هنوز هم اتفاقات خوبی رخ می دهد...

به نام خدا

 

امسال با همه نامهربانی هایش هم گذشت ، با همه سرکشی هایش ، با همه عقده هایش . امسالی که هرگز در عمرم ندیده بودم ... دلم برای سادگی های گذشته مان تنگ است . برای زندگی های بی ریایمان !  برای سفره  هفت سین های مادربزرگ و دستبردزدن هایمان  !  برای عیدیهای ۵۰ تومانی و ۱۰۰ تومانی هایش ... برای دعاهای وقت تحویل سال ... دلم برای سال های قبل تنگ است برای سالهایی که چه حیف تمام شد . راستی نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ است وقتی هنگام تحویل سال به یادت هستم ، برای تو که هر گوشه این شهر را از تو خاطره دارم .. برای تو که خودت می دانی ... نمی خواهم تمام گذشته را پیش رویت اسطوره کنم ، نمی خواهم تمام اشتباهات گذشته ی خودم را با بی مهری های روزگار جمع ببندم و بگویم بی تقصیرم... من فکر می کنم زندگی ادامه دارد زیرا هنوز هم اتفاقات خوبی رخ می دهد ...  

 

 

روزهای شخصی

به نام خدا

 

امروز شاید با روزهای دیگر فرقی نکند . اما یک احساس  فرق آن را به رخ می کشد . همه انسان ها دو روز شخصی در زندگیشان دارند . دو روزی که فقط مختص به خود آنهاست . دو روزی که با هم متفاوت است . یکی روز  آغاز و دیگری روز پایان !  امروز مصادف است با روز آغاز من ...

 

 

 

روز و سال نو

به نام خدا

 

روزهای واپسین اسفندماه در ایران همیشه پر است از روزهایی که سرشار از هیجان است . ایران مهد جشن های دنیاست . که سر آمد آنها جشن نوروز است . جشنهایی که با وجود تمام تلاشهای تازی ها برای حذف و به انحطاط کشیدنش همچنان ایرانی مانده  است و خواهد ماند ... خرید لباسهای نو و مایحتاج عید برای همه یک ضرورت به شمار می آید . در خیابان همه عجله دارند . و همه جا ترافیک بسیار زیاد است . یادم هست مادر بزرگ سفره ی هفت سینی پهن می کرد و همگی با هم عید را تحویل می کردیم. دعای سال تحویل و دستهای کوچک ما . ماهی قرمز و  دلهای بدون غصه ی ما . آجیل و خنده های بی ریای ما . حالا خیلی وقت هست که آنها نیستند و ما شب جمعه های آخر هر سال عید را به آنها تبریک می گوییم ..

     

 

همین چند روز پیش بود...

به نام خدا

 

همین چند روز پیش بود که دستان کسی دستگیر کودک خردسالی بود که بی قراری می کرد . نمی شناسی ؟!  همان که دستانش افتاد ، اما دستگیر افتادگان شد . نمی دانم اما شبیه یک نفر بود که می گویند او نیز  قامت دلیر و دستانی مهربان داشت .همین چند روز پیش بود که کسی ناقه ی شتران را می گرفت و اهل حرم را بر مرکب سوار می کرد .  همین چند روز پیش بود که لبهای کسی بر روی نیزه ها قرآن می خواند . همین چند روز پیش بود که در جایی بوی خوش سیب به مشام می رسید . اینقدر مست کننده بود که در هیچ شرابی یاد ندارم . راستی یادم آمد در کنار این همه ، یک نفر بود که همه می شناختندش . همانی که خیلی بزرگوار بود . همانی که چادرش خاکی شد و چشمانش اشکبار . زیاد دور نیست همین چند روز پیش بود ...

 

 

یا علی

به نام خدا

 

دکتر شریعتی در یکی از کتابهایش در مورد حضرت علی (َع) میگوید :

" علی تمام عمرش را بر روی این سه کلمه گذاشت :

مظهر ۲۳ سال تلاش و جانبازی وجهاد برای ایجاد یک ایمان در درون وحشیهای متفرق ، و بیست و پنج سال سکوت و تحمل برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوریهای روم و در برابر استعمار ایران ، و همچنین پنج سال کوشش و رنج برای استقرار عدالت و برای اینکه همه عقده ها و کینه های ما را باشمشیر خود بیرون کشد و آزادمان کند .

نتوانست ، نتوانست ، اما توانست مذهبی را و پیشوایی را  و سیادتی را برای همیشه برای من و ما  اعلام کند . مذهب عدل و مذهب رهبری خلق و سه شعار گذاشت . شعاری که خودش و خاندانش قربانی این سه شعار شدند :

مکتب ، وحدت ، عدالت

 

یک روز تا افطار

به نام خدا

 

تقریبا ۳ ساعت دیگر به اذان مانده بود . معمولا ساعات منتهی به افطار خیابانها مملو از جمعیت می شود . بیشتر ادارات زود تعطیل می کنند و ساعات کاری خود را به یک سوم کاهش داده اند . همین امر موجب هجوم یکباره جمعیت به ایستگاههای مترو و همچنین طویل شدن صف های اتوبوس و تاکسی می شود . دو روز پیش تصمیم گرفتم با مترو به خانه بروم . معمولا مترو سریعتر و بدون ترافیک است . سوار قطار مترو شدم. قطار در وقت معین حرکت کرد . خوبی مترو اینست که طبق ساعت حرکت می کند . با خودم گفتم خوب به این میگن ذخیره زمان . حالا که طبق محاسباتم زود به مقصد می رسم بهتر است چند مورد خریدی که دارم و مدتهاست پشت گوش می اندازم و  وقتی برای آنها ندارم را انجام دهم . با خوشحالی لبخندی تحویل خودم دادم . هنوز چند دقیقه ای از حرکت نگذشته بود که یکباره قطار بین دو ایستگاه و در وسط تونل تاریک توقف کرد . این اتفاق قبلا هم افتاده بود . مثلا برای تنظیم ورود به ایستگاه و عدم تلاقی با قطار قبلی قابل توجیه بود . اما ۲ یا ۳ دقیقه کجا و نیم ساعت کجا!!! . تحمل هوای داخل کابین با این جمعیت آدمها که در ایستگاه قبلی  با ضرب و زور سوار شده بودند کار دشواری بود . یکی از مسافرین که بچه نوزادی در دست داشت دو سه بار دکمه ی پیج را فشار داد اما راننده هر بار می گفت تامل کنید . بچه سرخ شده بود . خوب حق هم داشت اکسیژن کم شده بود و فن ها نیز جوابگو نبودند . ناچار درب پنجره قطار را باز کرد و نوزاد را با دست از پنجره بیرون برد تا هوایش تازه شود . هر چند هوای توی تونل تعریفی نداشت اما هر جه باشد از دی اکسید کربن واقع در کابین ها بهتر بود .  در پایان هم بعد از نیم ساعت بالاخر ه حرکت کردیم . و با هر زحمتی بود به مقصد رسیدیم . من به کارهایم نرسیدم ولی دقیقا هنگام افطار به خانه رسیدم . اما یک نکته جالب بود و.اینکه در آخر  مسئولین مترو حتی مردم را لایق یک عذر خواهی کوچک هم ندیدند . 

