درباره من تجدید نظر کن !!!

به نام خدا

روزهای زیادی از پی هم گذشتند، روزهایی که بی رحمانه فاصله ی ما را از اولین سلاممان دور می کنند. فاصله شاید یک کلمه کوتاه پنج حرفی باشد، اما وزن زیادی دارد، وزنی که تاب و توان نگه داشتنش را ندارم. حرفهای زیادی بین ما رد و بدل شد، از اینکه آینده چه می شود، و چه برنامه هایی برای آن داریم! اما فاصله بین ما همه چیز را با خود برد. طوری که گاهی فراموش می کنم، که چنین روزهای باشکوهی را تجربه کرده ام. فاصله فقط فاصله زمانی نیست، فاصله می تواند، فاصله  مسافتی، یا فکری باشد. فاصله می تواند دلی باشد، حتی اگر بعد مسافتی آدمها صفر باشد. 

من نمیدانم وقتی درباره من فکر می کنی، چه واژه هایی را کنار هم به خط می کنی، یا چیدمانشان چگونه است. نمی دانم نظرت درباره آن روزهای شگفت انگیز چیست، چه کلماتی را لایق من و حرفهایم می دانی! ولی هر که چه باشد، درباره من تجدید نظر کن !!! 

 

 

روز تولدم !

به نام خدا

آمدن و ماندن، زندگی کردن و رفتن...

فلسفه ظاهری زندگی همین چند کلمه است. اما در خلال این چند کلمه کتابهای زیادی نوشته شده است، حرفهای زیادی روایت شده و یا نقل شده اند. زندگی آدمها پر است از اتفاقاتی که در کلمه سوم یعنی « زندگی کردن» معنا میگیرند؛خدا، پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر، فرزند...،  تلخ، شیرین، اشک، لبخند، عشق، نفرت، پیروزی، شکست و ... همه اینهایی که گفتم و آنهایی که نگفتم، مجموعه ای هستند از  چیزهایی که با آنها خودمان را سرگرم می کنیم. و در کنارش آرامش پیدا می کنیم، بزرگ می شویم و زندگی می کنیم. اما در تمام مدت نگاهمان به پایان است همانی که بالاخره رقم خواهد خورد حتی اگر تازه امروز روز تولدت باشد....  !!!

 

بی خبری محض ...

به نام خدا

امروز سعی کردم چند وبلاگ از دوستان قدیمی که نویسندگان خوبی در اینجا بودند، را نگاهی بیاندازم. همگی شان تعطیل بودند. مثل این است که یک روز جمعه بعدازظهر به بازار تهران بروی! دیگر باید به از رونق افتادن بلاگفا اذعان کرد، بلاگفایی که برای ما پر از خاطرات و نوشته هایی است که لحظه هایمان را پر می کرد. اینجا بیشتر شبیه شهرهای باشکوه قدیمی می ماند که دیگر تاب ادامه حیات نداشته است، شاید علتش هم ناتوانی آن در مقابل ارتش عظیم شبکه های اجتماعی باشد، شاید هم بی وفایی مردمانش! البته زیاد هم این ماجرا دور از ذهن نبود... پایان برای همه چیز وجود دارد، و طراحی شده است. اینکه آدمها در رابطه شان خواسته و ناخواسته به پایان می رسند. حالا این ارتباط می تواند عشقی باشد، یا کاری... دوستی باشد یا دشمنی،  نمی دانم رابطه مردمان بلاگفا با آن چگونه بوده، زیرا آدمهای زیادی اینجا پیروزیها و شکست هایشان، فارغ شدن هایشان، مرگ عزیزانشان، تولد فرزندانشان، جشن ها و شادیهایشان و یا روابط پنهانی و آشکارشان و حتی عشق ورزیدنشان، داستان های زیادی را به معرض نمایش گذاشتند...  اما هر آنچه ماند و نماند ، تمام شد... هیچکدام از ان آدمها شاید دیگر یادشان نباشد یکجایی اعترافاتی داشته اند، و یا درد دلهایی!...؛ هیچکدام شاید یادشان نیاید لینک به دوستانی میدادند که قلباً عاشقشان بودند و حالا از حالشان بی خبرند! یک بی خبری محض ...

این روزها ...

