که می آیند از گلایه هایشان می گویند و وقتی از هم دورند از احساساتشان! ... آدمها این روزها کمی پیچیده تر شده اند، از دور همدیگر را دوست دارند و از نزدیک ریاکارند. مانند عید دیدنی های شب های عید، انگار یک جور اجبار است، آمدن و نشستن، آجیل و شیرینی خوردن و رفتن، همه به هم لبخند می زنند، اما وقتی برای شنیدن مشکلات هم ندارند، و یا از اختصاص زمانی برای آن بیزارند. آدمها این روزها کمی پیچیده تر شده اند، آنها همیشه یکدستشان به دهان و با دست دیگرشان مال یکدیگر را چرتکه می اندازند. آدمها این روزها کمی پیچیده تر شده اند، انها از ابراز احساساتشان به یکدیگر پرهیز می کنند، آنها رایگان چیزی نمی فروشند، حتی لبخندهایشان، حتی سلام کردن هایشان، آنها آدمهای دیگر را طبقه بندی کرده اند، هر کدام منفعتش بیشتر باشد، دوست داشتنی تر است!!! 

تعجب آور است وقتی برای آدمهای این روزها، بخواهیم از عاشق شدن هایمان بگوییم، یا از بازی ها و شادیهایمان، دوست داشتن هایمان،دلخوشی هایمان،  اینکه گذشت داشتیم، ایثار می کردیم! برای آدمهای این روزها، اینهایی که گفتم بیشتر شبیه داستان های خنده دار و یا قصه های هزار و یک شب است که گاهی خودمان نیز به واقعی بودنشان شک می کنیم. 

تقصیر ماست !

 

به نام خدا

 

یکی گفت : که چی ؟! زندگی زیباست ؟! آخر کجای این زندگی کوفتی زیباست که تو می گویی ؟! گفتم : خوب کجایش زیبا نیست ؟ گفت : همه جایش نازیباست ، پر از نفرت و تزویر ، پر از دورویی ، زیبایی ای نمی ماند ! .هر چه بیشتر دروغ بگویی بیشتر دوستت دارند و هر چه بیشتر ریا کنی انگار  در ادامه سرش را تکان داد و من گفتم: تا تو چه بخواهی از آن . زندگی با همه سختی هایش زیباست ، با همه غصه هایش  ، با همه خاطرات تلخ و شیرینش . لبخند تلخی زد و گفت :  چه ابلحانه !  گفتم : زندگی زیباست ،و اگر زشت دیده می شود ، زشتی هایش تقصیر ماست ، تقصیر من ، تقصیر تو ...

 

 

کاش طاقتمان طاق نشود !

به نام خدا

 

این روزها با تمام روزهایی که تا به حال زندگی کرده ام فرق می کند . نه برای من ، بلکه برای همه ما ایرانی ها . روزهایی که برایت می گویم  افسانه نیست و یا از فکر بیمار یک نویسنده متساعد نشده است .هر از گاهی که تاریخ را می خواندم به نکات مهم و بسی مبهم بر می خورم . و گهگاه نیاکانم را برای ارتکاب حماقت در برخی از نقاط تاریخی سرزنش می کردم . این سرزنش خواسته من نیست . این رویه مختص ما ایرانی هاست . نسل هایی که خود را برتر از نسل پیش از خویش می پنداریم . در تاریخ می خوانیم سلسله های ایرانی هر کدام که روی کار آمدند، سلسله قبلیشان را حذف و تا می توانستند نابود کردند . مثل ساسانی ، که چطور تمام ظواهر اشکانی را از روزگار محو کرد . مثل پهلوی ، که چطور میهن پرستی و عرق به تاریخ باستانی ایران را تبلیغ می کرد ولی در عمل سلسله قاجاریه را از محاسبات تاریخی ایران حذف می کرد . می دانید چرا ؟! چون مردم در وادی مقایسه نیافتند . و تا نسل بعدی کسی یادش نباشد که چطور بود و چطور شد ! ... می دانی ، این روزهای سرزمین من هم مانند آن روزهای جنگ چهره ای جنگی به خود گرفته است . فرقش در مردمش است . مردم آن روزها کمتر منفعت طلب بودند و مردم این روزها اما بیشتر ! ...  مردم آن روزها دروغ را آفت می دانستند و اما این مردم این روزها آن را مصلحت ... شاید تو که در آینده می آیی و چیزی نمی دانی  با خواندن آن کتابهای کذایی تاریخی  بر حماقت ما بخندی . اما من امروز فهمیدم نیاکانم همیشه هم حماقت نکرده بودند ، آنها گاهی چوب پاکی و صداقتشان و گاهی هم چوب سادگی را خورده بودند .  نمی دانم نسل ما کدام چوب را خورده است ؟ ولی مطمئنا  ما هم آدمهای خوبی بوده ایم که روزگار با ما اینگونه بود . زیرا روزگار همیشه بر وقف مراد انسانهای بد است . با تو هستم که در آینده خواهی آمد . نسل ما قربانی چیزهایی شد که باورش داشت و تا آخرش ایستاد . اگر دیدی زمین خورد آن طاقت ما نبود . آن طاقت روزگار بود که طاق شد ...

 

این اصلا خوب نیست ...

به نام خدا

 

می دانی ، گاهی حرفهایی داری که می خواهی بگویی . و خودت را خالی کنی . و گاه دوست داری ساکت باشی و فقط نگاه کنی .  کنار مادر و پدرت که باشی احساس امنیت می کنی ، حتی اگر سن و سالت هم از جوانی گذشته باشد . تکیه گاه داری ، یک جور حس خوب . همه ما وقتی در کنار نزدیکان و عزیرانمان هستیم ، یک چیز را بیشتر از همه چیز پنهان می کنیم . و آن هم عشق و علاقه ما نسبت به آنهاست . دوست داری هر روز صبح که از خواب بیدار می شوی دست پدر و مادرت بوسه بزنی و یا محکم به شانه برادرت بزنی و خواهرت را در آغوش بگیری . دوست داری برای پدرت چای بریزی و بنشینی و تماشایش کنی . دوست داری بگویی مادر تو فقط بنشین ،کارها با من.  دوست داری دوستانت را هر روز ملاقات کنی و حرفهایشان را بشنوی . کاش غرورمان را کنار بگذاریم ، این غرور لعنتی که همه چیز و همه لحظه های قشنگ را از ما دزدیده است . این اصلا خوب نیست  ، وقتی عاشق کسی هستیم ... این را بلند به او نگوییم .. ولی وقتی از کارش عصبانی می شویم ، آن را با صدای بلند متذکر شویم   ... 

 

 

آذرآبادگان

به نام خدا

 

 

خشن و بی رحم

به نام خدا

 

گاهي سرنوشت از آدم انتقام مي گيرد . یابر عكس ...    ديده ام آدمهايي كه ازسرنوشت انتقام مي گيرند ...زندگي پر از انتقامهاي متقابل است . بعضي با سكوت . بعضي ها با جنجال . بعضي ها هم كتاب می خوانند شاید دردهايشان موقتا تسكين پيدا مي كند  . مردم راببين . آيا آنها سرنوشت خود را با آزادي كامل انتخاب كرده اند ؟يا همچون من سرنوشتي از پيش تعيين شده دارند ؟ زن خانه داري كه ميخواست مانكن شود...مديربانكي كه دوست داشت نوازنده شود ... دندانپزشكي كه دوست داشت به دنبال ادبيات برود ... دختري كه كار كردن در تلويزيون تنها هدفش به حساب مي آمد ، ولي به صندوقداري در فروشگاه اشتغال داشت .ما در دنيايي پر از اندوه زندگي مي كنيم .ميتوانيم روياهاي گوناگون داشته باشيم .ولي سرنوشت خشن و بي رحم است .

 

 

خصومت شخصی !

 

به نام خدا

 

حکومت  در کشور ما حرفهای زیادی برای آقایان و خانمها داشته است . به آقایان الفبای شهادت ، ایثار ، خانواده دوستی ، کارکردن تا همیشه ، حرف گوش کن بودن و ... و به خانمها غرور ، قدرت ، دستور دادن ،جیغ زدن ، یک کلام بودن و رانندگی عجیب را آموخته است .  مرد که باشی همه چیز فرق می کند  . کسی نگرانت نمی شود و دلش برایت نمی سوزد .حق نداری خسته شوی . حق نداری کار نکنی .حق نداری گریه کنی. حق نداری بلد نباشی ، حق نداری نتونی ،  حق نداری حق داشته باشی ... اما زن که باشی همیشه حق با شماست !

 

 

 

 

هیچکس نبود !

به نام خدا

 

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدم  با عجله سر صورتم را شستم و زیر کتری را هم روشن کردم. رادیو  را باز کردم .نمیدانم چرا رادیو فقط صدای خش خش ممتد می داد فکر میکنم موجش خراب شده باشد زیرا روی هر ایستگاهی می گذاشتم تنظیم نمی شد . بی خیالش شدم . جالب بود صدای این همسایه ی بالایی هم اصلا نمی آمد . آخر هر روز موقع رفتن دختر مدرسه ایش کلی توی راه پله ها سر و صدا می کردند. بی توجه به همه این مسائل . لباسهایم را پوشیدم یک فنجان چای خوردم و از خانه بیرون زدم . سکوت ...  تا چشم کار می کرد خالی ... خیابانها را می گویم نه ماشینی، نه آدمی ، فقط سکوت . وارد خیابان اصلی شدم . گفتم چه خبر است ؟! از دور صدای آمبولانس می آمد . به ساعتم نگاه کردم ، ساعت از ۷ گذشته بود .شاید سرویس رفته باشد . ترس همه وجودم را گرفت . تصمیم گرفتم تا انتهای خیابان اصلی که تقاطع یک چهارراه بود بدوم . خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده است ؟...  هیچکس نیست ... ناگهان فکرهای احمقانه مغزم را پر کرد ... زلزله؟ ! سونامی؟ !  نه ممکن نیست. همه چیز سالم است ... پس چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد ؟ ناگهان صدای خش خشی نظرم را جلب کرد . خوب که دقت کردم ۱۰۰ متر جلوتر پیر مرد رفتگری را دیدم که در حال جارو کردن خیابان است . به سرعت خودم را به او رساندم ازش پرسیدم . آقا ببخشید ؟ پیرمرد که ماسکی به صورت داشت نگاه  کرد و باز به کار خودش ادامه داد . گفتم آقا ببخشید چه اتفاقی افتاده ؟! رفتگر دوباره نگاهم کرد و گفت اتفاق ؟! منظورت چیه ؟ گفتم خوب چرا هیچکس در خیابان نیست . پیرمرد نگاه معناداری انداخت و گفت .. نگاهی به ساعتت انداختی ؟ ساعت از نیمه شب هم گذشته ؟ گفتم : چی ؟ مگر ساعت چنده ؟ گفت : ۱۲:۴۰ بعد از نیمه شب!!!...

پی نوشت : با کمی تغییر از دفتر خاطرات بابا ( سال ۱۳۵۵)

 

 

شب برفی

به نام خدا

 

صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم که چقدر هوا سرد است . صورتم را شستم و رادیو را روشن کردم . اخبار می گفت برف در ارتفاعات به ۹۰ سانتی متر هم رسیده است . به گزارش هواشناسی این وضعیت همچنان و در روزهای آینده ادامه دارد ... صبحانه ام را روی میز گذاشتم . رادیو درست می گفت این را از دیشب که در پیاده رو زمین خورده بودم فهمیدم . از پنجره بیرون را رصد کردم . برف همچنان در حال باریدن است .  یاد شب گذشته افتادم . به سرعت همانجایی را نگاه کردم که آن جوان ایستاده بود . دیشب که به خانه می امدم جوانی که لباس عربی به تن داشت و دستاری سبز به نشانه سید بودن به سرش  بود نظرم را جلب کرده بود . ذکر مصیبت کربلا می خواند، وقتیکه هیچکس از زور سرما حتی کوشه ی در خانه اش را هم باز نمی کرد ...

