قانون شکن...
به نام خدا
این روزها دلم درد می کند، می دانم مسکن هم تسکینش نمی دهد. کارهایم گاهی از برنامـه خارج می شوند. ولی باز آنها را به سرجای شان هول می دهم. زندگی این روزها با اعمال شاقه گره خورده است. دلم همان سادگی های گذشته را طلب می کند؛ اما دستانم خالیست، نمی توانم کمکش کنم. فکر اینکه یک نفر خودش قوانین مقدسی را که یک عمر همه را به آن دعوت می کرده و یا دیگران را به آن نصیحت می کرده و حالا خودش ناقض آن قوانین شده است، رهایم نمی کند. اینکه آدم به یکباره از نگاه دیگران منفور می شود؛ این اصلا خوب نیست. به یکباره، شاید هم به اشتباه، قوانین را نقص کرده و دلی شکسته می شود؛ و این اصلا خوب نیست! با اینکه دل شکستن جرم نیست. آدمها گاهی از روی عمد و یا از روی سهو مرتکب اشتباه می شوند. اشتباهات می توانند قابل برگشت باشند و یا هرگز. اما قانون شکنی هر چه باشد؛ چه سهوی ! چه عمدی! برگشتی ندارد؛ زیرا قانون شکسته است و تاوان دارد...
