به نام خدا

زمستان و دانشگاه

Warm hug..

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد، خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت... ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود ، دستي بي رحمي آمد نزديک، گل سراسيمه ز وحشت افسرد.. ليک آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد ..صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت : سلام

از پنجره اتاقم منظره بیرون رو تماشا میکنم . برفی شدید در حال بارش است.اگر تقریبی بگم بیش از سی سانتی متر برف خیابانهای تهران را در برگرفته. من با دیدن این منظره ها ناخوداگاه به یاد کودکی ام افتادم . یادم هست وقتی که برف میامد اینقدر برف توی سر و کله ی هم میزدیم و بعدش یه آدم برفی درست میکردیم و یه هویج بجای بینی برایش میگذاشتیم . یادش بخیر ... بخاری خانه یمان نفتی بود . پدرم حسابی بخاری رو گرم میکرد تا وقتی ما از برف بازی میاییم سرما نخوریم و گرم بشیم . از ۶۰سال پیش حرف نمیزنم همین  ده دوازده سال پیش بود زیاد دور نیست .همه این چیزها که حالا خاطراتی که ازش دم میزنیم یه روزی جزء کارهای روزمره مان بود ...

خلاصه بعد از ۲سال و اندی ، روزگذشته آخرین جلسه پیش از امتحانات بود . مثل همیشه و مثل همه چیز چه زود گذشت و تموم شد . دانشگاه برای آدم جایی برای آزمون و خطاست . جایی برای بهتر شناختن خویش در عرصه علم و دانش و همچنین در زمینه روابط اجتماعی است. این مدت برای من خیلی سخت گذشت . یک پایم سر کار بود و یک پایم دانشگاه .واقعا درس خوندن و همزمان کار کردن خیلی سخت و دشواره.بخصوص وقتی بخوای یک نمره قابل قبول بگیری . البته سختی امدن و رفتن به شیرینی دیدن بچه ها و اون لبخندها و دوستیها ، در .

این مدت برای من پر از خاطرات تلخ و شیرین و زشت و زیبا بود . همه ی دوستیهایمان هم از روی صداقت بود . خندیدنهای سر کلاس ، سرکار گذاشتن استاد ها ، کلاس ایمنی ، کلاس تنظیم خانواده و اون همه سوال و جوابهای خنده دار . هیچوقت کلاس ایمنی و در نقش مسدوم شدن خودمو ،  نفس مصنوعیو  یادم نمیره !  وای که چه قدر خندیدیم .

تحقیق و پژوهشها ، بازدید از موزه ها ی تهران ، بازدید از سر در باغ ملی در پارک شهر و دیدن کاخهای گلستان ، سعدآباد ، نیاوران ، کاخ مرمر و حرمسراهای قاجاریه . بازدید از تابلوهاي استاد فرشچيان ، سفر گردشي به فشم و لواسانات ، عشقها و جدايي ها ، اشكها و لبخندها ، همه وهمه پر از خاطرات و لحظه هاي قشنگي بود كه براي هميشه در ذهن من خواهد ماند .

به هر حال چه خوب و چه بد . چه شیرین و چه تلخ تمام شد .فقط این را میدانم هر چه قدر چیزی را بدانی چه ندانی وقتی که از دستش میدهی حسرتش را میخوری . ولی قدرش را بدانی و از دستش بدی بهتر از این است که قدرش را ندانی از دستش بدی . ...

ولی همه ای تمام شدنها یک درس به ما میدهد و آن اینکه توی زندگی بعضی وقتها توی بعضی از جاها اندکی توقف کنیم و با دقت بیشتر به دور و برمان بنگریم . تا بهتر به خاطرمان بسپاریم ...