به نام خدا

 

 دنبال بی کرانگی اسیر یک وجب شدم   

   تا بی نهایت رفتم و

آخر رسیدم به خودم

***************************************************** 

روز شمار تقویم ، آخرین روزهای پاییز را نشان می دهد . ومن مثل همیشه کنار پنجره ی اتاقم نظاره گر آسمان ابری و پر غبار شهر بودم ، نمی دانم هوای اتاقم مه آلود است یا هوای بیرون . تک درختی  روبروی من است که چهره اش از خزان زرد گشته است و برگهای زردش  سنگینی پاییز را نشان میدهد . هر برگش که به زمین میافتد . یک زندگی ،خزان میشود . برگ برگش روایت گر زندگی پر دغدغه و کوتاهی است که حالا چیزی از آن باقی نمانده است . نا خودآگاه به یاد داستان دخترک بیمار افتادم که عمرش بسته به عمر برگهای درختی بود که روبروی پنجره اتاقش  قرار داشت و اون نقاش ...