به نام خدا

آغاز هر روزم با نام و یاد توست، هر جا می نشینم و بلند می شوم...؛ خودت شاهدی چه رنج ها و مرارت ها کشیدم و برای زندگی ام با خودم، با او، با آنها، حتی با حصارهای اطرافم جنگیده ام. سالهاست که اینجا می نویسم اما از تو کمتر گفته ام... همه می دانند من آدم پرحرفی نیستم، اما در لابه لای همین کم حرفی هم، بندرت از تو صحبت کرده ام. هر چقدر به گذشته ام نگاه می کنم و هر چه دقیق تر می شوم بیشتر حضورت را کنارم احساس می کنم. اینکه تو را کمتر حتی به خودم معرفی کرده ام، در بهت فرو می روم... 

گاهی از پس پنجره اتاقم به بیرون نگاه می کنم، گاهی هوا آفتابی است، گاهی هم خاکستری ...خورشید بالاتر از آن است که نگاهش مرا گرم کند، اما تو نزدیکی، خیلی نزدیک...  از روزهایی روشنی که همچنان در راهند خبر می گیریم و تو نوید می دهی که می آیند. روزگارم این روزها هم روشن است و این همان انتظار دلچسب است. می خواهم یکبار هم که شده در این روزها به سراغت بیایم تا کمی با هم صحبت کنیم و از حرفها و  برنامه هایی بگوییم که هنوز هم تازه اند و یا اتفاق نیافتاده اند... 

دلم می خواهد ساعت ها با هم به گفتگو بنشینیم، از حال، آینده و گاهی هم از گذشته سخن بگوییم. دلم می خواهد هنگامی به ملاقاتت شرفیاب شوم که من باشم و تو باشی و هیچکس... !!!