 

 

چرا می ترسی؟! ...

به نام خدا

 

چرا وقتی تنهایی تمام دنیا را حریفی ؟! اما در واقعیت از سوسک هم می ترسی ؟! چرا وقتی با خودت حرف میزنی فحش می دهی  ولی با دیگران مودب هستی ؟ چرا وقتی رییست را می بینی با خودت می گویی : اه بازهم این آمد... ولی وقتی به او میرسی با لبخند و احترام سلام می کنی؟! چرا وقتی پلیس را نمی بینی قوانین را زیر لاستیک خودرویت له می کنی اما وقتی می بینیش کمربندت را می بندی و چنان رانندگی می کنی که گویی تا به حال هیچ قانونی را نقض نکردی و نخواهی کرد ؟! چرا وقتی پای بحثهای سیاسی به وسط می آید طرف حق را می گیری . اما وقتی جلوی دوربین تلویزیون توی خیابان از تو مصاحبه می کنند ۳۶۰ درجه تغییر موضع می دهی و حرف دیگری را  می زنی ؟ چرا وقتی سیگار کشیدن را دوست داری به همه می گویی از دود متنفرم ؟! چرا می گویی از دروغ متنفری در حالی که روزت را با دروغ شروع می کنی و با تزویر به پایان می بری ؟! چرا در تنهایی وقتی در آیینه با کسی که دوستش داری صحبت می کنی همه چیز را می گویی ..اما وقتی در واقعیت به او میرسی حتی می ترسی نگاهش کنی؟! ...

 

چه فرقی دارد ؟!

به نام خدا

 

یکی از مجله ها رو ورق می زدم که مطلبی نظرم را جلب کرد . موضوعش  در مورد مردم ژاپن و سونامی بود . میلیاردها ین توسط مردم این کشور به دولت برگردانده شد ! . هنگامی سیل و زلزله قسمتهایی از این کشور را در نوردید بانکها و مغازه ها و خانه های زیادی را ویران کرد . بعد از سانحه ، مردم پولهای زیادی را در خرابه ها و گل و لای پیدا کردند. آنها گاو صندوقها و طلاهایی را پیدا کردند که مشخص نبود صاحبانشان چه کسانی هستند و یا اصلا زنده هستند یا نه ؟  همگی آنها را به دولتش برگرداندند . کیفهای پولی که متعلق به دیگران بود . دولت ژاپن اعلام کرد ۹۸ درصد پولها  به صاحبانشان برگردانده شده . در جای دیگرش نوشته شده بود مسئولین شهر در خیابان به مردم سجده می کردند و از اینکه نتوانستند در مقابل این بلا از آنها مراقبت کنند عذرخواهی می کردند . بی اختیار آدم به این موضوع فکر می کند . همه کسانی که پولها و طلاها را پیدا کرده بودند می توانستند آنها را برای خود بردارند و این همه بلا و مصیبت را مزیدی بر علت بر شمرند . اما جای دیگری هم از دنیا وجود دارد .  هنگامی که مردم شریفش صبح تا شب برای درآوردن نانی تلاش می کنند . و به زحمت پولی برای زندگی کردن در می آورند  و همه ریاضت اقتصادی را به جان خریده اند . برخی از  مسئولین بی مسئولیتش هزاران هزار میلیارد پول بیت المال را به جیب می زنند و وقتی دستشان هم رو می شود هیچ ابایی ندارند و مثل شهرام جزایری که با بی شرمی محض می گفت اگر از زندان بیرون بیایم باز هم ظرف مدت یکسال این کار را انجام می دهم و این ثروت را جمع می کنم !!! . راستی چه فرقی بین آن بودایی بت پرست و این مسلمان نماهای  از خدا بی خبر است ؟!

 

دلگیر

 به نام خدا

 

از افتخارات من بود تا با او باشم ، همه چیز دست به دست هم داده بود تا این مهم رخ دهد .حتی اتفاقات روزمره هم که برای هر دویمان پیش می آمد نیز بعضی وقتها یک جورهایی به هم گره            می خورد. حالا دیگر از این افتخارات و خاطره ها مانند مدالهای زیبا و تندیس های یادبود روی تاقچه ی اتاقک دلم  نگهداری میکنم . گرد و خاکشان را نمی گیرم . با اینکه بهترین دارایی من هستند . نمی خواهم رنگ و بویی تازه به خود بگیرند . زیرا با همه زیباییشان دلگیرند ...

 

                                                                      

 

 

خاطرات بد ...

 

 

وقتی سوار اتوبوس میدان انقلاب شدم . از هیچی خبر نداشتم . آن روزها اطلاع رسانی اینقدر نبود . که ما که در آنسوی شهر بودیم بفهمیم که این سوی شهر چه خبر است . روز ۱۸ تیر بود و برای دریافت کارت دانشگاه از منزل بیرون زده بودم . شاید ۶ یا هفت ایستگاه مانده بود که اتوبوس توقف کرد . همه ناراضی بودند . داد و بیدادشان با راننده بود . راننده که چاره ای نداشت گفت از اینجا به بعد خیابان را بسته اند . همه پیاده شدند . من هم راه خودم را گرفتم و رفتم . سمت پل حافظ مسیرم بود .بالاخره بعد از ۴۵ دقیقه راه رفتن به درب دانشگاه امیر کبیر رسیدم . قرار بود کارت ورود به جلسه امتحان رو دریافت کنم . صف زیادی منتظر گرفتن کارت بودند . آن روزها هنوز سیستم اینترنت و کارت اینترنتی نبود . باید می رفتی مثل بوق در پشت درب دانشگاه می ایستادی . هنوز نوبت من نشده بود که کارتم را بگیریم . عده ای چماق بدست را دیدم که پشت سر یک نیسان با چه شتابی شعار گویان به سوی کوی دانشگاه حرکت می کردند . شنیده بودم جلوی درب دانشگاه تهران هم درگیری وجود دارد . یاد حرفهای مردم توی اتوبوس افتادم . لباس شخصی ها و این حرفها . مثل اینکه بی راه هم نگفته بودند . ناگهان خیابان بدجوری شلوغ شد . انگار درگیریها به خیابانهای اطراف کشیده شده بود . من که خیلی ترسیده بودم . بی خیال کارت و دانشگاه شدم و از همون راهی که آمده بودم برگشتم . از آن روز همیشه با خودم به این سئوال فکر می کردم . که چه کسانی ، با چه اهدافی و چرا ؟!

 

 

 

يك بام و دوهوا

 

به نام خدا

 

هوای گرم تابستان جوری نمود کرده که دیگر شبها بدون دستگاههای خنک کننده نمی شود خوابید . تب داغ هوا با هوای داغ امتحانات همخوانی پیدا کرده . جاده تهران ساوه این روزها حکم جاده الدورادو را برای من دارد . فقط تفاوتش در این است که زائران جاده الدورادو یک هدف دارند آن هم خود الدورادو است . از سوی دیگر زائرین جاده الدورادو میدانند که هدفی دارند و میدانند که دست یافتنی است .آنها هزینه هایی که می کنند با دل و جان انجام می دهند .و حتی از خود بیشتر مایه می گذراند .الیته در این راه منظورم راه خودم است .كه  راهی  جز حفظ و پاسداری از میراث گرانبهایمان نیست . این همه استاد و  دانشجو این همه هزینه های سرسام آور که دامن دولت و دانشجو را گرفته است . این همه وقت و بی وقت . این همه حرف و بی حرف . این همه عشق و عزت ... همه و همه یک طرف . مثل لشگری با پشتوانه سربازان گمنام ، که برای حفظ عظمت ایران زمین شب و روز شمشیرها را در غلاف نمی کنند . و برای پاسداری از کیان و هویت تاریخی اش همچنان در سرزمینهای قادسیه و دشتهای مغان می جنگند تا بتوانند آن یکبار غفلت را جبران کنند . آن وقت آنسوی این داستانها عده ای نادان به وجود مجسمه های قهرمانان ملی این سرزمین به چشم طاغوت می نگرند و در فکر سرنگونی آن هستند . گروههای مذهب گرای متحجر . داستانهای تاریخ را زیاد خوانده ام . اما یکی داستانهایش هرگز بغض مرا فرو ننشاند . و از سوی دیگر حس وطن پرستی ام را گسترش داد . و آن شخص کسی نبود جز آریو برزن . شخصی که با سپاهی اندک ضربات کاری ای بر پیکر سپاه متجاوز  و یاغی اسکندر وارد نمود . آنقدر جنگید تا خود و یاران با وفایش کشته شدند . مجسمه اش اکنون در استان کهکیلویه و بویر احمد در ميداني موسوم به نام خودش است .   آیا این مشخصات یک قهرمان ملی نیست ؟ آنها به خود اجازه می دهند به جای یک ملت تصمیم بگیرند و خود را طلایه داران به حق اسلام بدانند . بعد تشخيص مي دهند تا قهرمانان ملي ما را به زباله دانهاي شهرداري بياندازند . راستي اين همه تناقض در يك حكومت براي چيست؟ از سويي اين همه هزينه صرف تاسيس دانشگاه و بستن قراردادهاي ميلياردي براي گسترش صنعت گردشگري اين كشور مي شود و از سوي ديگر تلاش براي حذف و نابودي انچه به عنوان تاريخ پيش از اسلام  است ادامه دارد ...

 

روز مادر

به نام خدا



این روزها رادیو و تلویزیون ، روزنامه ها ، مجلات، پیامک ها و نگاهها همه چیز دور محور روز زن و مادر می گذرد .توی تاکسی که می نشینم رادیو روشن است . مجری رادیو هر چند کلمه یکبار نام مادر را به زبان می آورد  .از تبلیغات تلویزیونی گرفته تا بیلبوردهای تبلغاتی بزرگراهها . همه از مادر دم می زنند . نا خوداگاه یاد پسر هفت هشت ساله  همسایه مان می افتم که دو ماه پیش توی عید نوروز مادرش را بر اثر یک حادثه رانندگی در جاده شمال از دست داده بود . راستی آن پسر بچه و بچه هایی شبیه او آیا این روزها هم مانند دیگران خوشحالند ؟ آیا کسی هست که کمی از شادی این روزها را با آنها قسمت کند ؟! همینطور که به این موضوع فکر می کردم راننده در واکنش به حرفهای رادیو آهی کشید و نگاهی به من کرد و گفت : جوون مادر همیشه عزیزه اما ما که خیلی وقته از داشتنش محروم شدیم . بعد یک لبخند تلخی زد و سرش رو تکان داد . خوب راست میگفت این تنها بچه ها نیستند که دلتنگ مادرشان میشوند .گاهی آدم بزرگها هم مثل بچه ها از فرط دلتنگی گریه می کنند .


امروز تولد ۵ سالگی این وبلاگ است.

سکوت

به نام خدا

 

از اینکه بعضی وقتها ، بعضی جاها آدم نمی تواند از آرمانهایش دفاع کند حس بدی به من دست می دهد .استاد دیروز درباره اعتقادات و آرمانها صحبت میکرد . خیلی حرف زد شاید یک ساعت ... همه نگاه می کردند وقتی نه کاملا بلکه گوشه ای از اعتقادات را لگد مال میکرد . هیچکس نظری نداد . هیچکس حرفش را نگفت . شاید بعضی ها موافق بودند و برخی مخالف . اما آنها که مخالف بودند چه ؟ همه و همه فقط سکوت . می دانید ما ایرانی ها می ترسیم حرف بزنیم . شاید به خاطر این است که از جامعه طرد شویم .شاید نمی دانیم عکس العمل بعدی دیگران چه خواهد بود  ؟! نگرانیم بد شود . دیگران هستند تا وقتی که با حرفهایشان موافقی . یاد کتاب استاد شریعتی افتادم ."مذهب علیه مذهب"که استاد چه حرص و جوشی می کرد تا کسی حرفهایش را  بشنود ...

 

دوباره درس می خوانم ...