            

 

گلهای داوودی

به نام خدا

 

وقتی وارد خیابان شهباز که می شوی دیگر جایی برای عبور و مرور وسائط نقلیه نیست . از آن سو که به تقاطع تیردوقلو و سپس به میدان خراسان می رسد ماشین ها با زحمت زیاد تردد می کنند . گاهی آن سوی خیابان ترافیک سنگین می شود . گاه این سوی خیابان . البته پر و خالی شدن لیوانهای شربت هم بی تقصیر نیستند . و یا  آن جوانک سینی بدست که برای ادای نذرش یا برای عرض ادب به مولایش در میان ماشینها به مردم شربت تعارف می کند. کمی که به شب نزدیک می شوی دیگر با موتور سیکلت هم نمی شود تردد کرد. از میدان شهدا تا انتهای شهباز همه جا چراغانی است . پیرمردها می گویند این رسم به خیلی سال پیش بر می گردد . حتی آنها میگویند زمانی  که ۴ یا ۵ ساله بودند  این چراغانی کردنها را به یاد می آورند . قهوه خانه ها امشب تا صبح باز هستند و جوانان تا صبح در خیابانها . جشن های مذهبی مردم عصر ما همواره در خیابانها و زیر نور لامپ های کم مصرف و رقص نورهای مصنوعی نشانه یک چیز است .آن هم یک نفر . در همه ادیان از او به نامهای مختلف نام برده اند . در کتب مقدس عصر قدیم و جدید  ، در تورات ، قران حکیم ، کتاب اوستا و باورهای هندی و بودایی حرفهای زیادی از او به میان آمده است . اما همه آنها یک چیز را نشانه رفته اند آن هم آخرالزمان . پایان دنیا . پایانی که فقط یک نفر می تواند آن را رقم بزند . پس به صف انتظار می رویم و ما هم مانند هزاران هزار انسان قرنهای آمده و رفته به احترام آمدنش سکوت می کنیم . و زیر لب از خدای بزرگ آمدنش را التماس می کنیم .تا شاید با روییدن گلهای داوودی امدنش را جشن بگیریم ...

 

 

به یادت خودت باش

به نام خدا

 

این روز ها آنقدر الکی درگیر  زندگی شده ایم که دیگر برای خودمان هم وقت نداریم . اگر می خواهیم خودمان را ببینیم باید یک هفته صبر کنیم تا جمعه بیاید .  تازه شاید آن روز  یک نگاهی به خودمان کردیم و چند کلمه ای با خودمان حرف زدیم . از همه مهمتر اینکه روز تولدت را هم دوستانت به یادت بیاورند . بسی جای خوشبختی است . تولد هر کس بهانه است برای بازیابی خویش . زیرا با اینکه خودت را گاهی از یاد می بری هنوز هم کسانی هستند که به یادت باشند ...

 تولدم مبارک

 

روز پدر

به نامه خدا


امروز از صبح به فکرت بودم . با خودم گفتم شاید هیچوقت قدر پدر را ندانستم .تا وقتی که نوجوان هستی پرخاشگر و بی قانونی و گاهی بر سر پدر و مادرت داد می کشی و فکر می کنی برنده ای . زیرا آنها چیزی به تو نگفتند . شانه هایت را در مقابل کارهایی که از تو می خواهند بالا می اندازی و گاه با یک باشه چشم از سر خودت رد میکنی . فکر کردی همینطور بچه می مانی و... همیشه خودت را این سوی خط می بینی . شاید اگر تصور کنی روزی هم تو آن سوی خط خواهی بود . شاید آن وقت جریان فرق کند . اینروزهای مناسبت  را برای همین گذاشته اند . تا کمی به خودمان بیاییم . گفتم نوجوانی . اما بچه همیشه برای پدر و مادر بچه است .حتی بچه های 50 یا 60 ساله هم ... ان قدر درگیر و دار زندگی اسیر شده ایم که گهگاه یادمان میرود پدر و مادرمان هم گردنمان حق دارند . امروز مغازه ها و خیابانها پر است از آدمهایی که برای تبریک گفتن به پدر یا همسرشان برای خرید یک هدیه مغازها را وارسی می کنند . تا شاید کمی به ظاهر هم که شده وقتی برای یکدیگر بگذارند ...


نوروز 90

به نام خدا

 

هفته آخر اسفندماه در ایران همیشه پر است از روزهایی که سرشار از هیجان است . خرید لباسهای نو و مایحتاج عید برای همه یک ضرورت به شمار می آید . ایران مهد جشن های دنیاست . که سر آمد آنها جشن نوروز است . جشنهایی که با وجود تمام تلاشهای تازی ها برای حذف و به انحطاط کشیدنش نتوانست آن را به طور کامل از صحنه روزگار محو کند .  رئیس جمهور معتقده باید جشن نوروز هم هر سال برگزار شود . حالا که ما ایرانیها جشن نوروز را برگزار می کنیم . تازیها هنوز هم در وحشیگری به سر میبرند . آنها حتی به مردم سرزمین خوشان نیز رحم نمی کنند . وقتی که در تاریخ میخوانم که آنها میخواستند ارزشهای خودشان را به جای ارزشهای ما بنشاند به فکر فرو می روند . که مگر می شود پستی جای بلندی را بگیرد . در این میان برخی از این نماینده ها در مقابل برگزاری جشن نوروز در مقابل دولت صف آرایی می کنند و میگویند اینها میخواهند ملی گرایی را گسترش دهند . کاش یک نفر بود و به آن آدمهای نادان می گفت ، ملی گرایی همان عرق به میهن است مگر شما ندارید؟ ...

 

آخرین مبارز

 

به نام خدا

 

 این روزها دنیا دگرگون است حالا که دیگر عرقی به پرچم ملی ندارم . هنگامی که پرچم مظلومیت سلحشورانت اینگونه برافراشته شده است . ۷۲ مبارز . که هر کدام لشکری بودند . خونهایشان را چه خالصانه تقدیم قدمهایت کردند .و سرهایشان را چه عاشقانه زینت نیزه ها کردند . همگی در عرض ارادت به خدمتتان گوی سبقت را چه مغرورانه از دیگران ربودند .و آنها که ماندند تا ابد چه عاجزانه حسرتش را بردند . بین این همه آن کس که آتش بر دل ما انداخت چه بیرحمانه دستانش را  جدا کردند وقتی که مشکی آب تنها سلاحش بود . و آن لحظه که بر زمین افتاد چه مظلومانه به خیمه مینگریست هنگامی که خون چشمانش را می آزرد .و خدا میداند در دلش چه غوغایی بود هنگامی که دست اشارت آن کودک بسویش دراز بود . ۷۲ مبارز چنان به قلب شیطان زدند که هرگز هیچکس نتوانست بنویسد که در آن ظهر غبارآلود بر آنان چه گذشت هنگامی که با زمین افتادن هر کدام کوهی از ایثار فرو  می ریخت و تو ای اخرین مبارز ،که  در وصف شهادتت چیزی بجز گریستن نخواهم داشت .   

