از پشت پنجره

به نام خدا

هر روز از پشت پنجره اتاق اداره ام که به بیرون نگاه می کنم، آدمهای زیادی را با لباس ها و رنگ موهای مختلف میبینم. شیشه اتاقم تیره است و از بیرون دید ندارد. اما من به خوبی میتوانم مردم را برانداز کنم. گاهی دختر و پسری پشت این پنجره می نشینند و تا مدتها با هم صحبت می کنند و یا از هم بوسه میگیرند. و یا دختری که برای درست کردن موهایش جلوی پنجره اتاق من دقیقا یک متر با فاصله از صورت من عقب و جلو می رود. و یا پسر جوانی که با تلفن همراهش ور می رود، می نشیند سیگاری می کشد و می رود. گاهی هم نیم ساعت می نشیند و با دختری که آنسوی خط هست صحبت می کند یا دعوا میکند، یا منت کشی میکند و یا یک قرار ملاقاتی را هماهنگ میکند. هیچوقت یادم نمی رود که پیرمردی آرام پشت پنجره نشست و شروع کرد به گریه کردن. نمیدانم مشکلش چه بود اما قبلش بلند بلند با تلفن همراه صحبت می کرد و بعد نشست کلی گریه کرد و گذاشت و رفت. و یا مرد میانسالی که با همسرش بر سر میهمانی دیشب دعوا میکرد. که چرا فلان صحبت را کرده و یا فلان قیافه را بخود گرفته بوده و یا اینکه چرا موقع شام دیر بر سر میز شام آمده و دیگران معطل کرده است. یا آن دختر 17 ساله ای که از پشت تلفن فریاد میزد و میگفت از همه تون متنفرم، آشغالای دروغ گو !!! یکبار هم مردی که حدود 60 سال داشت که با تلفن همراه خود با معشوقه اش صحبت می کرد به خیال خودش گوشه دنجی را پیدا کرده سرش را به لبه پنجره گذاشته بود و میگفت عزیزم من نمی دانم یا امشب یا هیچ وقت!!! یا آن مرد تقریبا 45 ساله ای که پشت فرمان خودروی خود نشسته بود و فیلم مستهجن نگاه میکرد و خودارضایی می کرد. و یا مرد تقریبا سی ساله ای که زباله جمع آوری می کرد شیر آب جلوی پنجره اتاق مرا باز کرده بود داشت سر رو صورتش را میشست، دیر به سراغش رفته بودم همانجا کارخرابی میکرد و فلنگ را می بست، خوشبختانه آنروز حواسم بود. صحنه های عاشقانه، تلخ، شاد و حتی تهوع آور هر روز پشت پنجره اتاق اداره محل کار من اتفاق می افتد. ری اکشن های واقعی و بدون نقاب افراد جالب و دیدنی است. مطمئنا هیچ کدام از این آدمها نمی دانند دیده می شوند و یک نفر شاید هم بیشتر، آنها را می بیند. کسی غیر از من ... گاهی با خودم فکر می کنم مطئمنا همیشه یک نفر ما را میبیند، درست همان لحظه ای که فکر می کنیم تنهاییم و هیچ کس نیست، در تیررس چشمان کسی هستیم...

