درباره من تجدید نظر کن !!!

به نام خدا

روزهای زیادی از پی هم گذشتند، روزهایی که بی رحمانه فاصله ی ما را از اولین سلاممان دور می کنند. فاصله شاید یک کلمه کوتاه پنج حرفی باشد، اما وزن زیادی دارد، وزنی که تاب و توان نگه داشتنش را ندارم. حرفهای زیادی بین ما رد و بدل شد، از اینکه آینده چه می شود، و چه برنامه هایی برای آن داریم! اما فاصله بین ما همه چیز را با خود برد. طوری که گاهی فراموش می کنم، که چنین روزهای باشکوهی را تجربه کرده ام. فاصله فقط فاصله زمانی نیست، فاصله می تواند، فاصله  مسافتی، یا فکری باشد. فاصله می تواند دلی باشد، حتی اگر بعد مسافتی آدمها صفر باشد. 

من نمیدانم وقتی درباره من فکر می کنی، چه واژه هایی را کنار هم به خط می کنی، یا چیدمانشان چگونه است. نمی دانم نظرت درباره آن روزهای شگفت انگیز چیست، چه کلماتی را لایق من و حرفهایم می دانی! ولی هر که چه باشد، درباره من تجدید نظر کن !!! 

 

 

فهمیدنش سخت است !

به نام خدا

آدم های زیادی در زندگی ام دیده ام، آدم هایی که برای گذشتن از سد مشکلات، راهشان را تغییر می دهند، یا آنهایی که خود را محکم به سد می کوبند تا شاید از آن عبور کنند؛ زندگی پر است از برخوردهایی شبیه این. اگر عبور کنی ممکن است برنده باشی و اگر نه، حتما بازنده ای!...   گاهی هم سیل می آید، آدم ها را می برد و به شدت به سد می کوبد، طوری که دیگر حتی اگر از سد هم عبور کنند یا مرده اند یا توان ادامه نخواهند داشت. بعضی اوقات از خودم می پرسم، سیل هایی که در زندگی ام گاه و بیگاه سرازیر شده اند، تا چه حد من را با خود برده اند؟ ...  گاهی نمی دانی  از دست داده ای یا از دست رفته ای فهمیدنش سخت است! ... 

 

 

به امید دیدار

به نام خدا

 

از آن روزی که برای اولین بار اینجا نوشتم شش سال و اندی می گذرد. هنگامی که کمتر بهره ای از نوشتن نداشتم و الفبای خوب نوشتن را بلد نبودم .اما اگر انکار نکنم ،حرفهای تو مرا نویسنده کرد !!! حرفهایی که فقط تو می دانی و من ... هیچکس نبود ، هنگامی که شبهای بلند زمستان تا صبح از پشت سیم های یخ زده تلفن به دیدار هم می رفتیم . هنگامی که ثانیه های ساعت مان را دنبال می کردیم تا زودتر به موعد مقرر برسد ! چه حالی داشت حال و هوای دیدارهایمان ، چه طعمی داشت بی تجربگی و بی خیال گفتن هایمان ، چه لذتی داشت  گره خوردن نگاههایمان ، و چه دلتنگی شیرینی داشت هنگامی که از هم جدا می شدیم و تا دیدار بعد خدانگهدار می گفتیم...راستی یادت هست ؟ می گفتی نگو خدا نگهدار ! بگو به امید دیدار ...

 

 

 

تو و غرورت

 

به نام خدا  

 

دوست داشتن هایت هم با دیگران متفاوت است . حتی دشمنی هایت . گاهی نمی دانم جدی هستی یا شوخی . گاهی نمی فهمم ناراحتی یا خوشحال . اگر روزی خصوصیاتت را از من بپرسند می گویم نمی دانم ! خنده دار نیست ؟! امروز که برف می بارید یک بار تا مرز زمین خوردن رفتم و برگشتم . راستی گفتم زمین خوردن ... چند بار برای بدست آوردنت زمین خورده باشم برایت کفایت می کند؟ گاهی خودم ، گاهی غرورم ، گاهی افکارم ، گاهی معیارم ... بلند شدم و باز زمین خوردم ... اما آن دستی که خم نشد تا مرا بلند کند کسی نبود جز تو و غرورت  !

 

 

 

جوانی اجازه این کار را نداد

به نام خدا

 

یادت باشد که دیدار ما در برهه ای زمان یک دیدار ساده بود . خیلی دلم می خواست این را به تو گوش زد کنم . اما جوانی اجازه این کار را نداد . خیلی دلم می خواست دستانت را بگیرم و رهایش نکنم ، اما جوانی این اجازه این کار را نداد . آن روز در آن محل ، آن ماشین قرضی ، یک ساعت مرخصی ، جیب خالی از اسکناس ... خیلی دلم می خواست بیشتر پیشت بمانم اما جوانی اجازه این کار را نداد ... یادت هست روز والنتاین آن عروسک سفید رومان دار و آن اتکلان مردانه ، خواستم از تو نگیرم ، اما جوانی اجازه این کار را نداد . آن روز آخر ،،، همه دقایق تو حرف زدی و گلایه کردی . خواستم اشکهایت را پاک کنم ، و بگویم خوشحال باش ، اما چشمهای بهت زده ام نتوانست مهارت کند ... وقتی که از روزهای بهتر می گفتی که در راهند خواستم بگویم ببخشید !  اما جوانی اجازه این کار را نداد .

 

 

تا ابد

به نام خدا

 

من از تو ، من از چشمهایت ، من از  آدمهای این روزها ، من از شمال ، من از فیلمهای درام ، من از گذشته های بی پروا ، من از کلاسهای دانشگاه ، من از رانندگی در شب ، من از حرفهای پای قلیان ، من از کت و شلوارهای سفید یک دست ، من از شیرین پلو ، من از تیغ اصلاح صورت ، من از تظاهر ، من از تلفن همراه لمسی ، من از آخرین بارها ، من از صورت مظلوم تو ، من از آش دوغ ، من از رد شدن از کنار در آرایشگاه زنانه ،من از شام در دربند ، من از اتوموبیل شورولت ، من ایستگاه هفت تیر مترو ، من از غصه نخور درست میشه های مادر ، من از شبهای بلند زمستان ، روزهای گرم تابستان ، من از گوشی N 73 ، من از ناگهان باران پاییزی ، من از غروب جمعه ، من از به امید دیدار ، من از اتوبوس ترمینال آزادی ، من از آهنگ گریه نمی کنم نرو داریوش، من از دیدار اتفاقی ، من از حرفهای تکراری،من از یک لیوان نسکافه ...  تا ابد دلگیرم...  

