به نام خدا

ترسهای زیادی است که انسان از بدو تولد با آنها روبروست و برخی از آنها را تجربه می کند. مثل ترس از ارتفاع، ترس از تاریکی، ترس از تنهایی... و ترسهای دیگری هم هست که هر انسانی آن را تجریه خواهد کرد، بعضی ها اما زودتر از دیگری، ربطی هم به سن و سال ندارد، هر کسی در هر سنی می تواند آن را تجربه کند؛ مثل ترس از مرگ ...

من از مرگ می ترسم زیرا دستانم را کوتاه می کند، از دنیای اطرافم، از زمینی که دوستش دارم، از آسمانی که عاشقش هستم. من از مرگ می ترسم زیرا  کوتاه می کند دستانم را از نوازش کسانی که دوستشان دارم، یا کسانی که احیانا دوستم خواهند داشت. من از مرگ می ترسم زیرا صدایم را قطع می کند، صدایی که شاید دل مادرم را گرم کند و یا به برادرم امید دهد. من از مرگ می ترسم، زیرا آتش دلم را خاموش می کند، آتشی که می تواند آنقدر گرم باشد که دل اطرافیانم را هم گرم کند. من از مرگ می ترسم، شاید آنسوی مرگ پر از حسرت باشد. من از حسرت می ترسم، شاید امروز فرصتی باشد برای جبرانش، و من نمی دانم من می ترسم، شاید آنسوی مرگ پر از تنهایی باشد، من از تنهایی می ترسم، شاید امروز مهلتی باشد برای جبرانش، و من نمی دانم. من  می ترسم، شاید آنسوی مرگ کسی منتظرت باشد که او را نمی شناسی ولی او تو را خوب می شناسد، من می ترسم، شاید آنسوی مرگ کسانی باشند که حقی به گردن من دارند یا طلبکارند،  این دیوار پوشالی میان من و مرگ آزارم می دهد... ترسی که رهایم نمی کند... من طاقت این همه ترس را ندارم، نمی توانم به تنهایی از پس آن بر بیایم... کاش مانند خردسالی ام که راه رفتن یادم می دادند، کسی باشد که آنجا دستانم را بگیرد و بگوید، من هستم ، نترس ...