به نام خدا

آدم ها این روز ها کمی پیچیده تر شده اند، بطوری که خودشان هم سر در نمی آورند. کنار هم که می آیند از گلایه هایشان می گویند و وقتی از هم دورند از احساساتشان! ... آدمها این روزها کمی پیچیده تر شده اند، از دور همدیگر را دوست دارند و از نزدیک ریاکارند. مانند عید دیدنی های شب های عید، انگار یک جور اجبار است، آمدن و نشستن، آجیل و شیرینی خوردن و رفتن، همه به هم لبخند می زنند، اما وقتی برای شنیدن مشکلات هم ندارند، و یا از اختصاص زمانی برای آن بیزارند. آدمها این روزها کمی پیچیده تر شده اند، آنها همیشه یکدستشان به دهان و با دست دیگرشان مال یکدیگر را چرتکه می اندازند. آدمها این روزها کمی پیچیده تر شده اند، انها از ابراز احساساتشان به یکدیگر پرهیز می کنند، آنها رایگان چیزی نمی فروشند، حتی لبخندهایشان، حتی سلام کردن هایشان، آنها آدمهای دیگر را طبقه بندی کرده اند، هر کدام منفعتش بیشتر باشد، دوست داشتنی تر است!!! 

تعجب آور است وقتی برای آدمهای این روزها، بخواهیم از عاشق شدن هایمان بگوییم، یا از بازی ها و شادیهایمان، دوست داشتن هایمان،دلخوشی هایمان،  اینکه گذشت داشتیم، ایثار می کردیم! برای آدمهای این روزها، اینهایی که گفتم بیشتر شبیه داستان های خنده دار و یا قصه های هزار و یک شب است که گاهی خودمان نیز به واقعی بودنشان شک می کنیم. 

باور کن!

به نام خدا

هر روز که از خواب بیدار می شوم، از پنجره اتاق به بیرون نگاه می کنم، خورشید هنوز آفتابی نشده، اما هوا روشن است. صبح حتی بدون خورشید هم دل انگیز است، شاید خورشید دلیل صبح باشد، اما تاخیرش موجه است. این را از زمانی که کارمند شده ام، از سلسله مراتب ادارات یاد گرفته ام. ولی بیشتر اوقات منتظرش نمی مانم، صبحانه ام را خورده نخورده راه می افتم تا به محل کار برسم.

این نظام باورهای من است که از من آدمی با این خصوصیات ساخته است، آدمی سحرخیز، عجول، مسئولیت پذیر، مهربان، جدی و موثر. اما همه اینها که نام بردم دلیلی بر خوب بودن یا نبودن من نیست. آدمها وقتی خوب هستند که کارهای خوب انجام دهند و وقتی بد هستند که کارهای بد انجام دهند، تراز، کارهای توست، ترازی که مردم  شاید این روزها با چشم اندازه میگیرند. پس نظام باورهایت را دوباره بساز،  باورت به آدمها را تغییر بده، از انها آنقدر توقع نداشته باش، باورت را به زندگی تغییر بده، از زندگی چیزهای بزرگ بخواه، هر روز به عزیزانت سر بزن، یا اگرنتوانستی به آنها زنگ بزن، تمام انرژی ات را صرف نکات مثبت کن، افکارت، اعمالت، حتی اگر به گذشته فکر می کنی، به بهترین هایش فکر کن، همان هایی که خاطراتت را ناب و دوست داشتنی می کنند. فقط کافی است باور کنی!  باور کن.... به همین سادگی...  

 

حرف های زیادی !

به نام خدا

حرف هایمان گاهی سرجایشان نیست، گاهی حرفهایی می زنی که نباید می گفتی، یا آنجا جایش نبود! و گاهی حرف هایی را نمی زنی که باید می گفتی! گاهی می خواهی همه ی روز صحبت کنی، با خودت نه با هیچکس، اما وقتی برایش نداری؛ گاهی می خواهی تمام حرفهایی که در گذشته نباید می گفتی و گفتی پاک کنی، اما وقتی برایش نداری... گاهی می خواهی تک تک آدمهایی که هر یک به نحوی گذشته تو را ساخته اند و لحظه های تو را با وجودشان ناب کرده اند را پیدا کنی، و از همه اتفاقاتی که افتاده و یا نیافتاده عذرخواهی کنی، اما وقتی برایش نداری. گاهی دوست داری باشی کنارشان، در هوایشان نفس بکشی و بگویی می خواهم جبران کنم، اگر گفت چه چیزی را ؟ ... بگویی همه چیز را ، اما وقتی برایش نداری !!!

 

فهمیدنش سخت است !