 

باید رفت ...

به نام خدا

 

 

گفتم حواست کجاست ؟! گفتی عاشقی حواست را تا ناکجا آباد پرت کرده است ...گفتم سر به زیر باش گفتی خورشید را بیشتر دوست داری  ! گفتم  بیشتر باش ! اما تو سوءبرداشت کردی ... گفتم چشمانت را روی بعضی اتفاقات ببند ، گفتی با چشمان بسته همه چیز تاریک است... گفتم ببخش گفتی سخاوتمند هستم اما دستهایم خالی است! گفتم پس بمان ... گفتی چه امروز چه فردا باید رفت ...

 

 

 

تنهایی

به نام خدا

 

 

امروز روی کاغذ چند کلمه ای نوشتم  بر حسب اتفاق ...

 زندگی ، حس عاشقی ، دلتنگی ، دنیای با تو بودن ،اسیری ، بی وفایی ، بودن ، نبودن ، اضطراب ، دلواپسی ، امید ... و  تنهایی 

 اما خوب که دقت کردم ،دیدم زندگی ام سرشار از همین چند کلمه است . که برخی از آنها گوشه ای و برخی دیگر تمامی امپراطوری ذهنم را تسخیر کرده اند . آنها را نوشتم . فکر کردم و فکر کردم . لباس رزم پوشیدم و در آوردم .نتیجه گرفتم که صلح بهتر از جنگ است . این تجربیاتم را مدیون مطالعه جنگهای صلیبی قرون وسطای اسپانیا می دانم ...  تنهایی را بر می گزینم . زیرا در تنهایی همه چیز هست به جز خیانت ...

 

     

 

 

عشق و وفاداری

به نام خدا

 

نوجوانی و جوانی روزگاری است که بخش اعظم آن را عشق پر می کند . در میان سالی به بعد عشقها رنگی واقعی تر پیدا می کنند و زندگی چهره ی حقیقی خود را نمایان می کند  . حرفهای پخته تر  جای حرفهای نسنجیده و تند جوانی را می گیرد و در کالبد حقیقت داستان چیزی وجود دارد که اگر نفرت است که هست و اگر عشق است که باز هم هست . واژه عشق، به معنای دوست داشتن، ریشه در زبان عرب دارد، در ترکی استانبولی مترادف "اَشک" است. از همین کلمه "آشیک" و "آشیکلار" را داریم که در ترکی آذری به "آشیق" و "آشیقلار" تبدیل شده است؛ خوانندگان دوره‌گردی که ساز بر دست می گیرند و ترانه‌های عاشقانه و حماسی می خوانند. در زبان پارسی "اشک" را داریم و در تاریخ سلسله اشکانیان را که حدس زده می شود، از یک ریشه باشند. عشق بر وزن فعل کلمه ای سه حرفی است که اگر نباشد زندگی بی معنی می شود . در کل و در همه سنین عشق خود را نمایان می کند . البته همیشه با انسان است و انسانها در راهش حتی از جان خویش دریغ نمی کنند .

این جملات فلسفی در قبال عشق تعریفی است که هر کسی میتواند از آن داشته باشد . اما واقعا این طور است  ؟! . آیا ما انسانها واقعا وقتی به چیزی عشق می ورزیم  ، به آن وفادار هم می مانیم ؟

 

 

دوست داری اما نمی شود !

به نام خدا

 

خیلی وقتها دوست داری توی زندگیت کارهایی را انجام دهی که نمی شود و یا نمی گذارند یا نمی توانی . چهارچوبهای دور و اطراف ما بسیار محدود کننده اند . ما برای در امان ماندن ، قوانینی را تصویب کرده ایم تا بتوانیم زندگی کنیم . حکومتها هم همینطور قوانینی دارند تا بتوانند جامعه را با نظم و انظباط و بر طبق میل خودشان اداره کنند . خیلی وقتها خیلی کارها هست که آدم دوست دارد انجام دهد اما نمی شود .

بعضی وقتها دلت می خواهد روبروی رییست بایستی و بگویی : تو فکر می کنی کی هستی ؟! یا وقتی در مغازه شیرینی فروشی وارد می شوی تا دلت می خواهد تنقلات بخوری! دوست داری بلند آواز بخوانی اما نمی شود . دوست داری بلند گریه کنی یا از ته دل بخندی ... اما نمی شود . دوست داری در جاده ۱۸۰ کیلومتر در ساعت رانندگی کنی وقتی پلیس جلویت را نگیرد ،  اما نمی شود . دوست داری سر جلسه امتحان پایان ترم، بلند شوی و سئوالهایی را که نمیدانی از دوستانت بپرسی . اما نمی شود ...دوست داری در رفاقت تا همیشه پایدار باشی اما نمی شود .دوست داری همیشه عاشق شوی اما نمی شود  . دوست داری عاشق بمانی اما نمی شود ... دوست داری اما نمی شود  !

 

خودخواه !

به نام خدا

 

خودخواهی گاهی هم خوب است اما نه همیشه ... همیشه هم نگران آدم نمی شوند ... زیرا آنقدر کمرنگ می شوی که حتی خودت هم خودت را از یاد می بری ... جه برسد آنهایی که دوست داری به یادت باشند ولی نیستند .خرده نگیر وقتی در حصاری خود را در کنار عقایدی خوش آب و رنگ اما سمی محبوس کرده ای .

تو که فریاد می زنی تنهایم ...  صبر کن ...

 صبر کن بگذار من هم بگویم :  

که تنهایی درد نیست یک آغوش است.  

که وقتی در آنی از هر دورویی و دروغی در مصونیت هستی ...

 که در امنیت کاملی ...

فقط بی قراری...

فکر میکنی آن سوی آن آغوش تنهایی چه خبر است ؟!