به نام خدا


 

داشتم درس می خواندم . نگاهی از پنجره به بیرون انداختم . خسته شدم ، کتابم را بستم . کنار پنجره حیاتمان هر چند که زیاد زیبا نیست ، می ایستم . من را یاد چیزی نمی اندازد . یک لیوان چای . یک عالم جزوه درسی . امتحانات میان ترم . دوست دارم درس بخوانم . اما می دانم زیاد توفیری ندارد . در ایران معمولا سواد حرف اول را نمی زند . کسی که می خواهد استخدام شودباید کسی یا کسانی را داشته باشد . اینجا قانون حکومت نمی کند . انها که پول دارند  درگیر بازار طلا و سکه اند و آنها که ندارند پشت درب شرکتها و سازمانها علف سبز می کنند . و یا دست فروشی می کنند . و یا کمی بهتر با مدرک فوق لیسانس در پیک موتوری محلمان کار می کنند.تازه دیشب یکی از دوستانم را دیدم که با وانت آلوچه می فرخت . فصل آلوچه الان در ورامین است. به فکر افتادم خوب بد نیست کیلویی ۲ ،۳ تومان می شود فروخت . با خودم گفتم تا درآمدن آلوهای دماوند صبر میکنم . تا اواسط تابستان ...

  کتاب را  باز می کنم  و دوباره درس می خوانم .  

 

 

ميدان اعدام

به نام خدا



محمدیه نام دروازه‌ای بود در تهران  که در زمان محمد شاه قاجار، بین این میدان و آرامگاه سیدنصرالدین، ساخته شده بود که به نام دروازه محمدیه یا غار قدیم خوانده می‌شد. این محل در دوره‌های بعد به میدان اعدام معروف شد که نام دیگر آن پاقاپوق بود. در این میدان‌ محکومان به اعدام را بر روی سکویی در وسط میدان بر روی زانو می‌نشاندند و میرغضب، پس از سیاه بازی‌هایی که برای اخاذی مردم انجام می دادو پول قابل توجهی به دست می آورد ، با کارد تیزش در حالی که انگشت‌هایش را داخل سوراخ‌های بینی محکوم فرو کرده بود با یک ضربه سر وی را می‌برید و آن را در چاه می‌انداخت‌. دروازه‌های محمدیه ،غار و حضرت عبدالعظیم در این محله قرار داشت‌.اکنون ایستگاه مترو در این میدان ساخته شده است‌.اينها وصف ميدان اعدام بود . جايي كه امروز ديگر به اين نام نيست . و هيچ اعدامي هم آنجا صورت نمي گيرد . اما چند روز پيش انگار در جايي ديگر حكم اعدام صادر ميكردند .فرقي هم ندارد آن يك نفر يك روز رئيس جمهور بوده ...

                                                                      


میلاد پیامبر بزرگ مهر و مهربانی حضرت محمد (ص)و بنیان گذار مذهب عظیم شیعه امام جعفر صادق (ع)تبریک و تهنیت باد.


ميدان ژاله

به نام خدا


اينروزها من را ياد جنبش هاي آزادي خواهانه مي اندازد . ياد روزهايي كه همه حرف دلها و زبانها يك چيز بود آزادي ...  اما آزادي چه قيمت گزافي داشت . و چه تاواني ... حالا كه نگاهي نه چندان عميق به گذشته مي كنم . مي بينم شايد خيلي خيلي بيشتر هم پرداخته ايم . پيروزي حق ما بود و به آن رسيديم . اما نگهداشتن پيروزي انگار سخت تر است .  مي دانيد  دفتر خاطرات من به آن روزها قد نمي دهد . مطمئنم اگر مي داد حرفهاي بهتر براي گفتن داشتم . نقل قول فايده اي ندارد . من هر روز از كنار ميدان ژاله (شهداي فعلي) رد مي شوم . يادم هست قديمها سه تنديس از گلهاي لاله  به نشانه تجليل از شهداي 17 شهريور ساخته بودند و در وسط ميدان گذاشته بودند . اما الان ديگر سالهاست كه از آنها خبري نيست .ميدان شهدا اين روزها محل گذر اتوبوسهاي برقي است  . اصلا ميدان شهدايي وجود ندارد ، به يك چهارراه تبديل شده است كه از غرب به بهارستان و از شرق به بزرگراه شهيد دوران و از شمال به ميدان امام حسين و از جنوب به شهباز ختم ميشود. به خودم مي گويم اگر ما هم يك روز همه بهايي را كه براي آزادي داده ايم فراموش كنيم آن وقت مانند اتوبوسهاي بي روح برقي از روي لاله ها رد مي شويم ... 



مي توانم كار ديگري بكنم ؟

به نام خدا

 

 

این روزها تب داغ امتحانات ورودی دانشگاهها بالا گرفته است .همه شوق ورود به دانشگاه را دارند . آنها نگران آینده خویشند . و این راه را راه ناگزیر برای ساختن آینده خود می دانند . بیشتر دوستانم مدرک دارند . البته به این معنا نیست که در هر شغلی که دوست دارند کار مي کنند .کاملاْ برعکس، وارد دانشگاه میشوند و از آن بیرون می آیند . فقط به خاطر اینکه کسی زمانی گفته دانشگاه مهم است ، گفته اگر کسی می خواهد در زندگی موفق شود باید مدرک بگیرد . و بدین ترتیب دنیا فاقد باغبانهای عالی ، نجارهای زبردست ، عتیقه فروش ها، مجسمه سازها و نویسنده های عالی می شود .يادم مي آيد دوست خانوادگي اي داشتيم كه سخت كار مي كرد تا دخترش در رشته جامعه شناسي در دانشگاه درس بخواند . دختر درسش تمام شد . درهاي زيادي را براي كار زد . در آخر هم تصميم گرفت منشي يك شركت شود . اما باز هم  به خودش مي باليد و ميگفت دخترم مدرك دانشگاهي دارد...

 گاهي آنقدر اسير روش زندگيمان مي شويم كه فرصتهاي عظيم را از دست مي دهيم . بيشتر مردم گمان مي كنند فقط كافيست يك مدرك دانشگاهي داشته باشند ازدواج كنند ، صاحب فرزند شوند ،و همينطور ادامه پيدا كند . كسي از خودش نمي پرسد ((مي توانم كار ديگري بكنم ؟ ))

 

 

کتاب قانون

به نام خدا

 

امروز وقتی ساعت ۶ از خواب بیدار شدم .و از اینکه شب گذشته نتوانسته بودم خوب بخوابم سخت بدنم درد میکرد . کمی با خودم غرو لند کردم و بعد از جایم بلند شدم . میدانید آدم از این قوانین ساخته شده بدست خودمان گاهی خسته می شود .مثلا ساعت ۷ صبح باید سرکار حاضر باشی . باید به همه لبخند بزنی. باید خوش لباس باشی . تا شب باید با ادب باشی ! ... 

 در دانشگاه واحد درسی ای داشتیم به نام آداب و سنن ملل . این کتاب به برخی از آداب اقوام مختلف جهان پرداخته بود . مثلا درمورد فرانسویها میگفت آدمهایی هستند که الکی نمیخندند و با آمریکاییهای خنده رو همیشه مشکل دارند . و از نظر اخلاق سیاسی  فقط ایرانیها را مثل خودشان می دانند . یا کره ای ها که عدد ۴ را نحص میدانند  و اصولا دوست ندارند در طبقه چهارم زندگی کنند و یا پلاک خونه شان ۴ باشد . یا خودمان که ۱۳ را نحص میدانیم .و پلاک خانه مان ۱+۱۲ می کنیم . واقعا بعضی وقتها که فکر میکنم، با خودم میگویم چقدر  دوروبرمان را شلوغ کرده ایم . کتاب قانون نوشته ایم و چقدر داستان برای خودمان درست کرده ایم ، فقط برای اینکه بخواهیم با هم ارتباط برقرار کنیم .زندگی پر است از چهارچوب های من درآوردی که میشد نباشد . البته من هم می دانم بودن قانون در ارتباطات زندگی یک اصل است . می دانم ...   اما شاید این همه غر زدن های من بخاطر این بوده که ساعت هفت از خواب بیدار شدم .

پی نوشت: 

یه بار یک شعری از حافظ برای دوستی خوندم . که یه ذره از بیحالی دربیاد . اونم در آخر گفت می دونستی شاعرا در خور حالشون شعر میگفتن . مثلا وقتی حافظ این شعر روخونده . حتما حالش خوب بوده و خیلی شنگول بوده پس باید موقعی این شعر رو برام بخونی که شاد باشم .پس اصولا آدما  برای کمک کردن به حال همدیگه اصلا نرمال نیستند .احتمالا منم  از ساعت ۹ صبح به بعد که کمی سرحال تر بشم و یا به قول بچه ها یخم آب بشه. همه این قوانین رو لازم الاجرا می دونم

 

 

به دنبال خوشبختی

به نام خدا

 

ديروز عصر خيابان دكتر شريعتي بسمت پل رومي ترافيك فابل توجهي داشت  .  شايد ترافيك اعصاب خورد كن باشد اما چيزهاي جالبي هم دارد . چيزهايي كه به نظر من تماشايش كمي با دقت درسهاي خوبي را به آدم مي دهد . مردس بنز مشكي در سمت راست . دختر و پسري كه اعيون هستند و لباسهاي فاخرشان شان دوچندان به آنها داده است . پرايد سمت چپ را بگو پسر و دختري كه چقدر ساكت روبرو را نگاه مي كنند . صداي موسيقي شان را زياد كرده اند . شيشه هايشان پايين است . موتور سواري كه از لاي ماشين ها ويراژ ميدهد و گاهي آينه ماشينها را كج مي كند . حالا كه به روبرو را نگاه ميكنم ...

 يك نفر را ميبينم كه شيشه ماشين را تميز ميكند . گفتم: اي بابا نكن . تازه تميز كردم ... در جوابم ميگه .اشكال نداره عزيز يه بارم من تميز ميكنم . كارش كه تموم شد ديدم همينطور من را نگاه ميكند .گفتم خوب؟!!! گفت به جمالت . نميخواي يه دشتي به ما بدي ؟! دستم را در جيبم كردم و خلاصه دو سه تا صدي پيدا كردم و به او دادم . اينكه ميگويم پيدا كردم به خاطر اين است كه بيشتر وقتها توي ماشين دنبال كيفم ميگردم . خوب اين به خاطر نظم و انظباطه.نميدانم شايد بين هزاران چشمي كه مثل من همديگر را برانداز ميكنند . و يا دنبال سوژه اي هستند كم نباشد . بين اين همه شايد يكي هم ما را مي پايد .نميگويم هميشه اما شايد بيشتر وقتها . مثلا زندگي . زندگي يكي از كساني هست كه ما را مي پايد و اگر خطايي كنيم به ما تذكر ميدهد . بعضي وقتها هم  تنبيه ميكند . شايد شديد . گاهي سرنوشت از ادم انتقام مي گيرد . البته بر عكس هم اتفاق مي افتد . ديده ام آدمهايي كه ازسرنوشت انتقام مي گيرند ...زندگي پر از انتقامهاي متقابل است . بهضي ها با سكوت . بعضي ها با جنجال . بعضي ها هم كتاب چه كسي پنير مرا برداشته را مي خوانند و مثل مسكن ،  دردهايشان موقتا تسكين پيدا مي كند  . مردم راببين . آيا آنها سرنوشت خود را با آزادي كامل انتخاب كرده اند ؟يا همچون من سرنوشتي از پيش تعيين شده دارند ؟ زن خانه داري كه ميخواست مانكن شود...مديربانكي كه دوست داشت نوازنده شود ... دندانپزشكي كه دوست داشت به دنبال ادبيات برود ... دختري كه كار كردن در تلويزيون تنها هدفش به حساب مي آمد ...ولي به صندوقداري در فروشگاه اشتغال داشت ...ما در دنيايي پر از اندوه زندگي مي كنيم .ميتوانيم روياهاي گوناگون داشته باشيم .ولي سرنوشت خشن و بي رحم است .