به نام خدا

آدم های زیادی در زندگی ام دیده ام، آدم هایی که برای گذشتن از سد مشکلات، راهشان را تغییر می دهند، یا آنهایی که خود را محکم به سد می کوبند تا شاید از آن عبور کنند؛ زندگی پر است از برخوردهایی شبیه این. اگر عبور کنی ممکن است برنده باشی و اگر نه، حتما بازنده ای!...   گاهی هم سیل می آید، آدم ها را می برد و به شدت به سد می کوبد، طوری که دیگر حتی اگر از سد هم عبور کنند یا مرده اند یا توان ادامه نخواهند داشت. بعضی اوقات از خودم می پرسم، سیل هایی که در زندگی ام گاه و بیگاه سرازیر شده اند، تا چه حد من را با خود برده اند؟ ...  گاهی نمی دانی  از دست داده ای یا از دست رفته ای فهمیدنش سخت است! ... 

 

 

تقلید کورکورانه !

به نام خدا

مدتی است که دلم برای خودم تنگ می شود. از اینکه مدت ها هر زمان که خواست با من صحبت بکند، با بی اعتنایی سرخورده اش کرده ام،  دلگیر می شوم. این روزها گاهی به او سر می زنم، با او صحبت می کنم و خاطرات گذشته را برایش مرور می کنم، اما او انگار نمی شنود و یا نمی بیند؛  شاید هم همه چیز را بدست فراموشی سپرده است. برایش از اتفاقات مشترکی که در طول زندگی مان افتاده، بهترین هایش را تعریف می کنم، اما مانند کسی که افسردگی گرفته باشد فقط به یک نقطه خیره می شود و بی احساس تماشا می کند. امروز فهمیدم  هر علتی معلولی دارد، امروز فهمیدم کارهای او تقلیدی از کارهای من است، تقلیدی کورکورانه ! 

 

من آدم حسودی هستم !

به نام خدا

خیلی اوقات از آدم های حسود دلگیر می شوم، اینکه خودخواهی و حسادت با هم مکمل هستند، را به خود یادآور می شوم . برای همین آدم خودخواهی نیستم. اما دلم خواست جای صندلی ای باشم که کنارش نشسته ای، یا آن پنجره ای که از داخلش به بیرون نگاه می کنی. دلم خواست جای دفتری باشم که توی آن می نویسی و یا تلفن همراهی که با آن صحبت می کنی، ,وای که دلم می خواست جای آن فنجان قهوه ای باشم که می نوشی... دلم چیزهای زیادی را نمی خواهد، فقط می خواهد جای آن آدمی باشد که نگرانش می شوی، یا کسی که منتظرش می مانی،  یا کسانی که شبانه روز در قاب نگاهت جای می گیرند،...  جالب است به همه این ها که گفتم حسودی ام  شد، کاش می شد مفهوم حسادت را تغییر دهیم  ولی حالا که نمی شود؛ پس  مانند بعضی ها من هم آدم حسودی هستم! ... 

  

 

خاطره انگیز ...

به نام خدا 

 

خاطرات زیادی این روز ها در دفتر ذهنم باقی مانده اند، گاهی برخی از آنها خود را بیشتر نمایان می کنند. گاهی هم  خود را پنهان! دوست ندارم با خاطره زندگی کنم، این را از وقتی کمی بزرگتر شده ام فهمیدم.  گاهی کسانی در زندگی آدم نمایان می شوند  که روزهای تاثیر گذاری را برایش رقم می زنند ، تو فکر می کنی آنها آدم های موثری بوده اند... البته درست فکر می کنی، بعضی از آنها تاثیرات خوب و برخی دیگر تاثیرات بسیار بدی روی انتخاب های آینده ما می گذراند. گاهی آنها همه چیز را خراب می کنند، طوری که دیگر علاقه ای به انتخاب برایت نمی گذارند.  خیلی وقت ها دلم می خواهد تک تک آدم های تاثیر گذار زندگی ام ، همان هایی که با بله و خیر گفتن هایشان دنیایی را ویران و آباد می کردند ، همان هایی که با راهنمایی کردن هایشان چشمان بسته ای را باز می  کردند را از قاب خاطره بیرون بکشم و از آنها بپرسم چگونه  هنرمندیشان در زندگی آدم های دیگر اینقدر نمود می کند !؟  اما خنده ام می گیرد از اینکه خود واقعی آنها نیز جوابی برای این سئوال ندارند، چه برسد تصاویر خاطره انگیزشان...   