تقصیر تو نیست دست تنهایی نمک ندارد !

 

 

اینکه خنده ندارد !

به نام خدا

 

امروز عصر هوا خنک شده بود . بی هوا دلم هوایت را کرده بود . هنوز هم وقتی از کنار آن تابلو فروشی رد می شوم و یا همان ایستگاه مترو که می دانی . گاهی اوقات حس همان لحظه ها و بوی خوش همان دقایق ذهنم را از درون این همه آدمک بی احساس و سرد بسوی تو پرتاب می کند . با بوی تو نفس می کشم و گاهی مدتها به جایی خیره می شوم . شاید خنده دار باشد اگر بگویم چند بار در اتوبوس آنقدرکه محو یادت شده بودم  مقصدم را چندین ایستگاه رد کرده ام . اما خنده ندارد وقتی تا صبح به سلامتی ات فقط به آسمان نگاه کردم و گریه کردم . اینکه خنده ندارد وقتی در عبادت تنها سلامتی ات را خواستم . اصلا خنده ندارد وقتی مثل دیوانه ها روزی یکبار شماره ات را در تلفن همراهم چک می کنم و از اینکه هنوز هست خوشحال می شوم ...

 

 

تو چه توقعی داری ؟

 

به نام خدا

همه ی ترسم از روزی است که تو را ببینم ولی نتوانم هر آنچه را که با خودم تمرین کرده بودم به تو بگویم . می دانی مقصر من نیستم . مقصر این دیالوگ های بی نظمند که همیشه عوض می شوند . تو چه توقعی داری ! وقتی که هر روز باید یک دیالوگ  تازه تمرین  کنم . تو چه توقعی داری ! وقتی هر روز در آینه نقشم را متفاوت می بینم . این همه تمرین کردم ... عاشقانه ... با خودم ... با آیینه... حرفهایم لحظه به لحظه عوض می شود ... البته نا گفته نماند بارها روحت را احضار کرده ام و حرفهایم را به او گفته ام . خوشحالم راز نگه دار است و تا به حال لام تا کام به تو حرفی نزده است . تو چه توقعی داری من بتوانم با این همه تمرینات نامنظم حرفهایم را به تو بزنم . اصلا تو چه توقعی داری که من حرفی بزنم !

 

       

 

دریای توفانی ...

به نام خدا

 

امروز هوا پر بود از رعد و برقهای سهمگین . امروز شهر پر است از هوای خوب بارانی . شاید دلگیر باشد اما زیباست . هر چیز دلگیری نمی تواند زیبا نباشد . تلاطم هوا امروز مانند تپش دلی عاشق زیباست . دلی که میداند در تلاطم عشق افتاده است اما تلاشی برای رهایی از امواج سهمگین دریایش را ندارد . نمی دانم اما زیبا ترین غرق شدن دنیا اینجاست  . می خواهد غرق شود، تا می تواند خود را بازیچه امواج می کند  با امواج اوج میگیرد و باز فرو می نشیند ، و با گردآبهای بی رحمش همچون قایقی سرگشته شکسته میشود . اینقدر خرد می شود تا ذره ذره اش در این اقیانوس بی انتها محو گردد ...

 

 

 

خوب شد ...

به نام خدا

 

هر چند وقت یکبار این حالت را تجربه می کنم . حالت بدی است . نمیخواهم مثل لباسهای کهنه توی کمد دیواری ام  من هم روزی رنگ ببازم . و یا شبیه دفتر خاطراتم زرد و بی روح شوم . اما فقط خواستن من مهم نیست . این صدای ممتد ناامیدی چنان بلند است که نمیتوانم حتی صدای خودم را بشنوم.مهم نیست ، اگر دستانم در دستان تو بود . اهمیتی ندارد وقتی هجوم نیروهای اهریمنی احاده ات کرده اند اگر  دستانم در دستان تو باشد . کتابی را می خوانم که سراسر پر است از حرفهای خوب  . کاش تو هم بودی تا در کنار هم این کتاب را می خواندیم . آنوقت می دیدی که دیگر برای همیشه کنار هم میماندیم . همه این احوالات هنگام خواندنش به من دست می دهد . اما وقتی کتاب را می بندم . باز هم نفرت  جای عشق را می گیرد . چشمانم پر میشود از اشک . با خودم می گویم خوب شد که دیگر دستهایم در دستهای تو نیست ...

 

 

 

 

اسیری ...

به نام خدا

 

 

امروز روی کاغذ چند کلمه ای نوشتم  بر حسب اتفاق ...

 زندگی ، حس عاشقی ، دلتنگی ، دنیای با تو بودن ،تنهایی ، بی وفایی ، بودن ، نبودن ، اضطراب ، دلواپسی ، امید ... و  اسیری 

 اما خوب که دقت کردم ،دیدم زندگی ام سرشار از همین چند کلمه است . که برخی از آنها گوشه ای و برخی دیگر تمامی امپراطوری ذهنم را تسخیر کرده اند . آنها را نوشتم . فکر کردم و فکر کردم . لباس رزم پوشیدم و در آوردم .نتیجه گرفتم که صلح بهتر از جنگ است . این تجربیاتم را مدیون مطالعه جنگهای صلیبی قرون وسطای اسپانیا می دانم . اسیری را بر می گزینم . زیرا در اسیری  همه ی آن کلمه ها وجود دارد...

 

 

     

 

چشمان کاملا بسته ...

به نام خدا

  

 

شاید نمیدانستی که گاهی من هم به یادت هستم . و بیشتر از گاهی... به تو ، به خودم و به کاری که می توانستیم انجام دهیم و ندادیم می اندیشم . . به خیالت چه فکر کرده ای؟ اینکه من نماندم و تو ماندی !؟ اینکه که من رفیق نیمه راه بودم تونبودی ؟بیا همدیگر را محکوم نکنیم . همیشه هم ما مقصر نیستیم . زمان صبر نکرد . زمان مقصر است . لا اقل از من و تو بیشتر .حالا چشمانم را می بندم  . میدانم، میدانم ...  فردا که چشمانم را بگشایم.دیگر نه من هستم ، نه تو ، و نه چیزی به نام عاشقی ...