قدرت زن

به نام خدا

در طول تاریخ انسان ها برای بقای خود جنگ های زیادی کرده اند و جنایت های فراوانی را برای ادامه بقا انجام داده اند. مانند جنگ های باستانی، جنگ های خلفای اسلامی برای فتح کشورهایی مانند ایران و روم و اسپانیا و یا جنگ های صلیبی و جنگ های اول و دوم اروپا. این همه جنایت و مکافات برای ادامه بقا. این همه هزینه آن هم از سوی مردان برای زنده ماندن، سلطه و تجاوز و به بند کشیدن آدم ها انجام گرفت و هنوز هم ادامه دارد. اما کسی به فکر نقش زنان برای بقا توجهی نکرد. تا توانستند جوامعی مرد سالار ساختند و زنان را موجود درجه دوم معرفی کردند. از آنها سوء استفاده کردند به حقوقشان تجاوز کردند، سرکوبشان کردند و جایشان تصمیم گرفتند. جایگاهی بر آنها در جامعه تعریف نکردند و آنها را محکوم به سرویس دهی به مردان کردند. امری که همچنان ادامه دارد و فقط نقش و طرحش رنگی دیگر یافته است. گاهی فکر می کنم اگر زنان به یکباره تصمیم به اعتصاب بگیرند چه اتفاقی در جهان خواهد افتاد. شاید قابل تصور نباشد . اما ترسناک است. جهان بدون زنان تهوع آور است. همه چیز بوی خشونت می گیرد و جدال برای بقا موقتی و کوتاه مدت است. اگر تمام زنان عالم دست به اعتصابات سراسری بزنند و از هرگونه سرویس دهی به مردان اجتناب کنند و یا اگر در یک تصمیم دسته جمعی دیگر نخواهند انسانی بدنیا بیاورند، آن وقت مردان خواهند فهمید با چه موجودات قدرتمندی روبرو هستند. مردان دیگر نمی توانند مقاومت کنند. دیگر جنگیدن برای تصاحب و کشمکش بر سر همه چیز متوقف می شود. این تفکر که اگر دیگر کودکی بدنیا نیاید و آخرین انسان نهایتاً تا 100 سال دیگر زنده خواهد ماند یک تصور وحشتناک است. شغل داشتن، آینده، کارآفرینی، تربیت نسل، مطالعات اجتماعی و ... همه چیز تحت تاثیر قرار میگیرد. انسان ها می فهمند فقط چند دهه دیگر نسلشان ادامه خواهد یافت و این فرصت کمی برای جاه طلبی های آنهاست و بعد همه چیز متوقف می شود. نمیدانم وقتی که آخرین انسان که در ۱۰۰ سال دیگر که در حال مرگ است به چه چیزی می اندیشد؟! و یا چطور میمیرد ؟! فقط می دانم زمین نفسی خواهد کشید و دوباره آباد می شود.

بی اختیار

به نام خدایی که نمیدانم کجاست

نمیدانم چرا این روزها آدم ها نسبت به یکدیگر بی مسئولیت شده اند، دیگر چیزی بعنوان انسانیت در روابط اجتماعی امروز دیده نمیشود. انسان ها تا یکجایی با یکدیگر خوبند ولی از یک جایی به بعد پر از کینه و نفرتند. و از هر فرصتی برای نفرت پراکنی نسبت به یکدیگر کوتاه نمیایند. انسان های این روزها، بی اختیار نمک میخورند و نمکدان می‌شکنند، دیگر احترامی برای یکدیگر قایل نیستند و رحمی بر دل هایشان نمانده است. من میگویم اینها حاصل یک عمر ریاکاری ما در روابط مان با یکدیگر یا حتی با خدایمان است. من میگویم خدا مرده است. او دیگر در دلهای ما نیست. او رفته است به دنیایی دیگر و ما را با تاریکی های درونمان تنها گذاشته است....