 

ایرانی یا عربی

به نام خدا

 

چند روزي هست كه مسئولين با هم بر سر مسائل دست دهم درگیرند وانگشت اتهام را بسوي همديگر دراز كرده اند . روزنامه ها هم كه مثل هميشه با هم درگير ند از اين آب گل الود ماهي ميگيرند . داستان از اين قرار بود كه يكي از مشاوران رييس جمهور چند روز پيش با سخناني كه ايراد كرد به حفظ مكتب ايراني تاكيد كرد . تاكيد كرد كه بايد ايران و فرهنگش همچنان كه در 7000 سال حفظ شده باز هم حفظ بشود .  ولي موضع گيري هاي خنده دار بعضي از اين مسئولين بي مسئوليت اندوه فراواني را شامل حال وطن دوستان كرد . انتقاد شديد آنها از اين سخنان نشانه نداشتن ذره اي عرق ملي است كه ميرود تا يك فرهنگ را براي هميشه حذف كند . انها میگویند فرهنگ اسلامی فرهنگ ایرانی را ساخته است .بهتر است بدانيم اين فرهنگ ايراني بوده است كه فرهنگ اسلامي را زنده نگهداشت و امروز بدست ما رسانيد . فرهنگ غني و استوار ايراني كه جداي از هرگونه خلافت طلبي است به اعراب ياد داد كه شهرسازي كنند، حكومت مركزي داشته باشند . قانون شهروندي را رعايت كنند . به زنها احترام بگذارند . برده داري نكنند . لباس فاخر به تن كنند . اما آنها در مقابل وحشي گري كردند . سرها برديند . بي حرمتي كردند. من نمي دانم فرهنگ وحشي عرب چه چيزي براي اينها داشته كه خودشان ملزم به دفاع از آنها كرده است. ميگويند اسلام . اسلام را ما ساختيم . با ساختار خودمان . با دين خودمان . كمي فكر كنيد . اين اسلام با فرهنگ عربي با اسلام با فرهنگ ايراني چه تفاوتي دارد؟ اسلام با فرهنگ عربي همچنان به زنها بي احترام است . همچنان برده دار و سركش است . همچنان صادر كننده انسانهايي با افكار وهابيت است . اما اسلام با انديشه ايراني . مظلوم و مهربان است . پيروانش اهل منطق . اهل انصاف. اهل شهامت هستند . اينها را من نميگويم . تاريخ شهادت ميدهد.دوستی داشتم که از سفر حج برگشته بود .و وقتی صحبت از سفر میکرد به نکته ای اشاره کرد که واقعا جای تامل داشت . میگفت اعراب آنجا به ما میگفتند : "شما بویدید که اسلام رو خراب کردید و شکاف بین مسلمانان را شما ایرانیها بوجود آوردید . خوب شد اسلام وارد کشور شما شد و از تازی بودن نجاتتان داد !!!"

باید گفت ما پرچم داران ایران زمین پرچم مقدس اسلام را تا قله های بلند انسانیت بدوش خواهیم کشید ...

 

 

شاهنامه

به نام خدا

 

اینروزها چقدر دلگیرند . میدانی چرا ؟ نمیخواستم بگویم چون یادم را مخدوش میکند . اما چاره ای نیست . مرور وقایع زندگی گاهی اوقات درسهای بزرگی به ما میدهند . مثل بودن و حرف نزدن . دانستن و ننوشتن . تاریخ روزهای تقویم ما ، روزهای اینچنینی بسیار دیده است . سربلند آن کسی است که تاریخ بعدها او را بر می گزیند و به او افتخار میکند . گفتم افتخار ، اما اینروزها ما را به یاد افتخار نمی اندازد .یاد مردم میاندازد . یاد آنهایی که حرفهای زیادی برای گفتن داشتند . ياد آن دلهایی که شکسته شد .چشمهایی که حیران شد . مادری که اشکباران شد . دوستیهایی که رنگ خصومت به خود گرفت . مي توانست اينگونه نباشد .خرداد در طول تاریخ معاصر ما همواره سرشار از روزهای تلخ و حوادث غم انگیز است ، که فقط برایش میشود یک کتاب به قطر شاهنامه نوشت...

 

حرفهاي خداحافظي !

به نام خدا 



مطلب جالبي نوشته بود . در يكي از روزنامه هاي صبح را ميگويم . نوشته بود اگر كارشناسان گينس را به ايران دعوت كنند ، حتما آن را  جزء طولاني ترين ها به ثبت جهاني خواهند رساند.ياد داماد يكي از دوستهايمان افتادم كه ايتاليايي بود . يك بار يك سوالي كرد كه باعث خنده يمان  و همچنين موجب تاملمان شد .

ميگفت چرا شما ايرانيها اينقدر خداحافظيهايتان طول ميكشد . مثلا هر وقت به مهماني ميرويد و ميخواهيد خدافظي كنيد .ميگيد يواش يواش ديگه از خدمتتون مرخص ميشم "‌ ميگفت اين  يواش يواش يعني چي ؟ خوب يه دفعه بريد ديگه !!! يا در ادامه خداحافظيتون توي راهرو ، يا راه پله؛ و يا پاركينگ آپارتمانها همچنان چيزي حدود 10 الي 25 دقيقه زمان ميبرد . ايتالياييه ميگفت برايش هم جالب است هم سئوال برانگيز!!!

خوب اين تجربه براي همه مان پيش آمده و خانمها پرچمدار اين نوع خدا حافظي ها هستند . من هم هميشه از  مامان ميپرسيدم كه :چي ميگيد 2 ساعت . اونم معمولا ميگفت زنونست.چكار داري؟ منم غرغر ميكردم و ميگفتم بازم يه جا رفتيم مهموني اين خداحافظي هاي كشدار شروع شد .

به نظر من هم روزنامه درست نوشته بود .اگر دعوتشان كنيم حتما طولاني ترين خداحافظيهاي جهان  را به نام ايرانيها با تيتر " حرفهاي خداحافظي " ثبت خواهند كرد .



اعتراف

به نام خدا

 

 

ظرف  مدت این یکماه دو خواب عجیب دیدم . خوابهایی که از نظر محتوایی كمي باهم ارتباط داشتند حالا مدتی است که به این موضوع فکر میکنم .شاید بتوانم معنی و یا ارتباط میان آنها پیدا کنم . اولین خوابی که دیدم برایم جالب و آرامبخش بود . خواب دیدم از یک دالانی در حال عبورهستم . كمی که رفتم  به پايان دالان نزديك ميشدم كه خودم را در برابر خانه ای آشنا دیدم . بله آنجا مکه بود و آن خانه هم خانه کعبه بود . باورکردنی نبود . اینجا خانه خدابود . آرام آرام سعی میکردم  خودم را نزدیک کنم که ساعت بی موقع با صدایش که همان مفهوم بیدار شو ساعت ۵ صبح است . همه چیز رابه یکباره تبدیل به اتاق خوابم کرد . چشمانم را مالیدم و از رختخواب بلند شدم . بله ساعت ۵ صبح بود ...این ماجرا گذشت و چند شب پیش خوابی دیگر دیدم ولی هنوز ارتباط آنها برایم مجهول است . در خواب خودم را مقابل یک در بزرگ چوبی دیدم . یک مقدار عقب تر رفتم و نگاه کردم    . اوه بله ، انجا کلیسا بود . ناگهان درب کلیسا باز شد و مرد و زن راهبه به من  خوش آمد گفتند . و ازمن خواستند که وارد شوم . من هم بدون مکث وارد شدم . از دالان ابتدایی راه ورودی ای بود که به تالار بزرگ کلیسا ختم میشد . تالار بزرگ پر از تابلو نقاشیهای زیبا و قدیمی بود  که با قاب چوبی بسیار نفیس محصور شده بود . سبک سقف تالار بزرگ نیز به رنگ سفید گنبد گنبدی که حاشیه هایش قهوه ای پررنگ بود که با ستونهای چوبی آنجا هارمونی خاصی به وجود آورده بود که تداعی گر سبک معماری قرون وسطای اروپا بود .پیش از ورود به تالار کلکسیونی از ساعتهای طلای گرانقیمت  در ابتدای تالار و در داخل محفظه هایی مراقبت میشد که تداعی گر موزه و یا نمایشگاه اشیای لوکس و گرانقیمت بود .یکی از راهب ها  جلو آمد و به من نگاه کرد . من هم به او نگاه کردم . گفت داخل شوید لطفا . من گفتم :  برای چکاری باید وارد شوم؟!!!  او گفت  : اعتراف !!!...

 

 

فقط يك راه مانده بود

به نام خدا

 

امروز صبح با اينكه ديرم شده بود ، اما اتوبوس همزمان با رسيدن من توي ايستگاه رسيد و ديگر سوار تاكسي نشدم . از خانه ما تا ايستگاه صبحها220 قدم راه است . اما بعد ازظهر ها كه از كار بر ميگردم 250 قدم است نميدانم چرا بعدازظهرها راه خانه يمان كش مي آيد . شايد به خاطر خستگي باشد و شايد هم به خاطر قدمهاي كوتاه تر از صبح .

با همان اتوبوس رفتم . اتوبوس اول صبح خيلي شلوغ بود . تا مقصد ده ، دوازده ايستگاه اتوبوس راه هست . بين راه يك پيرمرد كه نميتوانست درست بايستد سوار اتوبوس شد . هميشه يك نقر به پاي اين طور آدمها بلند ميشود . تمام صندليهاي قسمت مردانه پر بود .مردها مثل هميشه ساكت بودند و صداي جيغ و داد زنان و بچه مدرسه ايها طنين انداز بود . پيرمرد خواست به قسمت زنانه اتوبوس برود كه با اعتراض بي مورد عده اي از زنان روبرو شد . برايم تعجب داشت . هنگامي كه صندليهاي طرف مردانه خاليست زنها بدون اجازه و با غرور و قيافه جوري روي صندليها مي نشينند كه كسي جرآت اعتراض نداشته باشد.  و بلند بلند باهم صحبت مي كنند و ميخندند .

بهر حال وسط اتوبوس ايستاد . توي اين مدت من با خودم فكر ميكردم چرا كسي بلند نميشود كه اين پيرمرد بنشيند . من هم روي صندلي يكي مانده به آخر نشسته بودم و همينطور كه داشتم صندلي ها را با چشم وارسي ميكردم. فهميدم خودم بايد بلند شوم  . از جايم بلند شدم تا اون پيرمرد بنشيند .گفتم :حاج آقا بفرماييد . ناگهان پيرمرد با قيافه اي  عصباني و لحني تند گفت : حاجي پدرته ! بشين سرجات لازم نكرده بلند شي . گفتم: خوب ببخشيد . گفت :لازم نكرده عذرخواهي كني !!! . مردم با تعجب نگاهي به پيرمرد و به قيافه ضايع شده ي من كه سرخ شده بود كردند و بعضيها هم زير لب چيزهايي گفتند . بغل دستي من هم گفت ولش كن بابا اعصاب نداره ! چه آدمايي پيدا ميشن ...

من هم براي اينكه ضايع شده بودم و نميتونستم ديگه توي اتوبوس باشم همان ايستگاه پياده شدم و بلند شدنم را به بهانه ي پياده شدن در دو ايستگاه مانده به مقصد جبران كردم . به خودم گفتم حالا كه دير شده  ،دو  ايستگاه به مقصد مانده ، خط ويژه هم تاكسي ممنوع ،...ديگر نوبره نوبر است . به ساعتم نگاه كردم و گفتم فقط يك راه مانده  ، اتوبوس بعدي ...

