جنگجویان افسانه ای
به نام خدا
روزی روزگاری ، سرزمین سر سبز و زیبایی وجود داشت که مردمانش بهترین مردم بودند .انها عشق ورزیدن و محبت سرلوحه ی کارشان بود و مردی و مردانگی راه و رسم زندگیشان . اما پادشاهی داشت که میگفتند ، ستمکار است و این صمیمیت و سبزی را نمی خواهد . همه دعا کردند و دعایشان مستجاب شد طوفانی شد که تاج و تخت پادشاه را به باد داد . همه بودند ، همه دیدند آنچه را که باید میدیدند . حالا اون سرزمین قشنگ بی پادشاه مانده بود و غول چند سر هم که این را میدانست دندان نشان میداد . بزرگان شهر گفتند چه کنیم ؟ ! ... همه مردم در میدان شهر جمع شوند تا قرعه بیاندازند و به هرکه افتاد به جنگ برود . قرعه به نام جوانها افتاد . حالا باید همه جوانها میرفتند تا سرزمین سبز بازهم زنده بماند .جوانها مانند سربازان لباس رزم بر تن کردند و شمشیرها را از رو بستند تا حق این غول را کف دستش بگذارند .سربازان دلیر یکی پس از دیگری جان خود را در راه سرزمین سبز میدادند تا اگر روزی بازگشتند سربلند از چیزی باشند که به خاطرش جنگیده بودند . آنها سالهای سال جنگیدندو جنگیدند تا در نبرد با غول چند سر به پیروزی رسیدند . آنها سربلند بودند . زیرا گمان میکردند مانند مشاهیر اساطیری نامی از خود باقی گذاشته اند . برگشتند تا خبر پیروزی را به مردمان شهر بدهند و جشن بگیرند .اما جشن پیروزی نگرفتند زیرا تمام کوچه های سبز اون شهر قشنگ به رنگ دلگیر سیاه مبدل شده بودند و مردمانش هم دیگر غریبه بودند . سربازان زخمی و برگشته از جنگ هرکدام به گوشه ای از آن شهر رفتند و مانند غریبه ها زندگی کردند و هر کدام که می مردند از یاد میرفتند و تبدیل به یک افسانه میشدند . اما داستان این شهر سبز و قشنگ برای مردمانش به مانند افسانه ای می ماند که در شاهنامه ها و تاریخ اساطیری در کتابخانه ها وجود داشت ...