من و کودکی ام

به نام خدا

من و کودکی ام سال های سال با هم زندگی کرده ایم، سال های نه چندان دور، ... همیشه با هم به دیدار دوستان مشترکمان می رفتیم، ویا به مسافرت های هیجانی، به شهر بازی، استخر و یا ورزشهای شورانگیز، حتی در کلاس درس هم باهم بودیم. من و کودکی ام نه تنها دوستان بسیار صمیمی ای بودیم بلکه مثل یک روح در یک بدن از این رابطه بسیار خرسند بودیم. در حقیقت روزهای زیبای زیادی را کنار یکدیگر تجربه کردیم. روزی با کودکی ام موضوعی را در میان گذاشتم که در مواجه با آدم های بزرگتر متوجه شده بودم، موضوعی که خوشایند کودکی ام نبود. گفتم، میخواهم کمی بیشتر تجربه کسب کنم، دوست دارم حرکت کنم ، از این حالت تکراری خسته شده ام، حرف هایم عجیب و نامفهوم نبود اما کودکی ام حیرت زده من را نگاه میکرد، ادامه دادم، دوست دارم بزرگی ام را ملاقات کنم، و بازی با او را هم را تجربه کنم. کودکی ام ناراحت شد، گریه کرد، گفت، بازی های بزرگی سخت، سریع و خشن است. خسته ات میکند، نفست را میگیرد، و اگر زمین بخوری دستت را نخواهد گرفت همینطور که سرش را به نشانه تاسف تکان میداد، تاکید کرد، بازی های بزرگی زمانش طولانی تر و حریفانش سرسخت تر است. نمیدانم او این حرفها را از کجا میدانست اما از اینکه از روی احساسات و دلسوزی میخواهد منصرفم کند مرا تحت تاثیر قرار میداد، به او قول دادم حتما برمیگردم، و اطمینان دادم تو تنها رفیق من خواهی بود. اما او همچنان با بهت نگاهم میکرد و تصمیم مرا سرزنش می کرد، البته من این موضوع را درک نکردم. با خودم فکر کردم لابد حرف های مرا باور نکرده است که اینگونه نگاهم می‌کند. من که می‌دانم برمیگردم! حرکت کردم او هم جلوی مرا نگرفت، یادم میاید وقتی که برای آخرین بار نظاره اش میکردم داشت برایم دست تکان میداد...

شیوع

به نام خدا

تمام روزهای تعطیل عید نو  را در خانه ماندم، گاهی از پنجره بیرون را نگاه می کردم و از این وضعیت عجیب با خودم صحبت می کردم. اینکه چه شد که این طور شد و چرا، سئوالی است که همه ما از خودمان می پرسیم. اما این ویروس با همه مشقت و محنتی که برای بشر به همراه داشته، درس های زیادی هم به ما یاد داده است. درس هایی که همراه با تنبیه و تقبیح است. قبل از این ها اول درس می دادند اگر بلد نبودی تنبیه ات می کردند. اما این بار درس و تنبیه باهم است. مثل آموزگاری که همانطور که دارد تنبیه می کند نصیحت هم می کند و تو را از عقوبت کارَت می ترساند، اما هم زمان ترس و امید برخی ها را مقاوم و یا عده ای را شکننده می کند، در این معرکه کسانی که پیش از این ها امید را تمرین کرده بودند اما موفق ترند تا کسانی که ناامیدی و یاس را تابلو اعلانات ذهن خویشتن کرده بودند. این ها قصیده نیستند، شعر هم نیستند، واقعیتی هستند که آدمی در این عصر خشن با آن روبرو می شود. عصری که انسان های خودخواه برای یکدیگر رقم زده اند. 

 

مسافر

به نام خدا

کوله بارش را بست. هر چه کردند نماند.  خسته از یک را ه طولانی ای که آمده بود . چند صباحی اینجا بود. دوستان زیادی پیدا کرد. روزهای قشنگی را سپری کرد. حرف های زیادی بین آنها رد و بدل شد. روزهایش پر بود از حرفهای بارانی، پر بود از روزهای سپید و سبز و خاکستری، پر بود از عشق و احساس، پر بود از انرژی و جوانی. حرفهای زیادی زد. داستانکهایش را همه میخواندند و گاهی می خندیدند و گاهی در فکر فرو می رفتند. صفحه اینستاگرامش پر بود از دوستانی که ارادتمندش بودند، برایش قلب می گذاشتند و گاهی تصدیقش می کردند. داستان هایش شاید برای برخی هم  تکراری بود اما باز می خواندند. همه فکر میکردند قصه ها و حرفهایش تمام شده که قصد رفتن دارد. اما خود او هم نمی دانست که رفتنش شاید دیگر بازگشتی نداشته باشد. آن شب بارانی وقتی که از خیابان رد می شد، دیگر هرگز آنسوی خیابان را ندید،  و هیچ یک از دوستانش هم هرگز نفهمیدند، شاید آنها فکر کردند این هم یکی از داستان هایش باشد که برود و دیگر بازنگردد. 