 

خداحافظ یک بار و برای همیشه

به نام خدا

 

چند روز آخرسال هوا خیلی گرم شده . دیروز واقعا میدان بهارستان به مناسبت روزهای پایانی  خیلی شلوغ بود . خیابان باغ سپهسالار مرکز فروش کفشهای اصیل و گرانقیمت است . خیابان باغ اینروزها دیگر مانند چند سال پیش نیست .تمام خیابان به سبک تهران قدیم سنگ فرش شده و اتومبیلها حق ورود به آنجا را ندارند. سر خیابان هم دست فروشان تمام پیاده رو تا مجلس رو اشغال کرده اند . هوای گرم بازار را هم برای همه گرم کرده است . سر نبش میدان بهارستان کمی بالاتر .یک عکاسی وجود دارد که تمام عکسهای تهران قدیم رو میشود آنجا دید . وقتی وارد این عکاسخانه یا بهتر بگویم نمایشگاه عکس تهران  میشوی .عکسها طوری احاده ات میکنند که انگار در آن زمان قرار گرفته ای. عکسها بسیار حرفه ای و در نوع خود با موضوعات جالب گرفته شده اند . این عکسها و تصاویر همگان برای همینجا هستند . اما گذر زمان فقط یک تصویر و یادگاری از آن برای ما گذاشته است . مثل سالهای عمر ما . همه ما در خانه هایمان یک عکاسخانه داریم . منظورم آلبوم عکس است . همه آنها عزیز میشوند وقتی گرد و غبار گذر زمان روی آنها مینشیند . امسال هم  تا چند روز دیگر برای همیشه به تاریخ می پیوندد . امسالی که خوشایند نبود برای همه ما ایرانیها . از روز و سال خرده نمیگیرم . از خودمان خرده میگیرم . خودمانی که ماهها بر سر قدرت از روی همدیگر رد شدیم . همدیگر را له کردیم . از هم دلگیر شدیم . رنگ بازی کردیم . برای خودمان جوک ساختیم . خودمان را مضحکه عالم و آدم کردیم . ما در خواب غفلت . و خلیج فارس ما طمعه عربها و ابن سینا و فارابی ما طمعه ترکهای عثمانی و نوروز ما هم همینطور . راستی ترکهای عثمانی با سال میلادی از نوروز ما چه می فهمند ؟ اصلا میدانند هفت سین چیست ؟ یا چیزی از اشعار مولانا می دانند ... همه این حرفها بماند . شاید یکروز از خواب بیدار شدیم . بجای رویای قدرت پوشالی . یک ایرانی باشیم . سبز مثل نوروز مثل بهار  .یکبار و برای همیشه خدا حافظ امسال.

 

لطفا فکر کنید !

 

به نام خدا  

 

میمون هایی که «ترسیدن» را یاد گرفتند : میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند. در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند.

نتیجه : ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.

قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند : چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.

نتیجه : ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.

 

موش های شناگری که غرق شدند : این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند. خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند.

نتیجه : وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر و کله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم.

سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند : تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود.

روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار دراتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشار دهند.

نتیجه : هیچ کس با نامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم «شکست خوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است کلید سالم باشد، فقط فشارش دهید!


پی نوشت:
 
میلاد پیامبر مهرورزی و همچنین امام صادق بنیانگذار مذهب عمیق شیعه مبارک باد
 

يك روز ...

به نام خدا

 

 

هوا رو به تاريكي ميرفت . جاده پر پيچ و خم الموت چشمانم را خسته كرده بود . يكي دوبار ايستادم تا بچه ها بالا بياورند . يك روز كامل تورگردي در استان قزوين منطقه الموت  رمقي برايمان نگذاشته بود . جواد حال خوبي نداشت . گفت مهدي نگه دار. از ماشين پياده شد و چند باري بالا آورد. علتش رو ميدونستم . به خاطر جاده بود . سر آدم گيج ميرفت . امير هم همينطور .ظبط ماشين رو خاموش كردم . و سرعت ماشين رو به ۲۰ كاهش دادم . جاده سوت وكور بود . انگار فقط ما بوديم كه توي جاده ميرفيتيم . هيچ ماشيني از روبرو نمي آمد و يا حتي از ما سبقت نميگرفت . حاجي صندلي پشت سر من نشسته بود . حاجي از هممون بزرگتره . اون آدم جالبيه و هميشه يك دوربين عكاسي همراهش داره . حاجي توي ميراث كار مي كنه. گفت مهدي يواش تر برو ميخوام از غروب عكس بگيرم . گفتم باشه . حق داشت . غروب زيبايي كه سالها بود در پشت برجها و ساختمانهاي خاكستري شهر پنهان بود . حالا بايد ديد . حاجي چند عكسي با دوربين ديجيتال خود انداخت جواد و امير هم كمي آبليمو خوردند و بهتر شدند. موبايل حاجي زنگ خورد. بعد از چند دقيقه صحبت كردن . ديدم حاجي رفت توي خودش . بغض گلويش را آزار ميداد. گفتم خدا بد نده حاجي چي شده ؟ گفت يه دوستي دارم كه جانبازه . چند وقته پيش رفته بود تا از هلال احمر كپسول بگيره بهش گفتن .بايد پولش رو پرداخت كني . خوب كپسول هم گرونه . نتونسته بود پرداخت كنه و قتي از اونجا اومده بود بيرون از نفس تنگي روي زمين افتاده بود تا اينكه مردم به دادش رسيدن.به من زنگ زده بود تا وامي چيزي براش جوركنم بتونه بره كپسول اكسيژن بگيره . خيلي ناراحت شدم . با خودم گفتم . اينا مگه همون آدمهايي نيستن كه ازشون دم ميزنيم . همونهايي كه با خدا معامله كردن.صبح تا شب فرهنگ شهادت را ترويج ميكنيم .بعد اينطور حمايت ميكنيم از آنها. برايش قصه خوردم .سكوت تا نيم ساعت برقرار بود . شايد  حرفهاي زيادي بود كه دلم مي خواست بگويم . اما چه فايده ؟ هيچ كدام كپسول اكسيژن نميشد . گفتم حاجي اگه نتونستي براش وام جور كني .بگو تا باهم يه پولي روي هم بزاريم و مشكل رو حل كنيم . حاجي گفت . بايد اساسي حل شه ...ديگه چيزي نگفتم . حالا بعد یک روز تور گردی همه انرژیمان تمام شده بود . خوب شد فردایش جمعه بود .جواد حالش بهتر بود و امير ساكت به بيرون نگاه ميكرد .روي تابلوي بزرگ جاده نوشته بود :به  تهران خوش آمديد...

 

 

روزهای زندگی...

 به نام خدا

 

 

۱۰ها هزار سال است که زندگی میکنیم . و تا به امروز ادامه داده ایم . نسلمان منقرض نشد .شاید به خاطر این است که انسانهای پیش از ما .انسانهای نخستین هم برای زندگی معنایی داشتند .هر کسی آن را معنی کرده است . در حد خودش . برخی ها میگویند زندگی کار است . برخی دیگر میگویند .زندگی فقط یک لبخند ساده است یا یک نگاه صادقانه است .بعضیها همه زندگیشان همسرشان است .عده ای همه زندگیشان پول و ثروت است . برای برخی سادگی تمام زندگی است. برای برخی زندگی اعتماد است . زندگی عاشق بودن است...

زندگی شاید یک مبارزه است. یک مبارزه که گاهی هم نا عادلانه است . البته همه انسانها  زندگی را ناعادلانه میدانند . آنها فکر میکنند خداوند عادل نیست . آنها میگویند باید مبارزه کرد حتی با سرنوشت.

بهرحال هر چه هست همه برای آن تلاش میکنند . دریکی از کتابهای پائلو کوئیلو میخوندم که میگفت وقتی آدمها بیکار می نشینند و کاری انجام نمیدهند . مثلا نمیخندند . تلاشی نمیکنند و یا حرکتی انجام نمیدهند  حریفان بی ارزشی هستند که زندگی آنها را به مبارزه نمی طلبد .

ما در انتخاب راه مختاریم. اما وقتی راهی را انتخاب میکنیم باید تا انتهایش برویم .و اگر نتوانستیم شاید دیگر وقتی برای انتخاب راه دیگر نداشته باشیم .شاید هم داشته باشیم .

اگر راهی بود که بر میگردیم . و اگر نه باید مبارزه کنیم . شاید ناعادلانه باشد . ولی چاره ای نیست .همه ما باید برای روزهای سخت زندگی هم آماده باشیم ...

 

از شهر ری تا شمال تهران

به نام خدا

 

 

چند روز پیش یک زلزله مهیب در قسمتی از جهان به نام هائیتی اتفاق افتاد . زلزله ۸ ریشتر است و زمین لرزه ای که هائیتی اتفاق افتاد بین ۷ تا ۷.۳ قدرت در مقیاس ریشتر بود . آمار تعداد کشته شدگان را بالای یکصد هزار نفر نشان میدهد . یاد تکان جزئی چند ماه پیش میافتم که همه به خیابانها ریختند .داشتم جایی توی یک مجله در مورد همین موضوع میخواندم که به مطلب نگران کننده ای رسیدم . موضوع در رابطه با شهر تهران بود . این شهر بر روی گسل اصلی قرار داره . یعنی اگر بخواد زلزله ای بیاد . با این بعد ، در لحظه ی اول بالای هزاران نفر کشته خواهیم داد . دانشمندان میگن : در دنیا چهار سوپاپ اصلی زلزله وجود دارد . که یکی از آنها در ری واقع است . آنها نگران این هستند که چرا سالهای سال است که این سوپاپ عمل نکرده است . آنها میگویند هر چه زمان عملکرد آن دیرتر باشد زمین لرزه مهیب تر خواهد بود . محل اصلی این سوپاپ ری و گسلهای آن مانند ریشه ای تا لواسانات و دماوند ادامه پیدا کرده است . کاری از دست ما برنمی آید . از دست هیچکس هم کاری بر نمی آید . فقط باید نشست و لحظه شماری کرد .من که اصلا دوست ندارم زیر آوار بمیرم . هیچکس نمیخواهد ...

 

درباره یوسف

به نام خدا

 

قیافه غلط اندازی داشت چند باری او را در قهوه خانه دیده بودم .اولین باری که او را دیدم ازش میترسیدم . بچه ها میگفتند قهرمانی بوکس کشوری رو دارد . زیاد خوشم نمیامد نزدیکش بشوم . پاتوقش قهوه خانه تبریزی ها بود . همیشه در حال حل کردن جدول روزنامه یا مجله بود . برایم جالب بود آدمی مثل این دارد جدول حل میکنه و گاهی هم با صدای بلند چیزی به دوستایی که اطرافش نشستند میگه و باز مشغول حل کردن جدول میشه . یه بار که بر حسب اتفاق کنارش نشسته بودم . موبایلم زنگ خورد. آهنگ چاوشی .دیدم نگاه میکنه . منم نگاهش کردم . یه دفعه شروع کرد به خوندن . صداش معرکه بود بدون دستگاه و شبیه چاوشی .از اون به بعد صمیمی تر شدیم . خیلی برایم حرف میزد از خودش میگفت . میدانست من هم اهل درس و مشق  هستم و قیافه ام به قول خودش مثل بچه درس خوانهاست زیاد تحویلم میگرفت .همیشّه یک کتاب زیر روزنامه ای بود که حلش میکرد . کتابی که حتی جلدش را هم با روزنامه پوشانده شده بود . گفتم یوسف رمان هم میخونی . گفت نه .دانشگاه میرم . رشته کامپیوتر . جا خوردم . دانشگاه ؟ تو ؟ گفتم شوخی میکنی ! گفت "نه و فقط به کسی نگو . اینجا اگه اینا بفهمند من دانشجوام تره ام برام خورد نمیکنن. مسخرم میکنن."

شاید برای شما عجیب باشد . ولی خوب آدمی با سابقه ی یوسف ومحیطی که در آن بزرگ شده بود . اصلا جایی برای به قول خودش این سوسول بازیها نبود . یک بار یادم هست که مامورهاگرفته بودنش و بعد از دو سه روز آزاد شد . وقتی ازش پرسیدم . جلوی بچه ها گفت :" اینا مارو اشتباه گرفته بودن فکر کردن معتادم ". ولی بعدن خودش بهم گفت توی قضیه حک کردن  یک بانک دستگیر شده . میگفت داشتم حسابها رو چک میکردم که از در دیوار ریختن تو خونمون . با اینکه سه نقطه از پی سی های شخصی را در سه منطقه مختلف هک کرده بود و و از آنجا سه حمله مجزا گرده بود . اما میگفت نمیداند چطور اینقدر سرع منبع رو کشف کردن و ریختن خونمون .میگفت باورم نمیشه که ایران همچین امنیت شبکه ای داشته باشه .

