بعد ازظهر سگی سگی
به نام خدا
چند وقت پیش بود که یکی از تهیه کنند های سینما طی جلسه ای که با مدیرعامل داشت به شرکت ما آمده بود . البته خیلی اتفاقی متوجه شدم که ایشان یکی از تهیه کننده هاست . از من پرسید ببخشید دفتر مدیرعامل از کدام طرف باید بروم . گفتم مدیرعامل الان تشریف ندارن . منتظر باشید . میرسند . همین دلیل باعث شد که سر صحبت باز شود . البته ایشان با جمله : شما چقدر بشاش و خوش برخورد هستید آغاز کرد. اگرنه من معمولا شروع کننده نیستم . من هم تشکر کردم، بعد ادامه دادم ... شما مثل اینکه روانشناس هستید ؟ درسته ؟ روی چهره آدما کار میکنید !؟ ایشان هم گفتند : نه به این صورت .نه .من تهیه کننده سینما هستم و توی کار ساپورت بازیگر هم هستم .همانطور که داشت صحبت میکرد من هم غرق در افکارم بودم واقعا برایم جالب بود یاد آن دوسالی افتادم که در سطح تهران و در تالارهای مختلف تئاتر بازی میکردم . چه روزهایی بود . شاید و حتما جزو بهترین دوران زندگی ام بود . گفتم الان چطور ، کاری در دست دارید؟ گفت بله الان یک کار تاریخی در دست داریم که در حال تست بازیگر هستیم . با خودم گفتم چه فرصتی . حالا وقتشه بگم. گفتم به نظرت من به درد بازیگری میخورم . گفت چطور؟ گفتم خوب گفتم شاید بازیگر بخواهید . گفت : تا حالابازی کردی؟ منم گفتم : بله دوسال تئاتر بازی کردم . گفت خوبه . اتفاقا ما هم می خواییم از بازیگران ناشناخته و مبتدی بیشتر استفاده کنیم . یک کار متفاوت . همان موقع از دفتر مدیریت صدایش کردند باید می رفت .گفتم ببخشید چطور میشه با شما تماس گرفت . گفت: شماره ات رو به من بده . من هم سریع این کار را انجام دادم .آن روز گذشت و با خوشحالی تمام منتظر زنگ زدن او ماندم . تا یک روز وقتی از سرکار به منزل می رفتم . تلفن همراهم زنگ خورد . بله خودش بود آقای تهیه کننده .گفت آقای تابش سلام . لطف کنید چند عدد عکس حاضر کنید بعد با همین شماره زنگ بزنید بهتون بگم کجا بیایید برای شروع کار . وای خدای من . یک شروع تاریخی می رفت تا تمام آرزوهای دوران تئاتریم را برآورده کند . همان روز چند عکس حاضر کردم .قرار شد فردایش با او تماس بگیرم که بعلت مشغله کاری وقت نشد . با خودم گفتم فردا دیگر حتما اینکار را انجا میدم . بعد از ظهر توی راه رفتن به خانه تو همین فکر بودم که ناگهان گوشی تلفن همراهم زنگ خورد .داشتم از جیبم در می آوردم که از دستم افتادن همانا و ماشین هم از رویش رد شدن همانا...گوشی ام له شد . گوشی ام با تمام آرزوهایش . تمام پیامک های دوست داشتنی و خاطره انگیزش . از همه مهمتر با همه شماره های ذخیره شده در حافظه اش از بین رفت . حالا که چند هفته ای است که از این ماجرا میگذرد و قرار بود من با او تماس بگیرم ... احتمالا به نظر ایشان من بدقولی کرده ام و یا منصرف شده ام . چون او هم دیگر به من زنگ نزد ...
حالا من ماندم و خاطره یک بعد ازظهر سگی ...