من ماندم و حوضم...

به نام خدا

 

امروز یکی از دوستام میخواست به بهشت زهرا برود، سر خاک پدرش . من هم گفتم خوب با هم برویم. ماشین را برداشتیم و به راه افتادیم . پدرش را تازگی ها از دست داده بود . میگفت:  «جایش خیلی خالیه مهدی . همیشه به لباسهاش که نگاه میکنم بغضم میگیرد .دلم برایش یک ذره شده ...» من هم فقط گوش میکردم و سعی میکردم حرفهایش را قطع نکنم . خوب میدانم وقتی کسی دردودل میکند گوش میخواهد برای گفتن حرفها و زبانی برای آرام کردنش . چیزی نداشتم به او بگویم .فقط گفتم صبر داشته باش . اتوبان شلوغ بود . همیشه شب های جمعه شلوغ است ؟ نمیدانم. شاید این مناسبتها دلیلش باشد . به بهشت زهرا که رسیدیم تمام قبرهای جدید که دو ماه پیش خالی بود، حالا دیگر پر شده بود . فکر کنم وقتی نوبت به ما برسد دیگر جایی نباشد. کمی آن طرف تر مادری را دیدم که خیلی بیتابی میکرد . جلوتر  رفتم عکس پسر بیست و  چند ساله اش را گذاشته بودند . مادر بدجوری شیون میکرد . دلم برایش سوخت! من هم کمی درجمعشان ایستادم . نتوانستم طاقت بیاورم . گریه ام گرفت .آنجا را ترک کردم پیش بچه ها برگشتم. بعضی ها خیرات میکرد، خدا قبول کن، خدا بیامرزتشان، فاتحه ای خواندیم و رفتیم. اما توی راه با خودم فکر میکردم چه حکمتی در این دنیا هست که ما نمیدانیم . خدایا کمی رحم کن بر  دل مادرهای دلسوخته . کمی صبر بده بر پدران دلشکسته . حالا دیگر به خانه رسیدم. همه بچه ها رفتند سوی خودشان .

حالا من ماندم و حوضم...

گذشته ها گذشته ....

به نام خدا

از گذشته ها نمی شود گذشت، بااینکه همه می گویند، گذشته ها گذشته، اما قبول کنید که گذشته ها نگذشته است، امتداد دارد و تا حال و آینده ادامه پیدا می کند، کسی که قلبی پاک و سرشار از عشق و امید داشته اگر در جایی از زندگی اش محو و سرگشته و عاشق چشمانی شده باشد، اما اگر شکسته باشد، این قلب در حال و آینده نیز شکسته است و دیگر به شکل اول خود باز نمی گردد. پس گذشته، گذشته نیست. گذشته می آید، همراه ماست و اکنون های ما را پر می کند. گذشته همان حال و آینده ماست. گذشته نگذشته است و فقط تغییر نام داده است. باید تلاش کنیم گذشتمان را درست تربیت کنیم تا حال و آینده مان چیزی شوند که باید باشند. 