 

 

 

 

روز اول

 

به نام خدا

 

دیروز در تلویزیون یک ویژه برنامه ای که شامل برنامه کودکهای قدیمی مثل مدرسه ی موشها ، هپلی، باز هم مدرسه ام دیر شد و ... و سرودهای قدیمی مثل یار دبستانی من ، همشاگردی سلام و ... که واقعا خاطره انگیز بودند را نشان میداد . خاطره هایی که لا به لای گرد و غبار زندگی پیچیده امروزمان کمرنگ شده اند . باور کنید گاهی یادمان می رود که ما هم روزی اول مهر را برای اولین بار تجربه کرده ایم . انگار صد سال پیش است . اینقدر غبار آلود شده است . روز اول مهر که گریه کردم یا نه را یادم نمی آید  .اما یادم هست چطور به در و دیوار مدرسه نگاه می گردم گویی وارد دنیای ناشناخته ای شده ام . یادم هست بعضی ها که الان برای خودشان کسی شده اند تا مدتها با مادرانشان در کلاس می نشستند .یادم هست که بر روی دیوارها کاغذ دیواریهای رنگارنگ که رویشان جمله های نامفهوم نوشته شده بود رو تماشا کردم . یادم هست هنگام ایستادن صف نفر دوم یا سوم بودم و هنگام ورود به ساختمان مدرسه شیرینی تعارفمان  کردند . یادم هست که پیراهن هایمان سورمه ای بود و آموزگار تمام درسهایمان یک نفر بود . ورزش را دوست نداشتم وقت تلف کردن بود . کتاب فارسی را دوست داشتم چون داستان بود . خانم معلمان را یادم هست سه ماه بعد از شروع مدرسه رفت و دیگر نیامد . چون نوزادش هنگام تولد مرد. ناظم را یادم هست وقتی می آمد می ترسیدم . راستی مدیر مدرسه مان. همانی که چند وقت پیش دیدم . داشت مسافر کشی میکرد ! موهایش سفید شده بود . فکر کنم بی خیال درس و مدرسه شده بود . شاید هم نه . نمیدانم ، سنش که به بازنشستگی نمی خورد . خانم معلم را یادم هست . یکی یکی بلندمان می کرد و می گفت خوتون رو معرفی کنید . از همه بچه ها هم می پرسید دوست داری درس بخونی بزرگ شی چکاره شی ؟ هر کسی یه چیزی میگفت . حالا که فکر میکنم می بینم چی فکر میکردیم چی شد ؟!!! زندگی پر است از بالا و پایین هایی که باعث بوجود آمدن علایق و سلیقه های متغایر در سنین مختلف در آدم میشود . خوب یک دانش اموز کلاس اولی اصلا نمیداند زندگی یعنی چه ؟ چه برسد که بخواهد برای آینده اش هم تصمیم بگیرد . البته خانم معلم هم این را به خوبی می دانست او میخواست خاطره های خودش را زنده کند .  حاطره هایی که گاهی هست و گاهی نیست ...

      

 

 

روزي كه من آمدم ...

به نام خدا 



تولدم مبارك ...

روز مادر ...

به نام خدا

 

 

همیشه دلم میخواست برایش کاری بکنم . تا شاید بتوانم جبران آن همه ایثار و از خود گذشتگی را کرده باشم . همیشه دلم میخواهد هدیه ای چیزی که ارزش هدیه کردن داشته باشد را به او بدهم . نه به صرف اینکه منتظر روز مادر بمانم . هر چند هدیه ای قابل نیست حتی اگر تمام دنیا باشد.                                                                                                                                      روز مادر بهانه است . هرروز روز مادر است . مادر ،  اسم تو آنقدر شریف و بزرگوار است که ما را یاد مادر بزرگوار تشیع می اندازد . مادری که زیر نگاه ها و لگد های بخل و کینه ی عربهای نادان حرمتش شکسته شد . مادر را حرمت مینهیم . به تلافی بی حرمتیت در تاریخ عرب . مادر ، تو در میان قلبهای ما جا داری نه در میان در و دیوار .

 

سينـــزده

 

 

ديروز هواي خيلي خوبي بود و ميتونست يك سيزده بدر به يادماندني اي برايمان باشد. اما من كه نتونستم جايي برم و سيزده رو در حياط خانه مان سر كردم . متاسفانه امسال نتونستم سبزه گره بزنم . ميگويند سبزه گره زدن يك سنت است . سنت مقدس . همراه با دعا كردن براي همه . راستي من پارسال چند سبزه براي چند تا از دوستانم گره زدم كه يكي دوتاش واقعا به نتيجه رسيد و رفتند به خانه بخت . اما امسال نتونستم . خيلي بد شد . به هر حال باشد طلبشان .بعد ازظهر سيزده يك دوري بيرون زدم . چقدر خيابانها خلوت بود . تهران شده بود پر از بزرگراههاي خالي ، پر از پاركينگ ، پر از اكسيژن و تميزي . عيدها تهران استثنايي ميشود . يك شهر بزرگ و خلوت با آسمان آبي خالص. بازار كه اصلا خيلي خلوت بود . با خودم گفتم چه خوب توي اين سيزده روز ،طرح ترافيك هم تعطيل است . ميشود تا قلب بازار رفت . دور ميدان توپخانه يك اتومبيل با پلاك ايران۱۲ كه نميدونم براي كدومشهر بود كنار من ايستاد و پرسيد : ببخشيد ، ميدان امام خميني كجاست؟من هم  تابلوي  بالاي سرش رو نشون دادم گفتم همين ميداني كه داريد دورش ميچرخيد! راننده يه نگاه به تابلوي كرد گفت : اي بابا يك ربع دارم اينجا بالا وپايين ميكنم . گفتم حالا ميخواي كجا بري گفت خيابان ناصرخسرو . من هم آدرس دادم و رفت .ياد خودم توي شهر اصفهان افتادم .كه شمال و جنوب اصفهان رو گم كرده بودم . از اونجايي هم كه خيلي قد بودم از هيچكس نمي پرسيدم . خيابان چهارباغ بالا و پايين رو اشتباهي گرفته بودم .راستي عدد سيزده يا بقول بعضي ها سينـزده ! ما ايرانيها عدد سيزده رو نحس ميدونيم . حتي برخي از خونه ها رو ديدم كه پلاك  سيزده رو به دوازده بعلاوه يك تغيير ميدن . البته اين مختص ايرانيها نيست ميشه گفت اكثر فرهنگهاي دنيا هم با بعضي اعداد مشكل دارند مثلا ژاپني ها و كره ايها و چيني ها  با عدد چهار و سيزده مشكل دارند و آن را عدد بد شانسي ميدانند .البته اينكه درسته يا غلط بايد بندازيم گردن اونايي كه ميگن ...

