به نام خدا

 

بازی تمام شد ...

چند روز پیش که برای انجام کاری به طرفای خیابان حافظ رفته بودم . ناخودآگاه چشمم به تالار فرهنگ افتاد .وهمه چیز مثل فیلم در ذهنم تداعی شد.قدم در تالا رگذاشتم ... اوه ! خدای من . هنوز هم همانطور برام هیجان انگیزه  . درب تالار باز بود . سرکی داخل کشیدم عده ای در حال تعمیرات بودند . خبری نبود .اما صندلی هایش را میشناختم . روی" سن " زیبا و بزرگش همچنان خودم را میدیدم که چطور دارم نقش اجرا میکنم ...

 هرگز یادم نمیرود . هشت نفر بودیم . از سرویس آموزش و پرورش پیاده شدیم و به طرف تالار رفتیم . محوطه پر بود از گروههایی که از مناطق مختلف تهران برای شرکت در مسابقه تئاتر شرکت کرده بودند . چه قدر اظطراب داشتم .

با بچه های گروه رفتیم تا توی تالار و سن نمایش رو ببینیم ... تا وقتی رفتیم روی سن جو گیر نشیم. باورم نمیشد سن به این بزرگی . وای خدای من چقدر صندلی !!! و چه قدر مردم که برای دیدن تئاتر آنجا امده بودند . اولین بارم بود که میخواستم روی سن به این بزرگی بازی کنم ...

اما عشق چیز دیگری است . عشق همه مشکلات را آسان میکند . گفتم بچه ها بهتره نفس عمیق بکشیم . نوبت ما شد . وای خدای من .کمکم کن تا دیالوگهام رو فراموش نکنم .

اما واقعا دیدن این همه تماشاچی برایم بسیار هیجان انگیز بود

شعارمون این بود "هرگزبه تماشاگرها  نگاه نکنیم ". زیرا نگاه کردن به تماشاگرها تمرکزآدم رو بهم میزنه و همه چیز از یاد  آدم میره . البته ما یک سال تمرین کرده بودیم . خودمون رو برای چنین روزی آماده کرده بودیم .

همه چیز برای یک اجرای خوب محیا بود . هر چند که من میدانستم در برابر تئاتر صدا و سیما ما هیچ حرفی برای گفتن نداریم . اما همان هم که بودیم به نحو احسنت اجرا کردیم ...

با اینکه هیچکدام از ما از بازی اش راضی نبود ولی هر چی بود و نبود و هر جور بود بالاخره بازی تمام شد ...