کلی خندیدیم

به نام خدا

صفهای بلند اتوبوس های خیابان منتهی به بهارستان روز شلوغی را به تصویر کشیده بود روبروی مجلس آنطرف خیابان، اتوبوس های شرکت واحد ایستاده اند. هوا گاهی ابر میشد و گاهی هم آفتاب. مثل همه روزهای پاییزی. هوا روبه تاریکی میرفت. کمرم درد گرفته بود. کوله ام پر از بار بود. یک مشت آت و آشغال. حوصله ام نگرفت در صف اتوبوس بایستم. راستی باید یک چیزی را قیمت میکردم. یک لباس جدید . کمی پیاده رفتم تا یک سواری ایستاد. توجهی نکردم و باز به راهم ادامه دادم . برگشتم بسمت چهارراه مخبرالدوله .از میان انبوهی از مغازه های کارت های تبریک فروشی عبور کردم . پسرها و دخترهای زیادی را می دیدم که برای تدارک جشن عروسیشان پشت ویترین ها همانطور که حرف می زدند به فکر کارت شکیل تر و بصرفه تر بودند. کمی جلوتر روبروی ساختمان پلاسکو، آن سوی خیابان یک پاساژ وجود دارد که در قسمت زیر زمینش یک سفره خانه شیک قرار دارد . اصلا در فکرش نبودم . بطور اتفاقی چشمم به آنجا افتاد . کمی مکث کردم. یکی دو نفری بی منظور به من طعنه زدند که بدون هیچ حرفی عبور کردند . هواسم به آنها نبود. این شهر پر از آدمهایی است که هواسشان نیست .اینجا را ببین هنوز هم آن ماهی فروش آنجا می نشیند. همان ماهی فروشی که پایت هنگام پیاده شدن از ماشین لیز خورد و زمین خوردی. کمکت کرد تا بلند شوی هنوز همانجاست. من تا بخواهم از ماشین پیاده شوم او به دادت رسید. بعدش کلی خندیدیم. گفتم عیب نداره شام مهمان من... . خندیدی و گفتی حتما ... تازه بعدش را بگو وقتی بعد از صرف شام یادم آمد که کارت اعتباریم را جا گذاشته ام .تو هرگز نفهمیدی. وقتی که من ساعتم را گرو گذاشتم. بعد از شام کلی خندیدیم. البته ناگفته نماند که همان شب چندبار دیگر مهمانت کردم به نفس کشیدن در هوای آزاد، نگاه کردن به بیلبوردهای تبلیغاتی فیلم های سینمایی، حرفهای فلسفی، نگاه های صادقانه، خنده های به یاد ماندنی.. آن شب چه بی مقدمه از نگاهم گذشت... و ناگهان صدای مرد باربری که گفت آقاجون برو کنار چرخ بهت نخوره !  ...  من را به خودم اورد. 

 

ارزش زندگی !

به نام خدا

شاید این حرفهای من کمی از روی احساسات و هیجان باشد و یا لااقل درک شما از آن اینگونه باشد ولی راستش را بخواهید، گاهی فکر می کنم که زندگی آیا ارزشش را دارد که ادامه داده شود یا نه؟ نمی دانم این احساس تا چه حدی می تواند واقعی باشد. و یا تا چه حدی تحت تاثیر محیط، آدم های دور و بر، آب و هوا، و یا مرزهای محدود کننده باشد. شاید کسی که در آتلانتیک و یا آریزونای جنوبی و یا حتی در جزایر بالی زندگی می کند، نظری متفاوت داشته باشد. این که زندگی ارزشش را دارد یا نه یک سئوال کاملا شخصی است؟ زندگی از دید یک دختر دورگه در محله هارلم نیویورک شاید سیاه، بی کیفیت، بدبو، بی معنی باشد، دختری که بارها مورد تجاوز نزدیکان و هم محله ای های  خود قرار گرفته است. و یا زندگی از دید یک دختر مرفه در شهر پاریس شاید معنای دیگری داشته باشد، مثلا زندگی برایش خوشبو، زیبا، عاشقانه با طعم پرتغال و عطر یاس باشد. یا ممکن است معنای زندگی برای مردی که در جنوب شهر تهران بدنبال نان خشکی در سطل زباله تا کمر خم شده است با آن دختری که همین دردها را در محله هارلم نیویورک تحمل می کند یکی باشد. انسان ها فهم مشترکی از دردها و خوشی های زندگی دارند؛ همه می دانند فقر بد است، همه می دانند فحشا بد است، اما همه هم می دانند خوشبختی چقدر خوب است وقتی که بهشت را در این سوی دنیا قبل از مرگ لمس می کنی. شاید برای بعضی ها دنیا آخر جهنم و برای دیگران دنیا آخر بهشت باشد. اما هر چه هست زندگی ادامه دارد چه ارزشش را داشته باشد چه نداشته باشد... 