شب كه به خونه برگشتم ديدم ماهي قرمزم از حركت افتاده .نگاش كردم . با خودم گفتم طفلك نذاشت سيزده تموم شه .به هر حال ،حالا ديگر تعطيلات تمام شده و بايد سركار حاضر باشيم .

 

جشن باشکوه

به نام خدا

 

 

امشب چه خبر است ؟! همه دارند خودشان را آماده میکنند .میگویند امروز ارتش شکوهمند خداوند تمام زمین را فتح میکند . همه جا غرق در پیروزی است . همه می پرسند مگر چه اتفاقی افتاده است . بهتر ها میگویند . امشب کمال بشریت به جهان معرفی خواهد شد .

وای خدای من ، یک جشن تمام عیار . من هم میخواهم باشم .مگویند در جشنهای بزرگ آدمهای بزرگ هم هستند . مثل جشنهای ملی  و یا بزرگداشت های علمی . من هم میخواهم باشم . میخواهم لحظه ای را که کمال را معرفی میکنند شاهد باشم . در تالار بزرگ همه جمع شده اند. تالار بزرگ از نور پر شده است . چه قدر زیباست .

چه افتخاری نصیبم شده است که در این جشن حضور دارم . چه چیزی از این بالاتر که شاهد بر ماجرا باشم . منادی قیام میدهد . همگی برخیزید ...    خدایا چه خبر است ؟

 همه از جایشان بلند میشوند. و نگاهشان بر در ورودی تالار بزرگ خیره میشود . صدای دهل می آید . و صدای آشنایی میگوید آنان که هستند برای آنان که نیستند این لحظه را شهادت دهند .فکر میکنم کسی میخواهد وارد شود . من هم به مانند دیگران بر میخیزم . زیرا میخواهم مانند دیگران این لحظه ی با شکوه تاریخی را نظاره کنم  ...

 

 

راست گفت خداوند بزرگ

 

 

 

به نام خدا

چند وقت پیش در محفل مذهبی ای نشسته بودم و روحانی داشت سوره زلزال را تفسیر میکرد:

   ...  "راوي مي‌گويد:«ابو اميد» را ديدم كه در،هر موضع از مسجد الحرام دو ركعت نماز مي‌خواند.سؤال كردم اين چه كاري است؟چرا در يك جا نماز نمي‌گزاري؟
جواب داد:زيرا مكان‌هايي كه در آنها نماز مي‌گزارم،در قيامت براي من گواهي مي‌دهند و اين آيه را قرائت كرد:
«يومئذ تحدّث اخبارها؛روزي كه زمين به حوادث خود خبر مي‌دهد».(سوره زلزال،آيه 4)
نتيجه اين كه زمين،همانند نوار ضبط صوت كه با چرخش خود صدا را ضبط مي‌كند،صداها و اعمال و حوادث را روي خود ضبط مي‌كند،تا در صحنه قيامت آنها را پخش كند؛و چه شگفت‌انگيز است آن گاه كه زمين به صدا در مي‌آيد و اعمال را پخش مي‌كند و بدكاران را آشكار و نيكوكاران را شادمان مي‌كند و هر اندازه قطعات بيشتري از زمين به نفع مؤمن شهادت دهند،شادماني بيشتري دارد" ...

 

امروز تهران لرزید . امروز دل من هم لرزید . مثل دل همه آدمها...  شما را نمیدانم اما من به غیر از این سوره چیزی به خاطرم نرسید .

 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 1-  وقتی زمين به لرزه درآيد. ۲ .و بار سنگینش را بیرون می ریزد ۳. و انسان گوید برای زمین چه پیشامدی کرده؟ ۴. روزی که زمین خبرهای خود را بیان کند ۵.زیرا خداوند تو به آن وحی کرده است ۶.روزی که مردم بطور پراکنده بیرون بیایند تا کارهایشان به آنها نشان داده شود ۷.هر کس به اندازه ذره ای کار خوب کند  آن را میبیند ۸. و هرکس به اندازه ذرهای کار بد بکند آن را خواهد دید.     

راست گفت خداوند بزرگ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :
منبع روایت تفسير ابوالفتوحي رازي،ج 12، ص 146

جنگجویان افسانه ای

 به نام خدا

 

روزی روزگاری ، سرزمین سر سبز و زیبایی وجود داشت که مردمانش بهترین مردم بودند .انها عشق ورزیدن و محبت سرلوحه ی کارشان بود و مردی و مردانگی راه و رسم زندگیشان . اما پادشاهی داشت که میگفتند ، ستمکار است و این صمیمیت و سبزی را نمی خواهد . همه دعا کردند و دعایشان مستجاب شد طوفانی شد که تاج و تخت پادشاه را به باد داد . همه بودند ، همه دیدند آنچه را که باید میدیدند . حالا اون سرزمین قشنگ بی پادشاه مانده بود و غول چند سر هم که این را میدانست دندان نشان میداد . بزرگان شهر گفتند چه کنیم ؟ ! ... همه مردم در میدان شهر جمع شوند تا قرعه بیاندازند و به هرکه  افتاد به جنگ برود . قرعه به نام جوانها افتاد . حالا باید همه جوانها میرفتند تا سرزمین سبز بازهم زنده بماند .جوانها مانند سربازان لباس رزم بر تن کردند و شمشیرها را از رو بستند تا حق این غول را کف دستش بگذارند .سربازان دلیر یکی پس از دیگری جان خود را در راه سرزمین سبز میدادند تا اگر روزی بازگشتند سربلند از چیزی باشند که به خاطرش جنگیده بودند .  آنها سالهای سال جنگیدندو جنگیدند تا در نبرد با غول چند سر به پیروزی رسیدند . آنها سربلند بودند . زیرا گمان میکردند مانند مشاهیر اساطیری نامی از خود باقی گذاشته اند . برگشتند تا خبر پیروزی را به مردمان شهر بدهند و جشن بگیرند .اما جشن پیروزی نگرفتند زیرا تمام کوچه های سبز اون شهر قشنگ به رنگ دلگیر سیاه مبدل شده بودند و مردمانش هم  دیگر غریبه بودند . سربازان زخمی و برگشته از جنگ هرکدام به گوشه ای از آن شهر رفتند و مانند غریبه ها زندگی کردند و هر کدام که می مردند از یاد میرفتند و تبدیل به یک افسانه میشدند .  اما داستان این شهر سبز و قشنگ برای مردمانش به مانند افسانه ای می ماند که در شاهنامه ها و تاریخ اساطیری در کتابخانه ها وجود داشت  ...