 

 

      

 

شاید هم بیشتر ...

به نام خدا

 

 

اگر بدانی امروز چقدر دلم هوایت را کرده بود ... اگر بدانی .  اگر بدانی امروز چقدر عاشقت شده بودم . مثل کودکی ها  دوست داشتنم  واقعی و بی ریاست . کودک که بودم ، مادر بزرگ میگفت :چقدر دوستم داری ؟من هم میگفتم :۲۰ تا... ۲۰ تا شاید امروز از ارزش افتاده باشد . اما آن وقتها خیلی بود .اما شاید دوست داشتن تو به بهای امروز ۲۰۰ هزار تا باشد نمیدانم شاید هم بیشتر ...

 

 

 

 

تا دیدار بعد خدانگهدار ...

به نام خدا

 

ابرهای سیاه آسمان را تیره کرده بود و باران شدیدی باریدن گرفته بود . پشت چراغ قرمز چهار راه دولت هنوز ۶۰ثانیه ی دیگر مانده بود  . شیشه های پنجره ماشین بخار زده شده بودند و از پنجره سمت خودم بیرون کمی تار دیده میشد . یک سواری پراید سفید رنگ کنارم توقف کرد . نگاهی گذرا به سمت چپ کردم و سرم رو برگرداندم. ناگهان فکر کردم چقدر اشنا بود  ،  دوباره نگاه کردم . اما درست معلوم نبود .  شیشه های بخار گرفته نمیگذاشتند تا من بتوانم او را ببینم . شیشه ماشین را پایین دادم .دقت کردم . البته نه آنطوری که خودش متوجه شود . بله خودش بود . حتی آن عروسک قرمز روی داشبورد ماشینش هم هنوز آنجا بود . روز بهاری با آن باران دل انگیزش زیباتر شده بود . میدانید روزها هم هر کدام برای ما معنایی دارند . برای بعضی همین امروز پایان راه و بعضیای دیگر تازه شروع راه هست . انها کنجکاوند میخواهند بدانند چطور و چگونه با مسایل جدید روبروشوند . اما برای بعضیا دیگر همه چیز رنگ پایان به خود گرفته است . حتی دوست ندارند به آغاز فکر کنند . 

یاد آن روز آخر افتادم که بهم گفت :همیشه چقدر زود دیر میشه ، و مکثی کرد و ادامه داد :دنیا خیلی کوچیکه شاید دوباره همدیگر رو دیدیم ، من هم گفتم : دنيا هر چه قدر هم کوچیک باشه باز هم برای من و تو یه دنیاست . دستهای من را رها کرد و گفت پس تا دیدار بعد خدانگهدار ...

 

 

امروز ...

به نام خدا

 

 

امروز روز زمستانی گرمی است . من امروز سرکار هستم . دیروز جلوی درب شرکتمان عده ای از مردم تجمع کرده بود . عده ای که اعتراض داشتند . آنها جلوی کار کارگران رو گرفته بودند و اجازه کار نمیدادند . چند نفر از ماموران پلیس امدند . کارگران رفتند .سرکارگر با لبخندی بی موقع سیگار میکشید .  مردم میگقتند نمیتوانند چند سال خانه شان را در مجاورت یک کارگاه عظیم تونل سازی ببینند . گرد و خاک و ... . پلیس با نماینده مردم صحبت کرد . قرار شد شکایتی تنظیم کنند . قائله ختم شد . اما فقط یک روز . امروز بازهم کارگران امدند . میگویند طرح ملی است . کسی نمی تواند مانعش شود . صدای دریل تمام فضای کوچه را پر کردم . اینقدر صدا زیاد است که حتی متوجه صدای زنگ تلفن همراهم نشده بودم . از روی ویبره فهمیدم . گوشی رو نگاه کرده . باورم نمیشه . خودش بود بعد از ۳سال  .به انتهای کوچه رفتم تا سر و صدای کمتری مزاحمم شود . چه اتفاقی افتاده ؟بدون اینکه لحظه ای درنگ کنم . گوشی را برداشتم . الو ... . با همون صدای خیلی خیلی آشناش گفت سلام ... وای خدای من ناگهان چند سال پیش اولین بار . یادم آمد . دلم ریخت . او را نمیدانم اما ، اشک در چشمان من حلقه زد . چه حرفهایی به هم زده بودیم که عملی نشد . چه وعده هایی که هرگز انجام نشد . چه دلدادنی که هرگز وصالی حاصل نشد .امروز هم کلی حرف زدیم .کلی... زمان کم بود و حرفها زیاد . یاد آنروز در ساختمان علاء الدین می افتم که میخواستم خط تلفن ۹۱۲ رو بفروشم . اگر فروخته بودم ... .

 

 

نویسنده

به نام خدا

 

امروز داشتم با خودم فکر میکردم که چند سال است دارم در اینجا مینویسم . ولی هنوز هم مشکل دارم . نوشتن یک معنی دارد . میخواهی دیگران هم در افکارت شریک کنی . میدانی نویسنده افکارش را به دیگران میگوید . در قالب یک رمان ، شعر و یا هر چیز . نویسنده میگوید ، چون میخواهد مستقیم به خواننده ی مطالبش حرفهایی بزند .حالا هر چند درست یا غلط. برای نشان دادن احساساتش کلمات را بالا و پایین میکند .کلمات گاهی مانند صخره هایی میمانند که غرور اجازه فتح آنها را نمیدهد . اما گاهی مانند جاده ی صافی میمانند که  پیمودنش شاید دیگر افتخاری نداشته باشد .پس زمان در بیان به موقع  حرفهایش بسیار مهم است .بکار بردن کلمات در جای خودش از مهارت یک نویسنده است و امیدوار است خواننده اش به همان اندازه درکش کند . این مهارت نویسنده هست و تشخیصش ، به دید خواننده بر میگردد.                                                                                                                         نمیدانم ،،، آن روز که برای تو نوشتم . آیا توانستم تمام احساسم را برایت بنویسم ...