خیلی حرفه ای بود یک هکر به تمام معنا ، یک استاد کامپیوتر توانا . چند روز پیش بعد از مدتها که ندیده بودمش از جلوی همان قهو ه خانه عبور میکردم كه یک حجله ديدم . نزديك شدم باورم نشد . خشكم زد . يوسف .آره خودش بود . بهت زده شدم .يوسف فرباني تمام غرورش شد . يوسف فرباني محيطش شد . قرباني شيشه و كراك ...

 

آنها بیگناهند

به نام خدا

 

پریشب با یکی از دوستام ماشین رو برداشتیم . به هوای اینکه دوری توی خیابانها بزنیم به راه افتادیم .البته من باید چیزی را از شرکت برمیداشتم ، که این هم بهانه ای شد . خیابان جردن را به طرف بالا رفتیم . پیچیدیم توی میرداماد . اما یک کمی که جلو رفتیم . میرداماد بسته بود . ماشین راهنمایی و رانندگی به صورت اریب وسط خیابان ایستاده بود . هوا کمی سرد بود . ولی فضای حاکم ،آن را سردتر کرده بود . ترافیک تقریبا سنگینی بوجودآمده بود و مامور راهنمایی مردم را به کوچه فرعی هدایت میکرد . نمیدانم ، ندیدم . ولی فکر میکنم . خیابانها آسیب دیده بودند . آنطور که در تلویزیون دیدم . گفتم دور بزنیم و از بزرگراه حقانی وارد جردن و از بالا وارد شریعتی شویم. خیابان جردن تقاطع ظفر ، هیاتی وجود دارد که مربوط به مسجد محسنی است . به دوستم گفتم خوب چند دقیقه اینجا بایستیم و چندتاشمع روشن کنیم . از قضا چند اتومبیل گرانقیمت هم در کنار ما ایستادند . چند دختر و پسر که فکر میکنم برای همان محل بودن به طرف شمع ها رفتند . یکی از خانمها یک جعبه شمع از کیفش در آورد و با دیگران تقسیم کرد . من هم کنار شمع نشسته بودم که آن خانم محترم بهم گفت . پسرم  شمع روشن کردی؟ گفتم نه خانم ،شمع ندارم . دستش را داخل کیفش برد و یک شمع به من داد . منم مثل دیگران شمع رو روشن کردم . آن خانم محترم میگفت . امشب دعا کنید . به آنها نکاه میکردم . کسی نمیخندید . مسخره بازی در نمی آورد . کسانی که حتی چهره شان هم مذهبی نبود . حجاب هم نداشتند .ادعاهم نداشتند. اما دعا میکردند . خودشان ، کودکانشان .دخترها و پسرهایشان .سوار ماشین شدم. توی راه با خودم فکر کردم . امروز پر از چیزهای زشت و زیبا بود . اولین بار بود توی زندگیم این همه تناقض را یکجا و در یک روز دیدم.کاش یاد بگیریم برای گفتن حرفهایمان ،عقاید یکدیگر را به آتش نکشیم . یا لااقل تقصیر را گردن دیگران و گروهی نیاندازیم .آنها بیگناهند...

 پی نوشت :

آن کاروان رفتند ، اما این بار بدون پرچمدار ...

بیست و چهار سریالی تمام نشدنی و مهیج

به نام خدا

 

دیشب داشتم توی اتوبان بابایی رانندگی میکردم . یک پراید بطور خیلی فجیه و ضربدری از بین من و اتومبیل جلویی سبقت گرفت . در آن لحظه اگر حواسم نبود حتما سپر جلوی من به سپر عقب ماشین پراید برخورد میکرد و معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد . این آدمها ، آدمهایی هستند که اگر پای صحبتشان بشینی میگویند از پرفسور چیزی کم ندارند . رییس جمهور عوض میکنند و هر روز دنیا را فتح میکنند و هیچکس را قبول ندارند و ...

چند روز پیش توی یک مجله مطلبی را در باره تلفات رانندگی در ایران میخواندم .که واقعا متاسف شدم .هر ۱۰ ساعت ۲۴ نفر در سانحه رانندگی در ایران جان خودشان را ازدست میدهند . یعنی هر ۱۰ ساعت ۲۴ خانواده عزادار میشوند. شاید ۲۴ خانواده بی پدر و مادر میشند . شاید ۲۴ زن بیوه میشوند. شاید ۲۴ پدر و مادر داغدار جاودانه میشوند. شاید ۲۴ امید آینده ایران ... ۲۴ تبدیل به یک سریال تمام نشدنی و تراژدی شده است. 

با اینکه هفتاد سال از ورود اولین خودرو به ایران میگذرد.اما هنوز هم بدترین رانندههای جهانیم . اگر توی همه چیز از همه دنیا پایینتر باشیم در این یکی پرچمدار بی چون و چرا هستیم . کاش زمانی که رضاخان اتومبیل را وارد ایران میکرد . فرهنگ آن را هم وارد میکرد . تا بعد از گذشت این همه سال مشکلاتش هنوز دست در گریبان مانبود.

در جایی میخواندم که در کشورهای اروپایی در کنار کتابچه تبلیغ ایران به عنوان یک قطب گردشگری . یک کتاب دیگری عرضه میشود که در آن بشدت از توریستها خواسته شده در ایران مواظب راننده های آن باشند . زیرا بسیار بی قانون هستند . و شما تامین جانی نخواهید داشت .حدالامکان از قطار یا هواپیما استفاده کنید .

بله متاسفانه همینطوره ...

از این همه گرفتاریها و مشکلات که بگذریم .آن کاروان کم کم به کربلا نزدیک میشود .پرچمدارش را دارم میبینم . چه قدر با شکوه...

 پی نوشت :

شب یلدا ، شب آرزوها

امید سبز

 به نام خدا

 

امروز داشتم آلبوم عکس هایم را نگاه میکردم . من فکر میکنم اگه چند تا چیز با ارزش توی زندگی آدمها باشد. حتما یکی از آنها آلبوم عکس است . عکسهایم زیاد هم قدمت ندارند . بگذار ببینم . عکسهای خدمت . عکسهای مدرسه و دانشگاه .عکسهای تفریحی با دوستان. خنده ام میگیرد . وقتی با خودم میگویم یادش بخیر . اما واقعا بعضی از این عکسها ارزش گفتن یادش بخیر را هم ندارد . فقط باید نگاه کرد و گاهی هم نه ... فراموش کرد . بعضیها فکر میکنند که انگار در حال حاضر چیز تازه ای من را خوشحال نمیکند که همواره در خاطرات قدم میزنم . نه اینطور نیست .در خاطرات ، تو میتوانی تمام بدیها را پاک کنی و خوبیها رو به یادت بیاری و بگويي یادش بخیر . اما در زمان حال . نمیتوانی بدیها را پاک کنی . فقط باید با آنها مدارا کنی . نمیتوانی آنها را حذف کني . چون در حال رويدادن هستند . تو حتي نميتواني جلوي آنها را هم بگيري . از آينده هم كه نگو . حرف آينده كه مي شود فقط دو چيز ياد ما مي آيد . هدف و اميد.البته هيچ ترسي از مقابله با مشکلات ندارم . مهم هم نيست چون در آخر پيروز ميدان من هستم . او شكست خواهد خورد.

ماژیک را برمی دارم و امید را را پر رنگتر میکنم . چون بیشتر بدردم میخورد . بهر حال برای پیروزی به او نیاز دارم .او هم به من نیاز دارد . من که نباشم امید برای چه کسی میخواهد کاری کند .من و امید دوستان قدیمی یکدیگر هستیم . امید من رنگ هم دارد او سبز رنگ است . اما نه سبزی که این روزها مد شده است ...

 

بی پولی

به نام خدا

 

چند روز پیش یکی از دوستام  پیش من اومد و گفت . مهدی کار دارم باهات امروز جایی نرو بیام ببینمت .گفتم کی  گفت بعدازظهر.با خودم گفتم حوب چه کاری میتونه داشته باشه . خلاصه بعداظهر شد . صادق آمد . گفتم خوب داستان چیه ؟ گفت باید باهام بیایی جدیدا یک شرکت پیدا کردم که میتونیم نیمه وقت در آن کار کنیم .گفتم خوب بریم .

عباس آباد . خیابان یوسف آباد . یک واحد آپارتمان . چند صندلی و یک تخته وایت برد . چند جوان با روحیه بالا. صورتهایی بشاش و مودب .  اتاق مشاوره ... آهان فهمیدم اینجا جایی برای پول دار شدنه.

خوب صادق حالا باید چیکار کنیم . صادق گفت صبر کن . الان میاد . یک دختر جوان وارد شد . سلام. سلام.شروع کرد به تعریف از تاریخچه ی سرمایه گذاری در جهان و سود هایی که فقط در فیلمهای هالیوودی و آن هم در سرقت بانکها شنیده بودم.

فقط گوش کردم.و گاه گاهی زیر چشم به صادق نگاه میکردم .صادق مثل یک بچه مدرسه ای که هر چی معلمش میگه ،سرش تکان میداد. و تایید میکرد . من و دختره هم که چشم از هم برنمی داشتیم آخه داشت با من حرف میزد . پایین رو اگه نگاه میکردم بی ادبی بود .

میدونید اون لحظه با خودم چی فکر میکردم . دختره غرق در صحبت از سرمایه گذاری بود من توی چشماش نگاه میکردم و با خودم میگفتم . خوب احتمالا این دختره داره با خودش میگه هنوز هم چقدر احمق زیاده . و من میگفتم خودتی. توی همین درگیریها بودم که دختره گفت : متوجه شدید؟. من هم که هواسم نبود گفتم آره . ممنون . سوالی ندارم .

 

از اونجا اومدم بیرون . به صادق چیزی نگفتم . اما این شرکت با اسم متفاوت تر از کینبرلینگ - گولکوییست. این وست .و هزارا ن شرکت قلابی دیگر آیا در فکر سعادت ماست؟!!!

حالا هر روز صادق میگوید مهدی پول بزار . سرمایه گذاری کن ... من هم همیشه میگم صادق همه درد من همین سرمایه گذاری اولیه است همین بی پولیه.

حالا که با خودم فکر میکنم ...

این سوال پیش می اید که چرا مردم ما به این حد از ذلت سقوط کرده اند که اینطور خام و عام هستند .و چرا دولت کاری نمیکند و این شرکتها چقدر راحت کلاه برداری میکنند و خیلی مودب انسان روبه خاک سیاه میکشانند . جالب اینجاس اغلب سرمایه گذاران انسانهای خردی هستند که نهایت سرمایه هاشون به ۵ میلیون تومان هم نمیرسد . جالبتر اینکه یکی هم از همین ها در کنار یکی از کلانتریهاست و پرسنل آنجا هم عضویت دارند .آنها بسیار ساده و دل انگیز پولهای این قشر آسیب پذیر و بی فکر را بالا میکشند.