 

دعوت شدگان...

به نام خدا

 

 

مغرب است. گلدسته های مسجد اذان سر میدهند و آوای خوشش دلم را خدایی میکند . ساعت را نگاه میکنم ... باید وضو بگیرم. باید از خداوند تشکر کنم . باید عجله کنم . جانمازم را باز میکنم و روبروی خدا می نشینم . چند لحظه نگاهمان به هم گره میخورد. من از خجالت سرم را پایین می اندازم . باز هم زیر چشم نگاهش میکنم ...

خوب ،خجالت میکشم . آخه میخواهم از او تشکر کنم که باز هم من را به میهمانی دعوت کرده . خوشحالم که باز یکی از دعوت شدگان هستم . جانمازم را باز میکنم . سرم را روی مهر میگذارم و چشمانم را میبندم ...

" خدایا متشکرم . خدایا متشکرم . "

باید برخیزم به احترام خدا، به احترام رمضان...

تا آن روز خدا بزرگ است ...

به نام خدا

 

 

شما کیستید ؟! از کجا آمده اید ؟! و به کجا می روید ؟! حکایتتان چیست ؟ چرا هرگاه نام شما می آید دلتنگتان میشویم.

شما کیستید ؟

... مگر زمانه با شما چه کرد که حتی تولدتان برای ما بغض و گریه و اندوه به همراه دارد . متولدین ماه اعظم . متولدین بزرگوار . نمیخواهم بگویم که نمیدانم و نمیشناسمتان . نه ! خوب می شناسمتان . یکی پس از دیگری آمدید تا بال و پر هم باشيد . خوب ميشناسمتان . برادر بزرگ .دلگير نباش ، برادر كوچك اكنون هست . مانند كوه مانند اقيانوس . در مقابل عمود اهن . استوار  و راست قامت .دلگير نباش برخيز و تماشا كن...  برادري ديگر هست ؟ ميداني چه كسي ؟ همانكه ميراثدار عظمت و نگاهبان رشادتهاي شما شد . حالا شناختي ؟  دانستي ؟ همانكه عذاي شما را به چله نشست . او هم هست .

به پدر بگو . پدر نگران نباش زيرا ما هستيم . خواهرمان هم هست و در نبرد نابرابر در كنار هم خواهيم ماند . زيرا هدفمان مقدس است...

به مادر بگو .مادر دلگير نباش . شادي كن . تا آن روز خدا بزرگ است ...

 

پدر

به نام خدا

 

کلمه سنگین و با معنی ای است . هر چه چقدر فکر میکنی که این کلمه چقدر عمیق و بزرگ است باز هم به نتیجه نمی رسی . آری کلمه "پدر"  !!

پدر کلمه ای تفسیر ناشدنی است . میدانی " پدر " به چه معناست ؟! میدانی "پدر" به چه ژرفاست ؟!نمیدانی ! من هم نمیدانم . فقط میدانم پدر یک دنیا نگاه است . یک دنیا دلسوزی . یک دنیا حرفهای نگفته . پدر یعنی صبر ،یعنی استقامت . پدر یعنی مرد ، یعنی ارادت . پدر یعنی عاشق شدن تا نهایت هستی . پدر یعنی بودن تا بی نهایت.پدر دریای پر تلاطم دل نگرانی. پدر اقیانوس بزرگ مهربانی.

آری پدر ...

نام پدر را با نام پدر بزرگوار مذهب گره زده اند . تو کیستی که بزرگواری و استقامت پدر را به من یادآور شدی. مگر میشود تو را نشناسم . مگر میشود در قنوت تو را یاد نکنم . مگر میشود رو به قبله نماز بگذارم و تو را یاد نکنم . مگر کسی فداکاری کعبه را فراموش میکند . مگر کسی جانبازی لیلا را فراموش میکند .

علی جان تو بزرگوارتر از آنی که بخواهم چیزی از تو بگویم . پدر را بهانه کردم تا تو را باز گویم...

 

طاسها را بیانداز

به نام خدا

 نوروز  تو هویت مایی . تو پشتوانه فرهنگ ماهستی . قدمت خیر . به تو خوشامد می گوییم . همه ی ما خانه و شهرمان را به شوق ورودت پاکیزه کردیم . سلام نوروز سلام ای جاوید جشن ما . سلام سلام سلام.

میدانم میخواهی غم روزگار را با آمدنت از دلهای ما بروبی و با نشان دادن زیبای بهار مار ا هم بهاری کنی . می دانیم . همه مان میدانیم . تو را دوست داریم و میخواهیم مثل تو زنده باشیم . اما سعی میکنیم . شاید توانستیم. تو  هم کمکان کن. زیرا اهریمن بد طینت ما را در رسیدن به تو آزار میدهد. پس دستانمان را بگیر و در پیچ و خم مشکلات زندگی ، کمی ما را به میهمانی خنده ببر .

سال ۸۷ با همه خوبی ها و بدیها و همه اتفاقات خوش و ناگوار گذشت . و اکنون سالی نو را اغاز میکنیم . سالی که به مراتب باید بهتر و بهتر باشیم . نمیدانم در هنگام سال تحویل چرا گریه ام گرفت و گریه کردم . نمیدانم . خوب شد کسی اشکهایم را ندید . شاید گریه ام به خاطر لطف خداوند به ادامه زندگی و جبران اشتباهات گذشته ام است. هدیه ای ارزشمند برای درک بهتر زندگیمان . برای احترام گذاشتن به دیگران . برای زیبا زندگی کردن...

بهر حال این فرصت را غنیمت شمرده و تا باز هم به بازی زندگی ادامه دهیم . کسی چه میداند شاید ما برندگان جاوید باشیم.

زندگی مانند بازی لاتاری می ماند ... پس طاسها را بیانداز به امید اینکه جفت شش بیاوریم و جایزه بگیریم ...