 

دستهای خالی

به نام خدا

 

 

 

لیوان آب را تا ته نوشیدم . کنار پنجره نشسته بودم . قلم و کاغذ رو برداشتم تا چیزی بنویسم . چند بار هم نوشتم اما جالب نبود . پاره اش کردم . دوباره نوشتم . نه ... انگار امشب قلم یاری نمیکند تا از تو چیزی بنویسم .قلم را روی کاغذ خطی خطی ام گذاشتم ،پنجره را باز کردم . ناگهان نسیم خنکی که نوید پاییز را میداد صورتم را نوازش کرد. نگاهم به آسمان افتاد .خدای من چقدر ماه امشب درخشنده است .ماه انگار از هرشب بیدار تر است . نمیخواهم بیداری ام تقصیر ماه بیاندازم . نمیخواهم گناه کاغذهای خط خطی را گردن تو بیاندازم . میدانم چرا امشب لغات یاری ام نکردند . تو هم میدانی ...

 یادت هست همه لغتهای زیبای زندگی ام را به تو بخشیدم ؟ خوب معلوم است دیگر چیزی برای نوشتن ندارم . دستهایم خالی است . اما دل پری دارم . میگویند یک نفر هست که دستهای خالی را پر میکند . از عشق ، از معرفت . میگویند یک نفر هست که خیلی مهربان است . میگویند یک نفر هست که به گردن عالم خیلی حق دارد . نمیگذارد بی لغت بمانم .باید امشب سری به او بزنم . تا شاید ... نه ... حتما یاری ام کند .

 پی نوشت:

عید فطر مبارکه مبارک

بازی با قلب

به نام خدا

 

 

من گفتم : نمیشه . هر کاری کردم نشد .  میدونستم اخرش اینطوری میشه ... میدونستم.

دوست گفت : چی چیو نمیشه . بلد نیستی ! اگه من جای تو بودم . آخ اگه اینطوری میشد . بهت میگفتم . به هر قیمتی بود بدستش میاوردم.

من گفتم به هر قیمتی بود ؟

دوست گفت :" آره"

من گفتم پس عشق چی میشد؟! عشق که اجباری نیست .

دوست گفت : عاشقش میکردم .

دوست ادامه داد . به همین سادگی رهایش نمیکردم . فکر کردی با یک نه گفتن پا عقب میکشیدم و میرفتم . .... نه آقا خیال کردی . من به کلمه "نه" حساسیت دارم . باید تبدیلش کنم به "آره ".

چشمان بهت زده ی من اما ، فقط نگاه میکرد .

دوست انگار از کره ی مریخ آمده بود .هیچ نمیدانست . از ارتباط آدمها هیچ چیز نفهمیده بود . تعجب نکردم . این روزها پر است از آدمهایی که نمیدانند و حرف میزنند . نمیدانند و راهنمایی میکنند ... او هرگز نخواهد فهمید معنی عشق تنیدن دو جسم در یکدیگر  نیست . معنی عشق وصال خاکی نیست  . معنی عشق  تصاحب نیست . او میتواند باشد . نه در کنار تو بلکه در جایی دیگر اما عاشقش باشی به خاطر خودش .به خاطر وجودش.

 

 

شاید وقتی دیگر

به نام خدا

 

 

 دیروز یکی از بهترین دوستهایم را دیدم . خیلی دلش گرفته بود . گفتم :"چی شده . پس حلقه ات کو . ببینم دستتو . پس کو ؟ یه نگاه سرشار از بغض بهم انداخت و گفت: بیخیال شو مهدی !

دستش رو کشید رفت پشت میزش نشست. صورتش سرخ شده بود . میتونستم حدس بزنم چی شده. اما خواستم خودش همه چیز رو بگه.آره سارا . سارا . سارا .

سارایی که یکسال همه چیزش را گرفته بود . فکر .خیال . عشق . عقل. زندگی .کار .سفر. عمر... گفتم سارا چی؟ گفت مهدی ، همه چیز تموم شد . همه چیز... .

ماجرا رو تعریف کرد و من گاهی نگاهش میکردمو گاهی در میان حرفهایش می دویدم...

سرش رو پایین انداخت . بهش خیره شدم . میدونستم ...از ماهها قبل میدونستم عشق این دونفر نتیجه ای نداره . البته خودشون این رو خواسته بودن . وارد جزییات نمیشوم .من فقط دلداریش دادم و گفتم میتوانست از این بدتر هم باشد . اما آیا عمر  ادم مگر چند بهار دارد که که هرکس چند تای آن را پاییز کند . سرم را تکان میدهم به نشانه تاسف !

یاد تو میافتم که تازه آغاز راهی تمام شب را احیا گرفتم . تا صبح ... تا صبح نخوابیدم . و به تمام حرفهایت فکر کردم . عشق ... زندگی و ادامه ...

با خودم گفتم شاید وقتی دیگر ...

 

راستي امروز ...

به نام خدا

 

 

دیروز بعد از ظهر هوا ابری بود و باران تندی بارید و هوا لطیف شد . من هم که عاشق تماشای باران هستم در پشت پنجره اتاقم ،سقف شیروانی سایبان وسط حیاط را نگاه میگردم که چطور قطره های باران به آن برخورد میکرد و صدای ممتد و آهنگ وارش گوشم را نوازش میداد . ولی این باران مثل باران روزهای اول بهار شاداب نبود . انگار او هم مانند خيل آدمهاي اين روزها دلش گرفته بود . همان موقع دعا كردم .براي خودم براي مردمم . براي كشورم . براي همه . ميگويند هنگامي كه باران مي بارد درهاي رحمت خداوند باز است .

راستي  امروز، تولدم مبارك ...

