من و کودکی ام
به نام خدا
من و کودکی ام سال های سال با هم زندگی کرده ایم، سال های نه چندان دور، ... همیشه با هم به دیدار دوستان مشترکمان می رفتیم، ویا به مسافرت های هیجانی، به شهر بازی، استخر و یا ورزشهای شورانگیز، حتی در کلاس درس هم باهم بودیم. من و کودکی ام نه تنها دوستان بسیار صمیمی ای بودیم بلکه مثل یک روح در یک بدن از این رابطه بسیار خرسند بودیم. در حقیقت روزهای زیبای زیادی را کنار یکدیگر تجربه کردیم. روزی با کودکی ام موضوعی را در میان گذاشتم که در مواجه با آدم های بزرگتر متوجه شده بودم، موضوعی که خوشایند کودکی ام نبود. گفتم، میخواهم کمی بیشتر تجربه کسب کنم، دوست دارم حرکت کنم ، از این حالت تکراری خسته شده ام، حرف هایم عجیب و نامفهوم نبود اما کودکی ام حیرت زده من را نگاه میکرد، ادامه دادم، دوست دارم بزرگی ام را ملاقات کنم، و بازی با او را هم را تجربه کنم. کودکی ام ناراحت شد، گریه کرد، گفت، بازی های بزرگی سخت، سریع و خشن است. خسته ات میکند، نفست را میگیرد، و اگر زمین بخوری دستت را نخواهد گرفت همینطور که سرش را به نشانه تاسف تکان میداد، تاکید کرد، بازی های بزرگی زمانش طولانی تر و حریفانش سرسخت تر است. نمیدانم او این حرفها را از کجا میدانست اما از اینکه از روی احساسات و دلسوزی میخواهد منصرفم کند مرا تحت تاثیر قرار میداد، به او قول دادم حتما برمیگردم، و اطمینان دادم تو تنها رفیق من خواهی بود. اما او همچنان با بهت نگاهم میکرد و تصمیم مرا سرزنش می کرد، البته من این موضوع را درک نکردم. با خودم فکر کردم لابد حرف های مرا باور نکرده است که اینگونه نگاهم میکند. من که میدانم برمیگردم! حرکت کردم او هم جلوی مرا نگرفت، یادم میاید وقتی که برای آخرین بار نظاره اش میکردم داشت برایم دست تکان میداد...
![]()