از پشت پنجره
به نام خدا
هر روز از پشت پنجره اتاق اداره ام که به بیرون نگاه می کنم، آدمهای زیادی را با لباس ها و رنگ موهای مختلف میبینم. شیشه اتاقم تیره است و از بیرون دید ندارد. اما من به خوبی میتوانم مردم را برانداز کنم. گاهی دختر و پسری پشت این پنجره می نشینند و تا مدتها با هم صحبت می کنند و یا از هم بوسه میگیرند. و یا دختری که برای درست کردن موهایش جلوی پنجره اتاق من دقیقا یک متر با فاصله از صورت من عقب و جلو می رود. و یا پسر جوانی که با تلفن همراهش ور می رود، می نشیند سیگاری می کشد و می رود. گاهی هم نیم ساعت می نشیند و با دختری که آنسوی خط هست صحبت می کند یا دعوا میکند، یا منت کشی میکند و یا یک قرار ملاقاتی را هماهنگ میکند. هیچوقت یادم نمی رود که پیرمردی آرام پشت پنجره نشست و شروع کرد به گریه کردن. نمیدانم مشکلش چه بود اما قبلش بلند بلند با تلفن همراه صحبت می کرد و بعد نشست کلی گریه کرد و گذاشت و رفت. و یا مرد میانسالی که با همسرش بر سر میهمانی دیشب دعوا میکرد. که چرا فلان صحبت را کرده و یا فلان قیافه را بخود گرفته بوده و یا اینکه چرا موقع شام دیر بر سر میز شام آمده و دیگران معطل کرده است. یا آن دختر 17 ساله ای که از پشت تلفن فریاد میزد و میگفت از همه تون متنفرم، آشغالای دروغ گو !!! یکبار هم مردی که حدود 60 سال داشت که با تلفن همراه خود با معشوقه اش صحبت می کرد به خیال خودش گوشه دنجی را پیدا کرده سرش را به لبه پنجره گذاشته بود و میگفت عزیزم من نمی دانم یا امشب یا هیچ وقت!!! یا آن مرد تقریبا 45 ساله ای که پشت فرمان خودروی خود نشسته بود و فیلم مستهجن نگاه میکرد و خودارضایی می کرد. و یا مرد تقریبا سی ساله ای که زباله جمع آوری می کرد شیر آب جلوی پنجره اتاق مرا باز کرده بود داشت سر رو صورتش را میشست، دیر به سراغش رفته بودم همانجا کارخرابی میکرد و فلنگ را می بست، خوشبختانه آنروز حواسم بود. صحنه های عاشقانه، تلخ، شاد و حتی تهوع آور هر روز پشت پنجره اتاق اداره محل کار من اتفاق می افتد. ری اکشن های واقعی و بدون نقاب افراد جالب و دیدنی است. مطمئنا هیچ کدام از این آدمها نمی دانند دیده می شوند و یک نفر شاید هم بیشتر، آنها را می بیند. کسی غیر از من ... گاهی با خودم فکر می کنم مطئمنا همیشه یک نفر ما را میبیند، درست همان لحظه ای که فکر می کنیم تنهاییم و هیچ کس نیست، در تیررس چشمان کسی هستیم...