 

منتظر

به نام خدا

 

 

خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم . با خودم میگفتم حالا بعد از این همه مدت که همدیگر را میخواهیم ببینیم چطور باید با او روبرو شوم . پارک بزرگ شمال شهر ساعت ۱۷ . هر چه به زمان مقرر نزدیک میشدم قلبم تندتر می زد . فکر میکردم واقعا چه قدر دلم هوایش را کرده . کاش زودتر عقربه ها ،لحظه ها را در مقابل قدمهایش قربانی کند ...نگاهی به ساعت جیبی ام می اندازم . ساعت جیبی طلایی رنگ که سال گذشته توی جشن تولدم هدیه گرفته بودم .۵ دقیقه دیگر . میدانم او آدم دقیقی است . راس ساعت اینجاست ! با همین حرفها خودم را مشغول کرده بودم . یک گربه خاکستری با رده های سفید رنگ در مقابلم نشسته بود . این گربه هم مانند همه چیزهای عجیبی که این روزها اتفاق میافتد  با چشمهای گرد و درشتش و مردمک چشمش که به نارنجی میزد بدون اینکه  بترسد به من خیره شده بود . انگار من جای او را گرفته بودم !... حالا من بر عکس اون اصلا با گربه ها میانه ی خوبی نداشتم ...البته این چیزی از علاقه ی من به گرفتن عکس از طبیعت و حیوانات و گاهی انسانها کم نمیکرد.

همانطور که داشتم با تلفن همراه مشکی رنگم یک عکس از این گربه  می گرفتم  و پاک یادم رفته بود که برای چی اینجا نشسته ام ،یک نفر آهسته کنار گوشم گفت : سلام ...

 

آنـــها فرشـــــته نیستنـــد !!!

به نام خدا

 

دست در دست زیباترین موجودات زمینی که می گذاری فکر میکنی خوشبخترین موجود زمین هستی . هر چه قدر هم زیباتر باشند بر غرورتو افزون می شود . چشمهای زیبا ، چهره ای دوست داشتنی، رفتار عاشق پیشه را می طلبد .طوری که  احساس میکنی در لحظه همه با چشمهایی خیره  بر تو مینگرند. و همین باعث خود شیفتگی میشود.

بله این همان موجود است . همانی که به خاطره تو خلق شده است .همانی که تو میخواستی.       یک فرشته...

 اما در پشت نقاب آن همه زیبایی و معصومی ، پشت آن چشمهای دوست داشتنی و دستهای به ظاهر مهربان ، چیزی نیست جز بی وفایی ، بی عدالتی ، رفتن و فراموش شدن. چیزی نیست جز یک نقاب بزک .

من چه میگویم ...

تو چه می فهمی ؟! نمیدانی و نخواهی دانست. مگر آنکه گرفتارشان شوی ، مانند صیدی در تور صیاد . آن وقت خواهی دانست ، آنها فرشته نیستند !

 

لابه لای خاطرات

به نام خدا

 

لابه لای خاطرات

 دنبال یکی از کتابهایم توی زیر زمین خانه مان میگشتم . یه رمان به اسم " کارمن"  آخه قولش رو به یکی از دوستام داده بودم . رمان قشنگی بود . من که خیلی دوستش داشتم . همانطور که لابه لای قفسه ها و کتابهای قدیمی دنبال کتابم میگشتم . ناگهان توی گوشه ی زیرزمین یک جعبه چوبی قدیمی رو دیدم . البته این جعبه را زیاد دیده بودم . ولی تا به حال به آن توجه نکرده بودم . حس کنجکاویم باعث شد تا درب صندوقچه را باز کنم . توی صندوقچه پر بود از کتابهای قدیمی . کتابهایی که اگر الان به موزه تقدیم کنم . کلی از من تشکر میکنند . مفاتیح زیبای خطی ، اشعار جوهری و ... متعلق به پدر بزرگ و یک آلبوم عکس قدیمی  که برای پدر و مادر بود . آلبوم رو که باز کردم پر بود از عکسهای رنگی و سیاه سفید . برای جوانیهای مامان و بابا . حتی عکسهایی از دوران کودکی آنها . البته برخی هاش تکراری بود . پیشترها در آلبومهای دم دست خانوادگی دیده بودم . اما اینجا یک عکس قدیمی وجود داشت که متعلق به هیچکس نبود . هیچکس که من میشناختمش . آره ، غریبه بود . پشت عکس را نگاه کردم . " ف. م... بلوار الیزابت۱۳۵۰"آره اسمش را که دیدم یاد دفتر شعر بابا افتادم . اتفاقا دفتر شعرش هم آنجا بود . پر بود از روزهای عاشقی و دلواپسی . به گمانم این عکس برای زمانی هست که پدرم ۲۰ سالش بوده و این دختر هم همینطور... یاد خودم و تو افتادم . یاد آن همه کاغذ نوشته های خودم . البته شعرهایی که بابا برای دختر مورد علاقه اش نوشته بود پر مغز تر و زیباتر بود .توی فکر فرو رفتم . با خودم گفتم . ببین ... ببین دیدی ... دیدی عشق چیه ؟!! یادت هست که گفتی  " فراموشم میکنی . همه این حرفها با ندیدن تمام میشود ". اما دیدی اینطور نشد . تو هم برای من مانند این عکس به یادگار خواهی ماند . البته نه مانند او در گوشه ی انباری خانه . بلکه مانند گلی بر روی طاقچه دلم .

ناگهان به خودم آمدم . با خودم گفتم پاشو بگرد رمان رو پیدا کن  تا خودت لابه لای  این همه خاطره گم نشدی ...

 

یادت باشد یادم هست

به نام خدا

تا زنده ام با تو خواهم ماند . یادت باشد ...

حتی اگر در کنار من نباشی بازهم با تو خواهم ماند . یادت باشد ... شاید نتوانم مانند اسطوره های تاریخ یا مانند عاشقان اعظم در کنارت باشم . اما هستم به یادت ... یادت باشد ...

از عطش نبودنت می سوزم مانند شمع، میچرخم مانند پروانه ،یادت باشد ... عشق را با تمام وجود به تو اموختم . یادت باشد... همه وجودت را غرق احساس عشق و شور کردم یادت باشد ...

و لبخند را به تو که همیشه اخم میکردی آموختم یادت باشد...

اشک را به یادم آوردی یادم هست ... غرور و انتظار را یادم هست ...بغض و بی اعتنایی را یادم هست ...

تنهایی و رفتن را هم یادم هست ...

یادت باشد ،،، یادم هست ...

 

خودت خواستی تقصیر من نبود ...

به نام خدا

 

زندگی شیبی است و عشق سیبی است و وای بر حال آن که در عشق پایبند نظم وترتیبی است واما تو:
قرار نبود آن وقتهای تو جایشان رابا این وقتهای من عوض کنند.قرار نبود عشق هم مثل گیلاس.بوسه.عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد.

قرارنبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند.قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند.قرار نبود هر چه قرار نیست باشد.قرار تنها بر بیقراری بودوبس.گمان نمیکنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد.

اما یقین دارم کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های شعرگونه ام رامیگیرد. مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند.اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد ، تنها برایت می نویسم:خودت خواستی تقصیر من نبود.

دیگر حتی دل تنگت نمی شوم

به نام خدا

دیگر حتی دل تنگت نمیشوم ...به تو فکر نمی کنم .... از تو رد می شوم و به اکنون هایی می رسم که می گذرند و من بی توجه به انها چمباتمه زده ام و به تو فکر می کنم .

چه خوش خیالی است خیال آمدنت و من چه ساده چشم های سیاهم را به در دوخته ام با این که می دانم آمدنی نیستی .

چه انتظار واهی ای است !

افسوس که دوست داشتنت زیبا نبود چون خیال آبی نیلوفر...

 

جايي براي پيردمردها نيست ...

به نام خدا

 

 

بعضي وقتها ناخود آگاه خند ه ام ميگيرد . ياد شيريني خاطرات شيرينم  حس خوبي به من  دست ميدهد .اما بعضي وقتها هم بغضم ميگيرد و چشمهايم خيس ميشود . ياد كودكي ام ميافتم . ياد دبستان و ياد همه دوران زندگي ام . ياد كيفم كه هميشه بوي كيك سيب مي داد . ياد چهره ي معصوم و دست هاي كوچكم  .ياد افكار كودكانه ام . ياد صداقت صادقانه ام. ياد حرفهاي نسنجيده ام . ياد خط كشهايي  كه ناظم ميزد ،ياد مشق هاي شب .ياد مهربونيهاي مامان و جذبه ي بابا. ياد مادربزرگ و لواشكهاي خوشمزه اش . دوچرخه ي قشنگ دوستهاي رنگارنگ.ياد مردم آزاري و فرار كردن ...

             اينجا لبخندي تلخ تر بر لبانم مينشيند . به خيالت جامانده ام ؟!  نه اشتباه نكن در كودكي نمانده ام . فقط نمي خواهم فراموشش كنم ... كمي جلوتر  مي آيم ...

             اما نه ، نمي خواهم . هر بار كه جلوتر مي آيم تو را ميبينم . تو زيبا بودي و مهربان . شاد بودي و همزبان ... اما...

             نه ،همان كودكي بهتر است . بگذار همانجا بمانم ، انگار اينجا جايي براي پيرمردها نيست ...

 

     

مرگ تنها رویداد هیجان انگیز زندگی ماست که هرگز برای کسی تعریف نخواهیم کرد ...

به نام خدا

 

چراغ خطرها و ورود ممنوع ها

چراغهای قرمز یادت هست ؟ تا به حال چند بار از چراغ قرمزهای شهر عبور کرده ای ؟ و یا تا بحال چند بار از اینکار لذت برده ای یا چند بار پشیمان شده ای ؟ لزوما چراغ قرمزها چراغ راهنمایی و رانندگی نیستند ! آنها میتوانند چراغهای قرمز زندگیمان باشند . مینوانند چراغهای قرمز دیگران باشند .که پیامشان" ایست " است. چراغها قرمز هایی که بعضی وقتها عبور از انها مستلزم جریمه های سنگینی است .

نظرت در مورد ورود ممنوعها چیست ؟ تا بحال چند بار این کار را کرده ای ؟یعنی چند بار در ورود ممنوع ها وارد شده ای ؟یا آیا کسانی بوده اند که به ورود ممنوعه های شما وارد شده باشند ؟جایی که شب روز ندارد، همیشه ممنوع است ...

 ولی چراغ قرمزها همیشه قرمز نیستند .گاهی سبز و گاهی هم زرد چشمک زن میشوند و میتوانیم با احتیاط عبور کنیم ...

 

پاییز تا آمد عاشق تر شدیم

به نام خدا

پاییز آمد تا عاشق تر باشیم

صدای خش خش برگهای خزونی را زیر پاهایم میشنوم . درختان  رنگشان را به پاییز باخته اند . و خسته... خسته از یک تابستان گرم، به استقبال پاییز رفته اند ...

 

 

 پائیز می آید...

پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...

کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...

کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...

کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید...

آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...

عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...

پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت است...

در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم... بیشتر از همیشه خیانت میکنیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم...

بهار من با تو زیباست . با تو که خود میدانی...

به نام خدا

و بهار نیز آغاز شد . عید هم پایان یافت و حالا باید یه سال جدید کاری رو آغاز کنیم . من هم مثل خیلیهای دیگه دوست دارم امسال را متفاوت آغاز کنم . میخواهم کمتر اشتباهات قبلی خود را تکرار کنم . میخواهم بهتر باشم . سالی که گذشت سالی بود پر از ماجراهای رنگ و بارنگ برای هر کدام از ما . سالی که پر بود از شادیها و غمها . دلبستگیها و جدایی ها . بودن و نبودنها . تولد و مرگها .اشکها و لبخندها . عشقها و دلتنگیها ...

...  اما با همه این مسایل زندگی ادامه دارد .

زندگی ادامه دارد و ما باز هم در گیر ودارو مشکلات و سختیها دست وپنجه نرم میکنیم و با انها مبارزه میکنیم . ولی چه چیزی ین مشکلات را بر طرف میکند؟من که میگم امید .شمارو نمیدونم  .

سالی که گذشت خاطرات عاشقانه من را هم برد . برد و به کتاب خاطراتش پیوست .

درسته که رفت و تموم شد . اما همیشه برای من تازه است و تازگی دارد .

توی این شهر سیاهی

میدونم تو بیگناهی

باسه حتی همیشه

قشنگترین اشتباهی

حالا دیگه خوب میدونم

به تو رسیدن  محاله

برای گذشتن از من حال تو چه بی قرار ه

تو غرورم و شکستی دل به یکی دیگه بستی

حالا هر شب بی تو قلب من میگیره

منو تهدید میکنه بی تو میمیره

صدای رفتن تو تو گوشمه انگار

میگه از پیشم برو

...  خدانگهدار

میدونم انتظار فایده نداره

دله من همیشه زرده و بهار نداره

به کسی که راست میگوید . اسب هدیه دهید . تا پس از گفتن حقیقت با آن بگریزد...

