یک روز آفتابی
به نام خدا
ساعت ۶ صبح بود . باید ماشین را روشن میکردم . ساعت ۸ باید برای ثبت نام دانشگاه به ساوه میرسیدم . و ساعت ۱۱ به سر کارم برمیگشتم .از ابتدای استارت زدن . چراغ دینام ماشین روشن شد . با خودم گفتم بی خیال حرکت میکنیم . جاده تهران ساوه جاده بی روح و طولانی ای است . خسته کننده . چیزی حدود ۱۳۰ کیلومتر. ۳۵ کیلومتر مانده به ساوه در خط سبقت ماشین خاموش شد . همانجا فهمیدم همه برنامه ریزی های امروزم تحت الشعاع قرار خواهد گرفت . هوا کمی گرم شده بود و تیغه آفتاب صبحگاهی کم کم داشت خودش را نشان میداد . تلفن همراهم را برداشتم نمیدانستم باید چکار کنم. حدود ۹۰ کیلومتر از شهر تهران دور شده بودم . ! همیشه با خودم فکر میکردم گوشی تلفن همراه به درد چه چیزی میخورد . اما آن روز به فواید آن پی بردم . با ۱۱۰ تماس گرفتم . و قضیه را گفتم . از زمان تماس من تا امدن امداد چیزی حدود ۲ ساعت طول کشید . به هر حال ساعت ۱۰ صبح بود و من باید الان توی راه برگشت بودم . امداد ماشین رو به یدکش بست و تا ساوه رفتیم . اما نصف پولهایی که برای ثبت نام اورده بودم خرج تعمیر ماشین شد . حالا که به ساعتم نگاه میکنم ساعت ۱۳.۳۰ دقیقه است. ماشین رو تحویل گفتم و بسمت دانشگاه حرکت کردم .به هرحال ثبت نام انجام شد. خیلی خسته بودم. موقع برگشت تا تهران توی خواب و بیداری رانندگی کردم .گرسنه و تشنه .هیچ جا برای استراحت توقف نکردم . ساعت شش بعد ازظهر رسیدم .بالاخره آنروز تمام شد .اما من هنوز هم فکر میکنم تلفن همراه به درد هیچ چیز نمیخورد . مگر آدم در طول عمرش چند بار در جاده می ماند ...






