زمانه ...
به نام خدا
شاید برای من دیگر دیر باشد که بخواهم از تو بگویم، یا حرفهایی بزنم که در شان هیچکدام از ما نباشد. شاید هم نه. گاهی فکر می کنم این همه زیبایی روزی تمام می شود، آن چشمان زیبا روزی غروب می کنند و یا آن دستان مهربان روزی گرمی خویش را از دست می دهند، ولی حرفها باقی می مانند و گاهی تا عمق روح انسان رسوخ می کنند. مثلا برخی از حرفها انسان را فرسوده می کند و یا تا مرز نابودی فرو می برد و یا حرفهایی که که به انسان امید می دهد و یا باعث شادابی و غرور می شود. کلماتی که در بین ما هم رد و بدل شد، هم همینطور. همچنین معتقدم عشق چیزی نیست که زمان بخواهد مغلوبش کند، زمانه انسان مادی را زیر خاک میکند، اما هرگز نمی تواند روح بزرگوار او را تسخیر نماید. با اینکه خودت را مدتهاست ندیده ام، ولی حرفهایت همیشه تازه است. انگار همین دیروز گفته بودی... هنوز هم برخی از آنها را گاهی مرور می کنم... شاید برای این حرفها دیگر دیر باشد ولی در قوانین انسان ها محدودیتی برای دوست داشتن وجود ندارد حالا هر چه قدر هم زمان به آن خورده باشد.