به نام خداوند ایثار

 

    ...    کاش آن حرفها رو به او نگفته بودم . کاش مانند یک اسب افسار گسیخته جولان نمیدادم . کاش از عبرتها ، عبرت گرفته بودم و اشتباهات رو تکرار نمیکردم . فکر میکنم با گفتن حرفهایم دیگر آن دوست صمیمی مهربون با چشمان پاک نیستم . دیگر آن  دوست ویژه ای  نیستم که با دیدنش ذوق زده میشد و تحویلش میگرفت . دیگر مهمان چشمهای همیشه مهربان او نیستم .

باید رفت . باید گریخت . من جرمی سنگین مرتکب شده ام .

     ...   به یکباره همه اعتبارم رفت . به لحظه ای تمام پاکیها و اصالتم در پیش چشمانش فروریخت . اما مگر جرم من چه بود؟ ...

     ...  کلمه مقدس "دوستت دارم" مگر مسیح است که به صلیبش بکشند یا  گناه است که مجازاتش کنند . 

نمی دانم ...

کاش و کاش ، کاشهایی که اگر بکاریمشان هم سبز نمیشوند ...

چیزی نگفت ولی درس بزرگی به من داد ...

... سکوت

فقط این را میدانم که باید سکوت کرد  .  زیرا در سکوت است که عاشقی زیباست و دلبستگی ماندگار...

سکوت مرز بین حرمت و بی حرمتی است . مرزی میان بودن و نبودن ...

 

 

شکسپیر :حقیقت را همانطور که هست بپذیر...

     به نام خدا

 

از افتخارات من بود تا با او باشم ، همه چیز دست به دست هم داده بود تا من با او باشم . حتی اتفاقات روزمره هم که برای هر دویمان پیش می آمد نیز بعضی وقتها یک جورهایی به هم گره میخورد. حالا دیگر از این افتخارات و خاطره ها مانند مدالهای زیبا و تندیس های یادبود روی تاقچه ی اتاقک دلم  نگهداری میکنم . گرد و خاکشان را نمیگیرم . با اینکه بهترین دارایی من هستند . نمیخواهم رنگ و بویی تازه به خود بگیرند . زیرا با همه زیباییشان دلگیرند ...

 

 

 

 

پاییز

به نام خدا

 

 دنبال بی کرانگی اسیر یک وجب شدم   

   تا بی نهایت رفتم و

آخر رسیدم به خودم

***************************************************** 

روز شمار تقویم ، آخرین روزهای پاییز را نشان می دهد . ومن مثل همیشه کنار پنجره ی اتاقم نظاره گر آسمان ابری و پر غبار شهر بودم ، نمی دانم هوای اتاقم مه آلود است یا هوای بیرون . تک درختی  روبروی من است که چهره اش از خزان زرد گشته است و برگهای زردش  سنگینی پاییز را نشان میدهد . هر برگش که به زمین میافتد . یک زندگی ،خزان میشود . برگ برگش روایت گر زندگی پر دغدغه و کوتاهی است که حالا چیزی از آن باقی نمانده است . نا خودآگاه به یاد داستان دخترک بیمار افتادم که عمرش بسته به عمر برگهای درختی بود که روبروی پنجره اتاقش  قرار داشت و اون نقاش ...

 

تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست

به نام خدا

روزهای پاییزی با غروبهای دلگیرش ، هوایی تازه دارد . برگهای زرد پارک شهر و نسیم سرد پاییزیش همیشه حس غریبی به من می دهد . هنگامی در چنین هوایی زیر درختان کهن پارک قدیمی شهر قدم میزنم  نا خود آگاه به فکر خاطره هایم میافتم . نگاهم به سویی میچرخد و چشمانم به نقطه ای خیره میشود به گوشه ای از پارک ، به یک صندلی . آن هم به من خیره میشود. گویی زمان به عقب بر میگردد . ناگهان خودم را روی صندلی آهنی سردی میابم در کنار کسی که حالا دیدنش یه آرزوی بزرگ برای من است . در چشمانش خیره میشوم . با تعجب به من نگاه میکند و با همان چشمهای معصومش میگوید : چیه ؟! چرا اینجوری نگام میکنی ؟ مثه غریبه ها !!! نفهمیدم چه شده است ! فقط میدانم بازهم غرق در خاطره هایم شده ام . ولی نه ! انگار حقیقت دارد . انگار بازهم آن صحنه ها تکرار شده اند . انگار یک باره دیگر فرصت پیدا کرده ام .

 اینبار دیگر نمیخواهم مانند دفعه ی پیش همه چیز را خراب کنم . اینبار نمی خواهم مانند گذشته حرفی برای گفتن نداشته باشم . این بار می خواهم همه چیز را بگویم . اینبار غروری ندارم که بشکند  .دیگر حرفهایم حاشیه ای ندارد . میخواهم همه چیز را بگویم . خیره در چشمهایش نگاه میکنم و میگویم میخواهم حرف دلم رو بگویم . گفت :حرف دلت ؟! گفتم : آره . گفت خوب ...  اگه خجالت میکشی چشماتو ببند . گفتم : باشه ولی تو گوشاتو باز کن . گفت باشه... و من با تمام وجود فریاد زدم : دوستت دارم ...

ناگهان نسیم خنک پاییزی چشمانم را نوازشی کرد  .  به خودم آمدم . تنگ غروب بود و من همچنان خیره به صندلی آشنای پارک به یاد روزهایی بودم که  از آن به جز خاطره ای در ذهن چیزی ندارم ...

می نویسم (د ی دار)تا اگر بی من دل تنگ منی یک به یک فا صلها را بردارد...

به نام خدا

I love you

زلیخا عشق نمی داند

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .

***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!

انسان! خودت به یاری خود برخیز! . بتهوون

بنام خدا

 هزار و یکبار عشق
 
 
 
یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.  

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.