 

گم شدم !!!

به نام خدا

  

این روزها شبیه آن روزها شده ام. آن روزهایی که تمام ساعاتش را اسم تو، حرف تو و نگاه تو پر کرده بود. کلمه های تنهایی نبودند یا اگر هم بودند کم رنگ بودند. روزگار جوانی مانند بهار زیباست. حتی جدایی هایش حتی گریه ها و انتظارش. گفتند وقتی دلتنگی به سراغت می آید و یا اتفاقی که مخاطبی را برای بیانش نداری، قلم بردار و بنویس...  یک خط، دو خط ، سه خط، یک صفحه ... اما یک کتاب نوشتم به قطر رمان های عاشقانه، اما چیزی از دلتنگی ام کاسته نشد، وقتی هر خط فقط اسم تو باشد. وقتی که نگاهم فقط چهره تو باشد ...  کاش می دانستی اگر آن روز در نیمه راه برگشتم، هنوز هم به مقصد نرسیده ام. کاش میدانستی حتی راه برگشت را هم گم کرده ام...

 

 

من، تو و هیچکس ...!

به نام خدا

آغاز هر روزم با نام و یاد توست، هر جا می نشینم و بلند می شوم...؛ خودت شاهدی چه رنج ها و مرارت ها کشیدم و برای زندگی ام با خودم، با او، با آنها، حتی با حصارهای اطرافم جنگیده ام. سالهاست که اینجا می نویسم اما از تو کمتر گفته ام... همه می دانند من آدم پرحرفی نیستم، اما در لابه لای همین کم حرفی هم، بندرت از تو صحبت کرده ام. هر چقدر به گذشته ام نگاه می کنم و هر چه دقیق تر می شوم بیشتر حضورت را کنارم احساس می کنم. اینکه تو را کمتر حتی به خودم معرفی کرده ام، در بهت فرو می روم... 

گاهی از پس پنجره اتاقم به بیرون نگاه می کنم، گاهی هوا آفتابی است، گاهی هم خاکستری ...خورشید بالاتر از آن است که نگاهش مرا گرم کند، اما تو نزدیکی، خیلی نزدیک...  از روزهایی روشنی که همچنان در راهند خبر می گیریم و تو نوید می دهی که می آیند. روزگارم این روزها هم روشن است و این همان انتظار دلچسب است. می خواهم یکبار هم که شده در این روزها به سراغت بیایم تا کمی با هم صحبت کنیم و از حرفها و  برنامه هایی بگوییم که هنوز هم تازه اند و یا اتفاق نیافتاده اند... 

دلم می خواهد ساعت ها با هم به گفتگو بنشینیم، از حال، آینده و گاهی هم از گذشته سخن بگوییم. دلم می خواهد هنگامی به ملاقاتت شرفیاب شوم که من باشم و تو باشی و هیچکس... !!! 

 

 

 

زمانه ...

