رمضان
به نام خدا
دیشب چند لحظه مانده بود به افطار، روزه ام را خوردم، از قصد نبود، اما خوردم... حواسم این روزها جمع نیست، حتی به خودم حتی به تو... یاد آن روز بعد از افطار افتادم، در پارک، آش نذری...
ماه رمضان چند سال پیش بود .یادم نیست دقیقا چند شنبه بود، اما زمستان بود. شب وقتی به خانه برمی گشتم جوانی در پیاده رو که لباس عربی بر تن داشت و دستاری سبز به سرش بود نظرم را جلب کرده بود . ذکر مصیبت کربلا می خواند، وقتیکه هیچکس از زور سرما حتی گوشه ی درب خانه اش را هم باز نمی کرد ...

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۱ ساعت 16:46 توسط مهدی تابش
|