به نام خدا

 

دیشب ناخود آگاه هنگام افطار یاد افطاری پارسال توی دانشگاه افتادم . من و چند تا از پسرا و دخترا با هم دنگ گذاشتیم و یک افطاری ساده اما بیادماندنی رو ترتیب دادیم . بعد از کلاس هممون اومدیم توی فضای سبز دانشکده نشستیم . وسایل و پهن کردیم و همگی دورش حلقه زدیم .اصلا فکر نمیکردم جنیفر هم مثل بقیه به جمع ما بیاد و با ما افطار کنه . فکر نمیکردم اهل این حرفها باشه.جنیفر یکی از دوستای مسیحی مابود.او هم در کنارمون نشسته بود میخواست با ما افطار کنه . هنوز به اذان ۱۰ دقیقه ای مونده بود . من به جنیفر گفتم : جنی تو چرا نمیخوری . مگه گرسنت نیست . تو به اذان چکار داری . جنی هم یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و با اون اخم با نمکش گفت چیه میخوای تنهایی ثواب ببری .تو که خسیس نبودی . منم گفتم نه بابا جنیفر جان من و این حرفا . اصلا همه ثواب من برای تو ، قابلی نداره . البته اگه خدا قبول کنه . جنیفر هم گفت : خدا حتما قبول میکنه . خدا خیلی  مهربونه . ما هم توی دینمون روزه داریم . درسته من الان روزه نیستم ولی از صبح تاحالا من هم کنار شما چیزی نخوردم  .

 در همین هنگام بهمن گفت: بچه ها چقدر به اذان مونده . جنیفر یک نگاهی به ساعتش کرد و گفت : بچه ها بخورید وقتشه !!!!!!!!!

--------------------------------------------------------

پی نوشت : جنیفر عزیز ، هر جا هستی شاد و سربلند باشی . امیدوارم روزی از ایالات متحده برگردی تا دیدارها تازه شود. یه امید دیدار.