به نام خدا

شاید این حرفهای من کمی از روی احساسات و هیجان باشد و یا لااقل درک شما از آن اینگونه باشد ولی راستش را بخواهید، گاهی فکر می کنم که زندگی آیا ارزشش را دارد که ادامه داده شود یا نه؟ نمی دانم این احساس تا چه حدی می تواند واقعی باشد. و یا تا چه حدی تحت تاثیر محیط، آدم های دور و بر، آب و هوا، و یا مرزهای محدود کننده باشد. شاید کسی که در آتلانتیک و یا آریزونای جنوبی و یا حتی در جزایر بالی زندگی می کند، نظری متفاوت داشته باشد. این که زندگی ارزشش را دارد یا نه یک سئوال کاملا شخصی است؟ زندگی از دید یک دختر دورگه در محله هارلم نیویورک شاید سیاه، بی کیفیت، بدبو، بی معنی باشد، دختری که بارها مورد تجاوز نزدیکان و هم محله ای های  خود قرار گرفته است. و یا زندگی از دید یک دختر مرفه در شهر پاریس شاید معنای دیگری داشته باشد، مثلا زندگی برایش خوشبو، زیبا، عاشقانه با طعم پرتغال و عطر یاس باشد. یا ممکن است معنای زندگی برای مردی که در جنوب شهر تهران بدنبال نان خشکی در سطل زباله تا کمر خم شده است با آن دختری که همین دردها را در محله هارلم نیویورک تحمل می کند یکی باشد. انسان ها فهم مشترکی از دردها و خوشی های زندگی دارند؛ همه می دانند فقر بد است، همه می دانند فحشا بد است، اما همه هم می دانند خوشبختی چقدر خوب است وقتی که بهشت را در این سوی دنیا قبل از مرگ لمس می کنی. شاید برای بعضی ها دنیا آخر جهنم و برای دیگران دنیا آخر بهشت باشد. اما هر چه هست زندگی ادامه دارد چه ارزشش را داشته باشد چه نداشته باشد...