به نام خدا

شاید برای من دیگر دیر باشد که بخواهم از تو بگویم، یا حرفهایی بزنم که در شان هیچکدام  از ما نباشد. شاید هم نه.   گاهی فکر می کنم این همه زیبایی روزی تمام می شود، آن چشمان زیبا روزی غروب می کنند و یا آن دستان مهربان روزی گرمی خویش را از دست می دهند، ولی حرفها باقی می مانند و گاهی تا عمق روح انسان رسوخ می کنند. مثلا برخی از حرفها انسان را فرسوده می کند و یا تا مرز نابودی فرو می برد و یا حرفهایی که که به انسان امید می دهد و یا باعث شادابی و غرور می شود.  کلماتی که در بین ما هم رد و بدل شد، هم همینطور.  همچنین معتقدم عشق چیزی نیست که زمان بخواهد مغلوبش کند، زمانه انسان مادی را زیر خاک میکند، اما هرگز نمی تواند روح بزرگوار او را تسخیر نماید. با اینکه خودت را مدتهاست ندیده ام، ولی حرفهایت همیشه تازه است. انگار همین دیروز گفته بودی... هنوز هم برخی از آنها را گاهی مرور می کنم... شاید برای این حرفها دیگر دیر باشد ولی در قوانین انسان ها محدودیتی برای دوست داشتن وجود ندارد حالا هر چه قدر هم زمان به آن خورده باشد.

ترسی که رهایم نمی کند ...

به نام خدا

ترسهای زیادی است که انسان از بدو تولد با آنها روبروست و برخی از آنها را تجربه می کند. مثل ترس از ارتفاع، ترس از تاریکی، ترس از تنهایی... و ترسهای دیگری هم هست که هر انسانی آن را تجریه خواهد کرد، بعضی ها اما زودتر از دیگری، ربطی هم به سن و سال ندارد، هر کسی در هر سنی می تواند آن را تجربه کند؛ مثل ترس از مرگ ...

من از مرگ می ترسم زیرا دستانم را کوتاه می کند، از دنیای اطرافم، از زمینی که دوستش دارم، از آسمانی که عاشقش هستم. من از مرگ می ترسم زیرا  کوتاه می کند دستانم را از نوازش کسانی که دوستشان دارم، یا کسانی که احیانا دوستم خواهند داشت. من از مرگ می ترسم زیرا صدایم را قطع می کند، صدایی که شاید دل مادرم را گرم کند و یا به برادرم امید دهد. من از مرگ می ترسم، زیرا آتش دلم را خاموش می کند، آتشی که می تواند آنقدر گرم باشد که دل اطرافیانم را هم گرم کند. من از مرگ می ترسم، شاید آنسوی مرگ پر از حسرت باشد. من از حسرت می ترسم، شاید امروز فرصتی باشد برای جبرانش، و من نمی دانم من می ترسم، شاید آنسوی مرگ پر از تنهایی باشد، من از تنهایی می ترسم، شاید امروز مهلتی باشد برای جبرانش، و من نمی دانم. من  می ترسم، شاید آنسوی مرگ کسی منتظرت باشد که او را نمی شناسی ولی او تو را خوب می شناسد، من می ترسم، شاید آنسوی مرگ کسانی باشند که حقی به گردن من دارند یا طلبکارند،  این دیوار پوشالی میان من و مرگ آزارم می دهد... ترسی که رهایم نمی کند... من طاقت این همه ترس را ندارم، نمی توانم به تنهایی از پس آن بر بیایم... کاش مانند خردسالی ام که راه رفتن یادم می دادند، کسی باشد که آنجا دستانم را بگیرد و بگوید، من هستم ، نترس ... 

پدر

به نام خدا

روزهای زیادی در سال وجود دارند، به رنگهای مختلف، به نام های متفاوت و با معنا، اما روز پدر از همه روزها متفاوت تر است. پرمعنا تر و حتی بی ریاتر. اصلا روز پدر روز مظلومی است، چون پدر مظلوم است، چون پدر صبور است... 

روزهای زیادی کنار پدرم زندگی کرده ام، اما روزهای زیاد هم کم است. اصلا تا ابد هم کم است. پدر قصه هایی دارد که تمام ناشدنی هستند. لازم نیست چیزی برایم بازگو کند و یا داستانی را از روی کتاب بخواند، پدر خودش یک کتاب تمام نشدنی است. کاش می شد باز هم از اول آغازش کنم، مثل یک رمان عاشقانه...