به نام خدا

 

امروز یکی از دوستام میخواست به بهشت زهرا برود، سر خاک پدرش . من هم گفتم خوب با هم برویم. ماشین را برداشتیم و به راه افتادیم . پدرش را تازگی ها از دست داده بود . میگفت:  «جایش خیلی خالیه مهدی . همیشه به لباسهاش که نگاه میکنم بغضم میگیرد .دلم برایش یک ذره شده ...» من هم فقط گوش میکردم و سعی میکردم حرفهایش را قطع نکنم . خوب میدانم وقتی کسی دردودل میکند گوش میخواهد برای گفتن حرفها و زبانی برای آرام کردنش . چیزی نداشتم به او بگویم .فقط گفتم صبر داشته باش . اتوبان شلوغ بود . همیشه شب های جمعه شلوغ است ؟ نمیدانم. شاید این مناسبتها دلیلش باشد . به بهشت زهرا که رسیدیم تمام قبرهای جدید که دو ماه پیش خالی بود، حالا دیگر پر شده بود . فکر کنم وقتی نوبت به ما برسد دیگر جایی نباشد. کمی آن طرف تر مادری را دیدم که خیلی بیتابی میکرد . جلوتر  رفتم عکس پسر بیست و  چند ساله اش را گذاشته بودند . مادر بدجوری شیون میکرد . دلم برایش سوخت! من هم کمی درجمعشان ایستادم . نتوانستم طاقت بیاورم . گریه ام گرفت .آنجا را ترک کردم پیش بچه ها برگشتم. بعضی ها خیرات میکرد، خدا قبول کن، خدا بیامرزتشان، فاتحه ای خواندیم و رفتیم. اما توی راه با خودم فکر میکردم چه حکمتی در این دنیا هست که ما نمیدانیم . خدایا کمی رحم کن بر  دل مادرهای دلسوخته . کمی صبر بده بر پدران دلشکسته . حالا دیگر به خانه رسیدم. همه بچه ها رفتند سوی خودشان .

حالا من ماندم و حوضم...