پی نوشت:

یکی از کشورهای آفریقایی در سال گذشته آلوده شرکتهای هرمی شد و پس از فرو پاشی نظام اقتصادیش باعث سقوط دولتش نیز گردید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                          حتی تاریخ یه جور میخواد بگه عاشقته تصوير اصلي را ببينيد

که با روز تولدت تنظیم شد آقا                                                                                          

هشته هشته هشتادو هشت رو یادم نمیره        

 که تو چشمات دیدم بهشتو یادم نمیره          

به همین سادگی

 

به نام خدا

 

 کنار یک دکه روزنامه فروشی ایستاده بودم و به عناوین روزنامه ها نگاه میکردم . فلکه دوم صادقیه بعدازظهرها ساعتهای شلوغی را به نظاره مینشیند . جمعیت زیادی اعم از زن و مرد و دختر و پسر در رفت و آمد هستند . انگار این جمعیت تمام شدنی نیست . آدم فکر میکند که جمعیت به دور فلکه طواف میکند . شبیه اتوبانها که اگر ۲۴ ساعته هم بایستی امد و شد خودروها مثل یک رودخانه پایان ندارد. بهر حال زندگی شهری با اندک مزایایی که دارد پر است از معایب و اشکالاتی که میتوانند نباشند . اما هستند .  کمی آن طرفتر چند جوان الاف رو میبینم که با وضعیتی نامرتب و چهره ای  بزهکارمانند ،تسبیه چرخان در یک محوطه سه چهار متری که انکار مرز نامرئی دارد عقب و جلو میکنند . میدانم انها کیستند . لااقل با یک نگاه شاید نه ، ولی با دونگاه میفهمم که چکاره هستند. مواد فروشان این دوره اطرف.آره خودشونن.اتفاقا همان موقع ها که داشتم این فکرها رو مرور میکردم چشمان متوجه سربازی شد که به طرف یکی از آنها آمد و به نشانه دست دادن دستش را دراز کرد . دستهایشان در هم گره خورد و یک لحظه دست سرباز توی جیب شلوارش رفت و با عجله محل رو ترک کرد. فهمیدم چی بود کراک یا شیشه یا هر زهرماریه دیگه ...حتی دوست ندارم اسمهای آنها را بر زبانم جاری کنم . با خودم گفتم چه اشکالی دارد هر کسی بایدبا یه چیز سرگرم باشه دیگه ...

هنوز درگیر این قضیه بودم که یکی آروم از کنارم رد شد و گفت :"کنیاک - عرق-وتکا ... هر چی میخوای دادا داریم"

یک لحظه تریپ خودم نگاه کردم و گفتم فکر کنم جدیدا قیافم شبیه کسایی شده که اینکاره اند . اگرنه بین این همه آدم که به من نمیگفت !!!

باید میرفتم انگار دیگه داره شب میشه و من هنوز درگیر بودم .راستی همیشه به این موضوع فکر میکنم که چرا این چیزها در جامعه ی ما به راحتی در دسترس هستند . بقول جواد دوستم ، میگه علت اعتیاد ما جوونها به سیگار و قلیان و موادهای مخدر اینه که از درب خونه هامون تا اولین قهوه خونه کمتر از ۱۰۰ متر ولی به اولین باشگاه ورزشی شاید یک کورس ماشین راه باشه ...

جواد علت به اعتیاد کشیده شدن جوانها رو به همین سادگی توضیح داده...

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :

 وبلاگ میراثدار   با موضوع : نگاه حکومت پهلوی به تاریخ ایران

 

باز هم اول مهر ...

به نام خدا

 

فصل پاييز وقتي مياد يك حس تازه اي به آدم دست ميدهد . بوي مدرسه و كيف و كتاب يه احساس جالب به آدم ميده . يادتون هست يه روز تمام دقدقه ي زندگيمون خريدن دفترچه ي صد برگ و اسم نويسي توي لوازم التحريرها براي دريافت كتابهاي اون سال تحصيلي  بود .  بوي كتاب نو واي كه چه لذتي داشت با خودم ميگفتم امسال ديگه كتابهامو تميز نگه ميدارم .اما دريغ و افسوس چند صباحي كه از سال تحصيلي نو ميگذشت بازم همون آش و همون كاسه .اين روزاي مدرسه منو ياد شير ۷تومني و ساندويج ۱۰ توماني ميندازه . يادش بخير كل پول توي جيبي يك ماهمون از ۱۰۰ تومن فرا تر نميرفت .

هنوز هم وقتي از كنار دبستان عدالت كه گذر ميكنم . تمام خاطرهايم زنده ميشود . خانم اصفهاني ، آقاي عبداللهي .آقاي شاهي و يه ناظم خيلي خيلي عصباني به اسم آقاي اسماعيلي . كه هميشه مثل كاووس بود براي بچه هاي هم سن و سال من ...

يادش بخير اونوقتا مادربزرگ ميگفت : مهدي جان بزرگ شدي ميخواي چيكاره بشي؟ منم بادي توي غبغبه مي انداختم و با همون افكار كودكانه ميگفتم : ميخوام دكتر بشم . آخه ميدوني چرا ؟ ميخوام دكتر بشم تا تو رو خوب كنم . مادر بزرگ كه اون روزها از ديگه از پا افتاده بود . ميخديد و ميگفت . تا موقعي كه تو دكتر بشي من ديگه نيستم . بعد يه بوسم ميكرد و يه دستي روي سرم ميكشيد . منم ميگفتم :نخيرم .اصلا اينطوري نيس حالا ميبيني . حالا من دكتر نشدم و اون خيلي وقته از پيشمون رفته . مادربزرگ شايد اگه تو بودي حتما دكتر ميشدم ...

پي نوشت :

كاش به زماني برگرديم كه تنها غم زندگيمون شكستن نوك مدادمان بود ...

 

کوچه ها شاهدند ...

به نام خدا

 

 

امروز که به یکی از دوستانم برخوردم . یه نیم ساعتی باهم صحبت میکردیم . از این طرف از اون طرف از هر طرف . صحبت میکردیم . آخه یکی دو ماهی بود همدیگرو ندیده بودیم . گفتم راستی مدرکت رو رفتی از دانشگاه بگیری گفت آره همون روزای اول که اومده بود گرفتم .

گفتم راستی روزه ای . با خودم گفتم شاید این دوستم هم مثل بعضیا که روشون نمیشه مذهبی بودنشون را رو کنند بگه نه . اما گفت آره . اما چه روزه ای ؟!!!

اون گفت چه روزه ای . و بعد ادامه داد و چیزی گفت که تمام وجودم را لرزاند . گفتم منظورت چیه ؟گفت : روزه ما روزه ی گرسنگیه ، فقط گرسنگی!!!

فقط گرسنگی! دو کلمه بود . اما دوکلمه ای که یک دنیا معنا داشت . آن لحظه چیزی نگفتم با هم خداحافظی کردیم و من خیلی فکر کردم .به اینکه فقط شکمهایمان روزه است و روزه به دست وزبان و چشمهایمان واجب نگردیده است.  راستی بقیه مذهب ما هم همینطور است؟ بقیه چیزها را هم همینگونه انجام میدهیم؟راستی چرا اینقدر به اسلام ظلم میکنیم ؟

 یاد دو تا از دوستان (البته نه زیاد دوست) افتادم که پس از گرویدن به یک دین دیگر چطور مذهبی شدند و چطور کتاب مقدس را سایه به سایه خود می بردند .و  هنگام مواجهه شدن با هر کس چطور ادای احترام میکردند  پیش از آن حتی جواب سلام را گلچین میکردند و به هر کسی جواب نمیدادند . یقین دارم حتی ، حتی یکبارهم بویی از تعالیم دین سابق خود نبرده بودند .براستی در کتاب مقدس چه چیزی نوشته است که آن دو پس گرویدن به آن دین اینگونه مذهبی شدند ؟

نمیدانم . شما بگویید .من نمی فهمم . باز هم به نتیجه نرسیدم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :

 علی جان من مظلومیت و غربت یک لحظه ی تو را به دین و دنیایی دیگر نخواهم داد (انشاء الله)... کوچه ها شاهدند...

 

دیگران

به نام خدا

 

 

وقتی که امروز از سر کار به خانه میرفتم . در خیابان با صحنه های عجیبی روبرو میشدم . دستهایی با یک سیگار روشن که پنجره اتوموبیل ها بیرون بود . ساندویچ هایدای میدان ونک که صفش انتها نداشت . پسرهایی که در خیابان بی محابا تخمه میخوردند و به هم تعارف میکردند . و دختر های دانشجویی که بوی ساندویچ شان فضای کابین مترو را پر کرده بود ... و آن  آقایی که در بانک لیوان آبش را هی پر میکرد و سر میکشید ...

بر من خورده نگیرید . از سالهای خیلی دور نیامده ام . من هم از نسل امروزم . تعجبم به خاطر همین است که ظرف این چند سال اخیر چه تغییراتی بوجود آمده .

ملالی نیست . اما سوالی هست . آیا نمی شود یک کم فقط یک کم  نه به دیگران بلکه به خودمان احترام بگذاریم ؟

یک دوست  مسیحی داشتم که در پست ماه رمضان سال پیش در موردش صحبت کردم . کسی بود که توی دانشگاه به خاطر ما تا مغرب صبر میکرد تا اذان را بگویند . بعد با ما افطار میکرد ...

یادم میآید پیشترها قبل از ماه رمضان تلویزیون جمهوری اسلامی قوانینی را اعلام میکرد که مردم را ملزم با رعایت این ماه می نمود .

   " پدر میگه اجباری نیست پسرم . اجباری نیست که دیگران باید حتما جور دیگران را هم بکشند . اما اخلاق و انصاف ضروریست . پدر میگفت قدیمها مردم با هر مرام و مسلکی احترام این ماه رو داشتند . لااقل اگه نمیتوانستند روزه بگیرند . به احترام دیگران کارهایی رو انجام نمیدادند . و بیشتر مراکزی که با مرام این ماه منافات داشت را به مدت یک ماه بل کل تعطیل میکردند ... "

پدر میگفت ومن می شنیدم . پدر میگفت و من یاد امروز می افتادم یاد مردمی که امروز دیدم . یاد اخبار ورزشی که میگفت فلان بازیکن فوتبال سرشناس فلان تیم لیگ برتری اروپایی روزه رو بر بازی توی لیگ ترجیح داده ...

 صدای ربنا حالا از مسجد به گوش میرسد . باید وضو بگیرم . و به شکرانه پنجمین روز روزه گرفتنم نماز بخوانم .

 

آن چیست ... ؟!

به نام خدا

 

وقتی سری به وبلاگهای بچه ها میزنم . دلم بهاری میشه وقتی میبینم همه یه جورایی از عشق میگویند و حتی برخی پا را فراتر نهاده و در بیشه ی عشق سکنی گزیده اند . احساسات ناب ، حرفهای بی بدیل ، زلال نیت و پاکی و صلاوت و... همه و همه از صفات عشق هستند .

راستی عشق چیست ؟...

نمیدانم برنامه طنز "مسافران" رو نگاه میکنید یا نه ؟!اگر  نمی بینید از این به بعد تماشا کنید .

دیشب بازیگر آن فیلم عشق رو اینطور توصیف میکرد :

"عشق مقوله ی عجیبی است و مردم زمین نمیدانند چیست و سر چشمه اش کجاست ! فقط میدانند میشود آن را احساس کرد و به دیگران بروز داد . مردم زمین عشق به همنوع  را نوعی احترام میدانند و از آن خرج یکدیگر میکنند .وبرای پایان اختلافها و  نشان دادن دوستیها از آن سود می جویند . حالا فرمولش چیست و چگونه ساخته میشود هنوز کشف نشده و نیاز به تحقیق بیشتری دارد .منبعش گویی تمام شدنی نیست .زیرا با تولد هر انسان یک عشق بینهایت نیز بوجود می آید ."

راستی به نظر شما منبع بی نهایت عشق از کجا سرچشمه می گیره و آیا برای آن پایانی هست ؟! 

 

 

پرواز آخر

به نام خدا

******

مبعث بزرگوارترین و والاترین انسان عالم مبارک باد 

*****

برو مامان .برو ... خدا به همراهت . خواهرش از توی اتاقش همونطور که داشت بیرون می اومد میگه :علی سوغات یادت نره ها .علی گفت :ما داریم میریم اردو ،تفریح که نمیریم.در ضمن اونجا چیزی نداره.خواهرش میگه:من نمیدونم. اگر نیاری نمی یایم فرودگاه دنبالت .باید تنهایی بیایی خونه . علی همونطور ساک وسایلش را جمع می کرد گفت :مامان، پس بابا چرا نیومد؟ من که دارم میرم .مامان گفت بابا تماس گرفت گفت امروز سرش شلوغه ازت عذر خواهی کرد  . گفت ایشاالله موقه برگشت اولین نفر میاد فرودگاه دنبالت.  علی با ناراحتی گفت :بابا هم که همیشه کار داره...