 

 

مانند آخرین مبارز

به نام خدا

 

میخواهم کاری انجام دهم ... لباس رزم برتن میکنم . میخواهم من هم مانند سلحشوران جنگهای تن به تن به مصاف دشمن بروم .اما لباس جنگم را دوست دارم . زیرا همرنگ لباس علمدار است . علمدار پاسدار خیمه هاست. نمیتواند کم و کاستی های خیمه ها را نادیده بگیرد. علمدار از اسب پیاده میشود بسمت کودکان میرود . کودکان که علمدار را به خوبی میشناسند بسویش میروند . علمدار با آن قامت بلند خم میشود و به کودکان احترام میگذارد .آنها تشنه اند ، کمی آب میخواهند . او هم در سخاوت بسیار بزرگ است ، میپذیرد... اما آب آوردن برای کودکان چندان آسان نیست . باید به قلب اهریمن زد . مثل یک سلحشور ...سوار بر اسب میشود . و پس از نگاهی عمیق اما با امید با لبخندی سرشار از مهربانی . با سرعت تمام بسوی دشمن حرکت میکند . دلیرانه صف ناگسستنی اهریمن را مشکند و بسوی آب میرود . سلحشور میداند . آب برای کودکان بسیار حیاتی است . او به آنها قول داده است . مشکش پر از آب . اما دلش پر از خون . چشمش پر از امید ، اما قلبش شکسته . سلحشور باز هم باید به قلب اهریمن بزند . او زخمی است . اما همچنان میرود . با دهها تیر که او را در رسیدن به کودکان همراهی میکند . چشمهای سلحشور نیز با اون قهر کرده است حالا شاید با دندانهایش بتواند آب را به کودکان برساند . اما او بر زمین افتاد به یکباره همه امیدهایش پر پر شد . کودکان را از دور میدید . همانطور که با زانوهایش خود را به سمت کودکان میکشید . با آخرین ضربه اهریمن ناپاک مانند یک مبارزه مقدس بر زمین افتاد .او بر زمین افتاد مانند همه خوبیها که بی حرمت شدند . او برزمین افتاد مانند پرپر شدن گل زیبای یاس . علمش هم روی زمین افتاد با وقار مانند خودش مانند آخرین مبارز ...

 

تو هم قربانی داده ای

به نام خدا

 

 خداوند به ابراهیم فرمود :" ای ابراهیم ، اکنون دست نگهدار که از این آزمون پیروز بیرون آمدی .که  گوسفندی را از بهشت بر تو ارزانی داشتیم تا آن را قربانی نمایی "

ابراهیم با ناراحتی به خداوند عرض کرد : پروردگارا ، آیا من آنقدر لایق آن نبوده ام تا بتوانم از برای تو قربانی ای دهم ؟

خداوند فرمود : تو از خاندانت بسیار قربانی داده ای . ابراهیم عرض کرد : چطور، ای پروردگار بزرگ ؟من که حتی فرزند خویش را قربانیت نکرده ام .

سپس خداوند گوشه هایی از صحرای کربلا و صحنه هایی از به خاک افتادن سرداران ایثار را نشانش داد . و فرمود : ای ابراهیم ، اینان فرزندان تو هستند . و آن که سرش را بریده و بر نیزه می کنند حسین است .اینان همان قربانیان حق و عدالتند .

سپس ابراهیم علیه السلام از دیدن آن صحنه بسیار متاثر گشتند  و تا پایان عمر شریفشان بسیار گریستند ...

 

آن بزرگوار

به نام خدا

 

 

آن بزرگوار

 

انگاری زمستان امسال زور بیشتری دارد و میخواهد حتی زود تر از پاییز برای تبریک گفتن عید پیش دستی کند . امروز اولین برف ۸۷ ،تهران رو سفید پوش کرد تا بگوید امسال هم هستم مثل همیشه سفید و یک رنگ .

آمده است تا با برف شادی یادمان بیاندازد که امشب ، شبی بزرگ است . امشب همه ی بزرگواران جمع میشوند فرشته ها نازل میشوند .چه جشن بزرگی . محمد (ٌص) را میبینم بر روی کرسی عظت. بچه ها هم هستند. آنها که در هنگام نماز بر دوشش هستند . چه زیباست  وقتی عباس هم  هست .امشب مادر نیز خوشحال هست. مسیح بزرگ نیز هست  . همه پیامبران امشب اینجا هستند . زیرا شبی است که فردایش تمام انسانیت یکجا به دیگران معرفی میگردد . کاش من هم آنجا بودم . زیرا مهدی (عج) هم هست . میدانم همه جمع هستند و چشم به در دوخته اند تا آن بزرگوار وارد شود  .

 

روز میلاد ...

 

به نام خدا

میلاد با سعادت امام رضا گرامی باد

 

 

امام هشتمین من همه سرمایه ام هستی

تموم دلخوشیم اینه که تو  همسایه ام هستی

بهار گل رسید آقا ، کشم من نغمه هوهو

شده ذکر شب و روزم ، رضا یا ضامن آهو

تمام آبروی من ، عجب آقا کرم داری

چه سقا خونه ای مولا توی صحن حرم داری

به جامی تا که نوشیدم ، ببین که مست مست هستم

بهاری کن دل من رو که من یک هیاتی هستم

کبوتر بچه ای بودم که دون عشقت رو خوردم

منم مثل شما آقا دلم رو کربلا بردم

سر و سامون به من دادی ،عزیز مردمم کردی

ابالفضلی قسم آقا بزرگی آخره مردی

ببین ای مهربان من عجب شور و نوا دارم

دلم تنگه دلم تنگه هوای کربلا دارم

اگرچه چشم من خسته اس

ولیکن نور عین دارم

منم مثل شما آقا به دل عشق حسین دارم

اگرچه عاشق و مستم ، اگر اهل جفا هستم

به جان مادرت زهرا فقط عبدالرضا هستم

 

شعر از هلالی *

خداحافظ رفیق ... خداحافظ

به نام خدا

 

خداحافظ رفیق

باز هم قصه ی رفتن . بازهم  آوای ترک گفتن . می خواهد برود با همه دلبستگیهایی که به او داریم . با همه حرفها و التماسهایی که از او داریم . دارد میرود . امروز امده بود تا وداع کند . وداعی بغض آلود . هر چند که دلمان برایش تنگ میشود .اما مانع از رفتنش نمیتوانیم شویم .

خداحافظ بهترین دوست . خداحافظ ای بزرگ، ای سخاوتمند . نمیدانم ما را لایق مهمانیهایت دانستی یا نه ؟... دعوتمان کردی، اما نمیدانم لایق بودیم یا نه ...

روزها و شبهایی که با تو بودم را قدر میدانم . و کاش قدر شبهای قدرت را بیشتر قدر می دانستم ...

خداحافظ سحرهای عاشقانه ... خداحافظ سفره های افطار ... خداحافظ ... خداحافظ درهای گشوده آسمان ... خداحافظ ... خداحافظ اشکهای شبهای قدر ... خداحافظ ...

نمیدانم در این مدت چقدر رفاقتمان را به جای آورده ام . نمیدانم  در مقابل دست و دلبازیها و مهربانیهایت چقدر بندگی کرده ام ...

فقط این را میدانم که تا یک سال باز هم باید به انتظارت بنشینم ...

اما نمیدانم باز فرصت دیدار دست خواهد داد یا نه ...

به امید آن ...

خداحافظ رفیق 

 خداحافظ ...

 -------------------------

پی نوشت : باز هم جا ماندیم ...

