به نام خدا

 

 

  يه ضرب المثل سوئدي ميگه زمستون هر چه قدر هم سخت باشه باز هم از بهار ميترسه

 

همانطور كه روي صندلي چوبي و قديمي پارك شهر نشسته بودم و كتاب " خاطرات يك مغ " از پائولو كويئلو را ميخواندم . گاه گاهي هم سرم را بلند ميكردم و به غنچه هاي زيباي بهاري نگاه میكردم . به گمانم اولين باري هست كه بهار را  میبینند .چون خیلي عجولند و دوست دارند  زودتر شكوفه كنند.و خوشحالند از اینکه همه زحماتشان به بار نشسته ...

گنجشکها آواز سر میدادند و طنین صدایشان فضای پارک را پر میکرد و درختان با نوازش دلنواز باد و آواز گنجشکها می رقصیدند . چه سمفونی زیبایی . چه موسیقی دلنوازی . نفس عمیقی میکشم و به آسمان نگاه میکنم . پرنده های مهاجر را میبینم که اکنون به مقصد رسیده اند و دارند در آسمان مانور میدهند . دارم به این فکر میکنم من کی به مقصد میرسم ! ؟ غنچه و گل و درخت و گنجشگها به مقصد رسیده اند . خوشا به حالشان در بهار به مقصدشان رسیده اند . اما من میدانم در بهار عمرم هرگز به مقصد نخواهم رسید . معمولا آدمها در پاییز به مقصد میرسند و بعضیا در زمستان هم نمیرسند و گم میشوند ...

دوباره به کتاب نگاه میکنم ، دوست ندارم این کتاب را هم مثل سیل کتابهای باارزشی که نیمه کاره گذاشته ام و نخوانده ام ، رهایش کنم ... قهرمان این کتاب هم مقصدی دارد مقصدی بسیار مهم که بخاطرش مسیر طولانی را باید طی کند .من باید تا آخر این داستان با او  همراه شوم . امیدوارم این بار رفیق نیمه را نباشم ...