 سرویس جلوی در منتظر بود همه بچه ها بودند . قرار بود سرویس آنها سر موقع به فرودگاه برساند . مامان ظرف آب و قران را آورد علی از زیر قرآن رد شد . علی خودشو لوس کرد و به شوخی گفت : مامان اگه اونجا خوب بود همونجا بمونم ؟! مامان گفت : علی دلت میاد مامانو تنها بزاری . علی بازم به شوخی گفت خوب شما ها هم بیاید.مامان گفت حالا تو قهرمان شو میریم بهترین کشورهای دنیا چرا بریم اونجا .علی گفت: قول؟ مامان گفت :قول... از توی سرویس مصطفی داد زد علی بدو دیگه از پرواز جا می مونیما. مامان صورت علی رو بوسید علی به سمت سرویس رفت و مامان ظرف آب رو پشت سرش ریخت . مادر تا آخرین لحظه علی رو تماشا میکرد .مامان هرگز نمیدونست دیگرعلی رو نخواهد دید . علی رفت . علی برنگشت . در پرواز آخر نه تنها او ، هیچکس برنگشت ...

 

من فقط نگاه کردم و گذشتم ...

به نام خدا

 

 

داخل مترو نشسته بودم . مترو زیاد شلوغ نبود . جوری که همه روی صندلیهای قرمز رنگش نشسته بوده و تا ته واگن آخر پیدا بود . چشمانم تا انتهای قطار تصویر را دنبال میکرد . ناگهان کودکی را دیدم . کودکی ۹ یا ۱۰ ساله که لباسهای بدی هم به تن نداشت . اما داشت دست فروشی میکرد.

" آقاآدامس نمیخوای خانم شما چی ... یه دونه ... "

 سرم رو رو پایین انداختم و همانطور که داشتم روزنامه میخواندم . ناگهان صدای سیلی محکمی سکوت فضای کابین را شکست . به سرعت سرم رو بلند کردم .چی شد ؟! نگاهم کسی را دنبال میکرد . تقریبا ۵ نفر جلوتر از من روی صندلی ردیف روبرو مرد قوی هیکلی نشسته بود .پسرک رو دیدم که دستش رو به صورتش گرفته  و با چهره ای بغض آلود و صدای لرزان و کودکانه اش روبه آن مرد گفت " چرا می زنی؟"

دلم هری ریخت .صدای سیلی خوردن آن بچه انگار صورت من را سرخ کرده بود. مثل دیوانه ها نگاهش کردم .  یک لحظه نگاهمان با هم گره خورد. گفت "چیه نگاه داره؟اینا همشون ولگردن . دزدن ."

 پسرک که همانطور نگاه میکرد اشک توی چشمهایش جمع شده بود . دلم برایش سوخت . دلم برای همه آنها میسوزد. پیش از  آنکه بخواهم جوابش را بدهم یک نفر به سمت آن مرد خیز برداشت و مشاجره بالا گرفت . نفهمیدم آن جوان که بود اما هرکس بود کار مقدسی کرد .دفاع از مظلوم...

من هم فقط نگاه کردم مثل همیشه ساکت و بی صدا از کنار آن، مانند همه ی مسائل دیگر گذشتم و تنها در یادم نگاه داشتم ...

 

شاید وقتی دیگر

به نام خدا

 

 

 دیروز یکی از بهترین دوستهایم را دیدم . خیلی دلش گرفته بود . گفتم :"چی شده . پس حلقه ات کو . ببینم دستتو . پس کو ؟ یه نگاه سرشار از بغض بهم انداخت و گفت: بیخیال شو مهدی !

دستش رو کشید رفت پشت میزش نشست. صورتش سرخ شده بود . میتونستم حدس بزنم چی شده. اما خواستم خودش همه چیز رو بگه.آره سارا . سارا . سارا .

سارایی که یکسال همه چیزش را گرفته بود . فکر .خیال . عشق . عقل. زندگی .کار .سفر. عمر... گفتم سارا چی؟ گفت مهدی ، همه چیز تموم شد . همه چیز... .

ماجرا رو تعریف کرد و من گاهی نگاهش میکردمو گاهی در میان حرفهایش می دویدم...

سرش رو پایین انداخت . بهش خیره شدم . میدونستم ...از ماهها قبل میدونستم عشق این دونفر نتیجه ای نداره . البته خودشون این رو خواسته بودن . وارد جزییات نمیشوم .من فقط دلداریش دادم و گفتم میتوانست از این بدتر هم باشد . اما آیا عمر  ادم مگر چند بهار دارد که که هرکس چند تای آن را پاییز کند . سرم را تکان میدهم به نشانه تاسف !

یاد تو میافتم که تازه آغاز راهی تمام شب را احیا گرفتم . تا صبح ... تا صبح نخوابیدم . و به تمام حرفهایت فکر کردم . عشق ... زندگی و ادامه ...

با خودم گفتم شاید وقتی دیگر ...

 

نارفیق

به نام خدا

 

 

ما ظاهرا رفیقان ...

بس نارفیق بودیم ...

هر پشت اعتمادی زخمی به خنجر کردیم

هر سینه ی رفیقی

با تیغ کین دریدیم

خود کرده ها چه آسان

نسبت به داور کردیم ...

هر جایی هوس را با خواهشی برآریم

اسکندران ملکیم صحرای محشر کردیم

با قایقی شکسته

پارو به آب دادیم ...

هر چشم مادران را

دریای احمر کردیم ...

حالا چه مانده بر جا

جز مشته خاطراتی...

با خاطری شکسته ...

اسمی که از بر کردیم ...

پی نوشت :

این شعر رو به مناسبت این روزها گذاشتم .متاسفم ...

 

 

میزی برای محاکمه

به نام خدا

 

همه آمدند از این روزها و آن روزها ، چه آنهایی که از ابتدا بودند چه آنهایی که تازه پا به میدان گذارده بودند . همه بودند. جوانترها های هو میکردند و پیرترها فقط نگاه میکردند و گاهی به علامت اعتراض سری تکان میدادند و پوزخندی می زدند . چشمها خيره بود . به روبه رو ،به افق . به افقي مه آلود . حتي كوهها هم با آن همه عظمتشان پديدار نبودند. حتي خدا هم در پشت آن همه مه پنهان شده بود .

ميزي گرد تر از گردو و حرفهايي برنده تر از چاقو. اينجا همه ميدانند ، همه ميفهمند و همه انكار ميكنند . رنگها هم بازي ميكنند . تا به امروز تا اين حد برايم " رنگ " حياتي نبوده است . رنگها هم براي محاكمه حاضر ميشوند . زيرا آنها در گردن حيوانات نيز تقدس ميشوند . رقاصه ها چطور ؟! ایا آنها هم محاکمه میشوند ؟

كمي آن طرفتر از میز محاکمه ،بالاي سر قاضي، "سه رنگ" را ميبينم كه چه مظلومانه و بغض آلود اين همه بي هويتي را به نظاره نشسته است .

سرم را به نشانه شرمندگی پایین می اندازم و همه سالها را مرور می کنم . همه حرفها هم . برای اینهمه سال که فریب خورده ام از خودم عذر خواهی میکنم ... با خودم میگویم : بازهم صبوری کن ...

 

زمانی برای رام کردن اسب ها

به نام خدا

 

همانطور که پای پیاده خیابان رو طی میکردم .تبلیغات و پوسترهای بزرگ نامزدهای ریاست جمهوری  نظرم را جلب کرد . روبروی دانشگاه تهران پر بود از پوسترهای آدمهایی که برای در دست گرفتن چهار سال شاید هم بیشتر ، سکوی قدرت تلاش میکردند . روی هر کدام شعاری نوشته شده بود . شعارهایی تکراری ...صدای سخنرانی که در خیابان هم به لطف بلندگوهای نصب شده شنیده میشد.نظرم رو جلب کرده بود . صدا !!!؟... آره از داخل دانشگاه بود . به گمانم یکی از نامزدها در حال سخنرانی بود . من فلان میکنم ... من بهمان میکنم ... من من من ...صدای سوت و تشویق دانشجویان هم به گوش می رسید . ازدحامی بود . یاد سخنرانی آقای خاتمی در دوره پيش در دانشگاه تهران افتادم . چقدر برایش دست زدند و هورا کشیدند .بلا تشبیه انگار منجی عالم بشریت ظهور کرده بود. او را دوست داشتیم . و به او سید خندان لقب داده بودیم.

دانشجویان آن روزها اما با دانشجویان این روزها تفاوتهایی داشتند . داشنجویان آن روزها اکنون خاطراتی دارند که کمی تلخ است . درد و دلهایی دارند که شنیدنی است . انها دیگر برای کسی هورا نمیکشند . آنها دست زدند را نشانه تشویق سخنران و اعتراض را نشانه ي پيروزي نمیدانند ...زيرا ۱۸ تير را به ياد دارند . دانشجویان آن روزها اما، از دانشجویان این روزها گله دارند . نه بخاطر دست زدنها و تشویق کردنها نه بخاطر هورا کشیدن برای آنها ، بلکه بخاطر فراموشی زود هنگام آن روزها ...

صورتم را از این همه هیاهو بر می گردانم . نگاهی به آسمان میکنم . هوا ابریست بی اختیار یاد یکی از دوستانم می افتم که میگفت بهار فصل خوبی برای رام کردن اسبهاست ! ...

 

سربازهای چوبی

 

به نام خدا

 

 

Off Duty

 

سربازهای چوبی

 

 "سربازهای چوبی همه هم قد و همه هم وزن هستند،یا اگر نباشند،می شوند.همه برای تنبیه اینجا آمده اند . هیچ کس برای آنها دعوت نامه نفرستاده است. وقتی می روی سربازی می روی که مرد بشوی ،نمی روی که ریا و دروغ و تظاهر را یاد بگیری ، چون اینها مردی نیست،سربازی نظم را می آورد و التزام عملی به خیلی چیزها را ، اما تو عمل نمی کنی،آنها میدانند تو معتقد نیستی ، اما نمی خواهند که تو معتقد نباشی،پس زیر آفتاب صدبار می نشینی و پا می شوی تا معتقد شوی.اینقدر اعتقاد خودشان را اعتقاد تو میدانند که گاهی شک می کنی که شاید تو اشتباه کرده ای،اما وقتی بیکاری و فکر میکنی،می فهمی هیچ کس اینجا به قدر ریاکاران مقصر نیست.در چشم فرمانده تو حیوانی هستی بلکه هم تحصیل کرده و تحصیلاتت فقط چوب خوبی است که وقتی از راه اعتقاد و التزام قدمی خارج گذاشتی آنها را به کوبیدنت مشتاق تر کنی. سرباز های چوبی پاسداران وطن نخواهند بود مگر وقتی که نماز شکر را به اجبار بخوانند و دستور مافوق را بی چون و چرا به انجام برسانند. "

سربازی ما پسرها مرحله ای فیلترینگ است که انسان رو چندین درجه تغییر میدهد و از دنیای بی خبری و گنگ نوجوانی به دنیای پر هیاهوی جوانی پرتاب میکند . دنیایی پر از هیجان های کاذب و واقعی .

باید در نظر داشته باشیم از نظر بعد روانی و جسمانی پسرها از جنبه ی بالاتری نسبت به دخترها در انجام امور مهم زندگی برخوردار هستند . پسرها کمتر دچار گمراهی  و زوال میشوند و سعی میکنند در لحظه های سختی مانند " سربازی "خود را با محیط وقف دهند و سریعا با آن خو بگیرند .اما در مقابل دخترها بسیار شکننده هستند و دیدشان نسبت به زندگی دیدی سطحی و کودکانه است . و در هنگام مواجهه با سختی بهت زده میشوند و دچار خودباختگی و سرخوردگی میگردند.

پی نوشت :

به مناسبت اعزام شدن برادر کوچک به خدمت مقدس سربازی (دلمون برات تنگ شده)

اقتباس شده از: پریشان گویی های یک رانده شده