 

سربازان جهانی

به نام خدا

  

ســـــــــــربازان جــــــــــــــــهانی

 

آیا میدانید ۱۷ مرداد در تاریخ ایران مصادف با چه رویدادی است ؟

سال ۵۳ پیش از میلاد امپراتوری بزرگ روم ایران را با ۴۰هزار سرباز مورد هجوم قرار داد . امپراتوری ایران که  ۱۵۰ سال آشفتگی به علت مرگ اسکندر را تجربه کرده بود اکنون زیر پرچم امپراتوری بزرگ اشکانیان ، در حال پا گرفتن بود . کراسوس فرمانده ارشد ارتش روم در مقابل سورنا فرمانده ی لایق ارتش ایران . چه کسی پیروز است ؟ وارثان پرسپولیس یا یاغیان متمدن . رومیها از صلاحهای پیشرفته جنگب با آرایشی تازه و روشی در خور توجه به جنگ ایرانیان آمده بودند . آنها یک نیزه ۵/۲ ویا ۵/۳ متری همراه با یک سپر محکم که بعنوان لاک از  آن استفاده میکردند . و در مقابل تیرها و نیزهای دشمنان در لاک دفاعی فرو میرفتند که خود آرایشی بسیار پیشرفته و حائز اهمیت بود . این استراتژی همان روشی بود که امپراتور روم نیمی از جهان را با آن تصاحب کرده بود.

یک سرباز اشکانی

ترفند ايرانيان

آنها به نزدیکی دروازه های امپراتوری ایران رسیده بودند که عده ای ژنده پوش را میبینند که در مقابل آنها صف آرایی نموده اند . آری آنها سپاه ایران بودند . که به دستور سورنا لباس های کهنه و پاره بر روی لباسهای جنگی بر تن کرده بودند . ارتش روم فریب میخورد و با خیال اینکه با گروهی وحشی طرف هستند . از لاک خود بیرون می آیند و بی مهابا به طرف آنها حمله میکنند . اما به ناگاه ایرانیها لباسهای ژنده ی خود را از تن درآوردند و با یک حمله غافلگیرانه ارتش روم را چنان در هم کوبیدند که ۲۰هزار کشته و ۱۰ هزار اسیر برجای ماند و ۱۰ هزار نفر باقی مانده که فرار کرده بودند هم عده ی کمی به مقصد رسیدند .

طولی نکشید که امپراتور روم "اکتاویوس " از ایران خواست تا پرچمهای سربازن کشته شده اش را پس دهد . اما مجلس مهستان ایران با این خواسته مخالفت نمود . سپس ارتش روم با یک حمله ی کسترده با ۱۱۳ هزار سرباز باز هم اسیر ترفندهای پارتیزانی ایرانیان میشود و با ۲۴ هزار کشته جنگ را چنان می بازد که تا ۷۰ سال پس از آن هیچ برخورد نظامی میان این دو امپراطوری رخ نداد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پی نوشت :

این رویداد ، یک چیزی رو به ما یادآوری میکنه . اینکه ایرانیها در اکثر جنگهایشان فقط دفاع میکردند . و همیشه سرزمینشان را مقدس و جاودانه می خواستند .

 

در وصف شخصیت بزرگی مانند حضرت امیر، بنده ساکت باشم بهتر است.امام خمینی

به نام خدا

حضرت علی میفرمایند:

اگر همه پرده هاي طبيعت كنار رود و همه حقيقت روشن شود به يقين من چيزي افزوده نخواهد شد.

دکتر شریعتی در یکی از کتابهایش در مورد علی (َع) میگوید :

" علی تمام عمرش را بر روی این سه کلمه گذاشت :

مظهر ۲۳ سال تلاش و جانبازی وجهاد برای ایجاد یک ایمان در درون وحشیهای متفرق ، و بیست و پنج سال سکوت و تحمل برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوریهای روم و در برابر استعمار ایران ، و همچنین پنج سال کوشش و رنج برای استقرار عدالت و برای اینکه همه عقده ها و کینه های ما را باشمشیر خود بیرون کشد و آزادمان کند .

نتوانست ، نتوانست ، اما توانست مذهبی را و پیشوایی را  و سیادتی را برای همیشه برای من و ما برادر اعلام کند . مذهب عدل و مذهب رهبری خلق و سه شعار گذاشت . شعاری که خودش و خاندانش قربانی این سه شعار شدند :

مکتب ، وحدت ، عدالت

----------------------------------------------------------------------------------

ومولانا شاعر بزرگ ایران زمین هم میفرماید :

يك دهان خواهم به پهناي فلك‌

تا بگويم مدح آن رشك مَلَك‌

اي علي كه جمله عقل و ديده‌اي‌

شمّه‌اي واگو از آنچه ديده‌اي‌

ياتو واگو آنچه عقلت يافته است‌

يا بگويم آنچه بر من تافته است‌

از تو بر من تافت چون داري نهان‌

ميفشاني نور مه چون بي‌-‌زبان‌

همواره در کنار مادر باش . زیرا بهشت زیر پای مادران است . سخنی از دختر ارجمند پیامبر اسلام

به نام خدا

سلام مادر ،

سلام ای سر چشمه هستی . سلام ای بزرگ ای بی نهایت ...

 امروز وقتی مادرم در حال آماده کردن سفره ناهار بود ، گوشه ای نسشته بود م و به او نگاه میکردم . همیشه دلم میخواست برایش کاری بکنم تا ذره ای از زحماتش جبران شود . با خودم میگفتم چطور میتوانم ارزش زحمتهای او را درک کنم.در همین اندیشه بودم که ناگهان فکری به سرم زد و تمام وجودم رالرزاند . اگر قرار بود روزی به خاطر تمام زحماتش مزدی میگرفت چه می شد؟...

 

 

یاس علوی

 

به نام خدا

یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی

نهالی کاشت میونه باغچه مهربونی

میگفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری

این بوته یاس من میمونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس توکوچه ها میپیچید

میون کوچه باغا بوی خدا میپیچید

اونایی که نداشتم از خوبیها نشونه

دیدن که خوبی یاس باعث زشتیشون

عابرای بی احساس  پا گذاشتن روی یاس

ساقه هاشو شستن آدمای ناسپاس

یاس جوون برگمون تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه شبونه یاسو برداشت

پنهون ز نامحرمان تو باغ دیگه ای کاشت

هزار سال کوچه ها پر میشه از عطر یاس

اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس

نوروز ...

 

 

سال نو خورشیدی بر همه ایرانیان عزیز مبارک

 

گوش بکنید داره میاد یه صدای از کربلا       دستاتونو پنهان کنید از شرم ساقی خدا

به نام خدا

دلم میگیرد ...

