به نام خدا

کوله بارش را بست. هر چه کردند نماند.  خسته از یک را ه طولانی ای که آمده بود . چند صباحی اینجا بود. دوستان زیادی پیدا کرد. روزهای قشنگی را سپری کرد. حرف های زیادی بین آنها رد و بدل شد. روزهایش پر بود از حرفهای بارانی، پر بود از روزهای سپید و سبز و خاکستری، پر بود از عشق و احساس، پر بود از انرژی و جوانی. حرفهای زیادی زد. داستانکهایش را همه میخواندند و گاهی می خندیدند و گاهی در فکر فرو می رفتند. صفحه اینستاگرامش پر بود از دوستانی که ارادتمندش بودند، برایش قلب می گذاشتند و گاهی تصدیقش می کردند. داستان هایش شاید برای برخی هم  تکراری بود اما باز می خواندند. همه فکر میکردند قصه ها و حرفهایش تمام شده که قصد رفتن دارد. اما خود او هم نمی دانست که رفتنش شاید دیگر بازگشتی نداشته باشد. آن شب بارانی وقتی که از خیابان رد می شد، دیگر هرگز آنسوی خیابان را ندید،  و هیچ یک از دوستانش هم هرگز نفهمیدند، شاید آنها فکر کردند این هم یکی از داستان هایش باشد که برود و دیگر بازنگردد.