روز تولدم !

به نام خدا

آمدن و ماندن، زندگی کردن و رفتن...

فلسفه ظاهری زندگی همین چند کلمه است. اما در خلال این چند کلمه کتابهای زیادی نوشته شده است، حرفهای زیادی روایت شده و یا نقل شده اند. زندگی آدمها پر است از اتفاقاتی که در کلمه سوم یعنی « زندگی کردن» معنا میگیرند؛خدا، پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر، فرزند...،  تلخ، شیرین، اشک، لبخند، عشق، نفرت، پیروزی، شکست و ... همه اینهایی که گفتم و آنهایی که نگفتم، مجموعه ای هستند از  چیزهایی که با آنها خودمان را سرگرم می کنیم. و در کنارش آرامش پیدا می کنیم، بزرگ می شویم و زندگی می کنیم. اما در تمام مدت نگاهمان به پایان است همانی که بالاخره رقم خواهد خورد حتی اگر تازه امروز روز تولدت باشد....  !!!

 

بی خبری محض ...

به نام خدا

امروز سعی کردم چند وبلاگ از دوستان قدیمی که نویسندگان خوبی در اینجا بودند، را نگاهی بیاندازم. همگی شان تعطیل بودند. مثل این است که یک روز جمعه بعدازظهر به بازار تهران بروی! دیگر باید به از رونق افتادن بلاگفا اذعان کرد، بلاگفایی که برای ما پر از خاطرات و نوشته هایی است که لحظه هایمان را پر می کرد. اینجا بیشتر شبیه شهرهای باشکوه قدیمی می ماند که دیگر تاب ادامه حیات نداشته است، شاید علتش هم ناتوانی آن در مقابل ارتش عظیم شبکه های اجتماعی باشد، شاید هم بی وفایی مردمانش! البته زیاد هم این ماجرا دور از ذهن نبود... پایان برای همه چیز وجود دارد، و طراحی شده است. اینکه آدمها در رابطه شان خواسته و ناخواسته به پایان می رسند. حالا این ارتباط می تواند عشقی باشد، یا کاری... دوستی باشد یا دشمنی،  نمی دانم رابطه مردمان بلاگفا با آن چگونه بوده، زیرا آدمهای زیادی اینجا پیروزیها و شکست هایشان، فارغ شدن هایشان، مرگ عزیزانشان، تولد فرزندانشان، جشن ها و شادیهایشان و یا روابط پنهانی و آشکارشان و حتی عشق ورزیدنشان، داستان های زیادی را به معرض نمایش گذاشتند...  اما هر آنچه ماند و نماند ، تمام شد... هیچکدام از ان آدمها شاید دیگر یادشان نباشد یکجایی اعترافاتی داشته اند، و یا درد دلهایی!...؛ هیچکدام شاید یادشان نیاید لینک به دوستانی میدادند که قلباً عاشقشان بودند و حالا از حالشان بی خبرند! یک بی خبری محض ...