دلم میگیرد .به در و دیوار شهر که مینگرم ،چهره ای آشنا به خود گرفته اند. اینجا چه خبر است ؟ چرا هوا دگرگون است ؟ چرا دلها نگران است ؟ گویی میخواهد اتفاقی بزرگ روی دهد . کوچه پس کوچه های شهر بوی آشنایی میدهند . گویی باز هم تاریخ میخواهد تکرار شود . گویی عمو عباس باز میخواهد به دریا بزند تا قطره ای آب برای کودکان بیاورد . انگار بازهم کسی از سپاه دشمن روی برمیگرداند و آزاده میشود.طوفانی میشود . گردوخاکی به آسمان بلند میشود ... جلو میروم ناخودآگاه اشکهایم جاری میشود. عمو عباس را میبینم ، میخواهد برای کودکان آب بیاورد.میگویم عمو عباس نروید بچه ها آب نمیخواهند ، بچه ها به شما بیشتر احتیاج دارند .

چه اشتباهی ! او نباید برود ... جلویش را بگیرید ...

 او صدایم را نمیشنود سوار بر اسب میشود . فریاد میزنم عمو عباس ... نرو ... دستم به رکاب اسبش نمیرسد...او میتازد...

آری اینبار او تنها نمیرود . چشمهای نگران و صبور زینب و مظلومیت حسین ،عباس را تا آب همراهی میکند . خدا هم هست . عمویمان تنها نیست ...

قطره های اشک چشمهای بهت زده مرا میشویدو من، باید منتظر بمانم . شاید اینبار عمو عباس برگردد ...

 

شب یلدا سنت مقدس هفت هزار ساله ایرانیان...

به نام خدا

ما ايرانيان در سرزمين آيينهاى پر رمز و راز ريشه داريم، آيينهايى كه در پس چهره خود جهانى از رازهاى سرزمينى كه در آن زاده شده‌اند پنهان كرده‌اند و حتى تغييرات اجتماعى و سياسى كه ايران از سر گذرانده است، گاه محسوس و گاه ناديدنی، در شكل و محتواى اين مراسم خود را نشان مى‌دهد. اما آنچه در همه فرهنگها و جوامع بر سر آداب و رسوم آمده نتيجه دگرگونى‌هاى اجتماعى نبوده‌است.

شب يلدا، درازترين شب سال و يكي از بزرگترين جشن هاي ايرانيان است. ايرانيان همواره شيفته شادي و جشن بوده اند و اين جشن ها را با روشنايي و نور مي آراستند. آنها خورشيد را نماد نيكي مي دانستند و در جشن هايشان آن را ستايش مي كردند. در درازترين و تيره ترين شب سال، ستايش خورشيد نماد ديگري مي یابد. مردمان سرزمين ايران با بيدار ماندن، طلوع خورشيد و سپيده دم را انتظار مي كشند تا خود شاهد دميدن خورشيد باشند و آن را ستايش كنند. خوردن خوراكي ها و مراسم ديگر در اين شب بهانه اي است براي بيدار ماندن يكي از دلايل گرفتن جشن دراين شب زاده شدن ايزدمهر است.

بد نیست بعلت نزدیکی کریسمس ارتبط این روز به مسیحیان را هم بیان کنم

ظاهرا پس از مسيحي شدن روميان، سيصد سال بعد از تولد عيسي مسيح، کليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسي پذيرفت، زيرا، موقع تولد او دقيقا معلوم نبود. ازين روست که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر مي شود و درخت سرو و ستاره بالاي آن هم يادگار مهري هاست،

جالب اين است که يلدا کلمه ايست سرياني به معناي تولد و به گفته ابوريحان آن را شب زادن ترجمه کرده اند.

همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز ?? دسامبر به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم A.D در پي اشتباهات محاسباتي اين روز به ?? دسامبر انتقال يافت و در آن زمان مسيحيان روز ? ژانويه را روز تولد مسيح جشن مي گرفتند.اما با گسترش مسيحيت در آن زمان به دليل اينکه نمي توانستند مردم را از برپاداشتن اين جشن منع کنند بنابراين روز کريسمس را به روز ?? دسامبر جابه جا کردند.

آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند. در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روي پوکي و يا پري آن، آينده گويي مي کنند.

بر گرفته از کتاب " ديدي نو از آييني کهن " نوشته دکتر فرهنگ مهر  و "گاهشماري و جشنهاي ايران باستان" نوشته هاشم رازي

 

ببخش  نه به اندازه ی اسراف ، میانه رو باش نه به اندازه ی چشم تنگی و بخل. علي عليه السلام

به نام خدا

شهادت مولاي متقيان حضرت علي را تسليت عرض ميكنم

 

حيدر بابا اي شهريار عالم          حيدر بابا اي شهريار خسته

حيدر بابا عشقت عيار زهراست      سجاده ات چشم انتظار زهراست

 حيدر بابا دنيا يالان دنيا دي             حيدر بابا دردا سالان دنيا دي   

آي ادما ارباب ما بنده نوازي ميكنه     يه عمريه نام علي با دلا بازي ميكنه

اسم مقدسش شده زكر لبم دم همه دم

         يه مويي از اربابمو به صدتا عالم نميدم     

ميشه يه خواهش كنم زمين نزن حرف منو

آقا توي مجلس عزات بگيري جونمو

هر كي ديونت بشه اون پادشاه عالمه

ارتباط من و تو همه مي دونن محكمه

به حسابم بياريد به بودنم پل ميكني

ممنونم بايد بديهامو تحمل بكني

...

        التماس دعا

روزه يك نيمه صبر است . پيامبر بزرگ اسلام

                                                    به نام خدا                

كاش در اين رمضان لايق ديدار شوم                   سحري با نظر لطف تو بيدار شوم

كاش منت بگذاري بسرم مهدي جان                 تا كه همسفره تو لحظه ديدار شوم

ماه رمضان هر وقت كه مياد آدمو ياد خاطراتش توي اين ماه ميندازه . يادش بخير پارسال توي حياط دانشگاه روي زمين مي نشستيم و با بچه ها افطار ميكرديم . چه روزهاي با صفايي . حتي دوستاي مسيحيمون هم در ضيافت افطار با ما بودن و از كنار هم بودن احساس خوبي داشتيم . ما هر چي كه داشتيم باهم قسمت ميكرديم . نون و پنير و خرما با يه دنيا عشق و دوستي در عين سادگي اما زيبا و دوست داشتني و خوشمزه .

ميخوام اينو بگم كه ماه رمضان ماه عجيبي هست .  اين ماه در درون همه آدما حتي اونايي  هم كه روزه نميگيرن يه حس خوبي ايجاد ميكنه  . رمضان با همه سختيهاي سحر پا شدن و تشنگيها و گرسنگيهايش يك خصلت خيلي خوب هم داره اونم اينه كه همه آدمارو بهم نزديك ميكنه .

روزه و نماز همتون قبول حق باشه .