 

آنسوی مرگ

به نام خدا 

از حرف های دلتنگی مان که بگذریم، یاد خاطرات گاه و بیگاهم ، رهایم نمی کند. اینکه کاش می شد، کاش نمی شد،  اینکه کاش بود و کاش نبود؛ گاهی تمام معادلاتم به هم می خورد، گاهی همه برنامه هایم از جای خود لیز میخورند. نمی شود همه چیز همانگونه باشد ، که باید... نمی شود  اتفاق ها همانطور باشد، که باید... اما اگر تمام اتفاق ها هم بر وفق مراد نبود، بازهم نمی تواند رویای تو را از من بگیرد؛ حتی اگر طوفان های سهمگین طبیعت و یا سیلاب های عظیم رودخانه هایش ، یا اتفاق های تلخ سرنوشت، و یا حتی مرگ ... رویاهای تو شاید آنسوی مرگ به واقعیت بپیوندد...  

 

 

قانون شکن...

به نام خدا

 

این روزها دلم درد می کند، می دانم مسکن هم تسکینش نمی دهد. کارهایم گاهی از برنامـه خارج می شوند. ولی باز آنها را به سرجای شان هول می دهم. زندگی این روزها با اعمال شاقه گره خورده است. دلم همان سادگی های گذشته را طلب می کند؛ اما دستانم خالیست، نمی توانم کمکش کنم. فکر اینکه یک نفر خودش قوانین مقدسی را که یک عمر همه را به آن دعوت می کرده و یا دیگران را به آن نصیحت می کرده و حالا خودش ناقض آن قوانین شده است، رهایم نمی کند. اینکه آدم به یکباره از نگاه دیگران منفور می شود؛ این اصلا خوب نیست. به یکباره، شاید هم به اشتباه، قوانین را نقص کرده  و دلی شکسته می شود؛ و این اصلا خوب نیست!  با اینکه دل شکستن جرم نیست.  آدمها گاهی از روی عمد و یا از روی سهو مرتکب اشتباه می شوند. اشتباهات می توانند قابل برگشت باشند و یا هرگز. اما قانون شکنی هر چه باشد؛ چه سهوی ! چه عمدی! برگشتی ندارد؛ زیرا قانون شکسته است و تاوان دارد...

 

 

 

رمضان

به نام خدا

 

دیشب چند لحظه مانده بود به افطار، روزه ام را خوردم، از قصد نبود، اما خوردم... حواسم این روزها جمع نیست، حتی به خودم حتی به تو... یاد آن روز بعد از افطار افتادم، در پارک، آش نذری...

 ماه رمضان چند سال پیش بود .یادم نیست دقیقا چند شنبه بود، اما زمستان بود.  شب وقتی به خانه برمی گشتم جوانی در پیاده رو که لباس عربی بر تن داشت و دستاری سبز  به سرش بود نظرم را جلب کرده بود . ذکر مصیبت کربلا می خواند، وقتیکه هیچکس از زور سرما حتی گوشه ی درب خانه اش را هم باز نمی کرد ...

روزهای استثنایی !

به نام خدا

هر روز در زندگی آدم ها نشان و نماد یک چیز است. روزهای زندگی همیشه پر است از برخوردها و تنش های آدمها با یکدیگر؛ آنها یاد گرفته اند که رو بازی نکنند، زیرا هر روز ،نمادهای مختلفی از بازی را نمایش می دهد.   بعضی از روزها اما از روزهای دیگر پررنگ تر است ، به آنها می گویند روزهای استثنایی ! ؛  که هر کسی 2 روزش را در تقویم خود دارد. روز آمدن و روز رفتن !
امروز مساوی است با روز آمدن من ...

بازی مسخره !

به نام خدا

گاهی اوقات به دین هندوها غبطه می خورم،هندوهایی که خیلی هایشان بعد از یک روز پر زحمت کاری زیر گاری هایشان می خوابند و زمستان ها زیر قاطر هایشان. نه حمام داغ دارند نه آب شرب دائمی،  همان هایی که گاو را می پرستند، انها را می گویم. می گویند در هند گاو ها خدایی می کنند و مردمانش بندگان خوبی برای آنها هستند. می گویند اگر یک صبح تا شام یک گاو چهارراه را ببندد، هیچکس حق ندارد او را از جایش بلند کند، یا به او بی احترامی کند، آنها نه مسلمانند نه یهودی و نه مسیحی، آنها نه مانند یهودی ها پیامبرشان را مسخره می کنند، نه مانند مسیحیان دروغ و تهمت به مسیح می بندند و به اسم آزادی بیان او را مضحکه خود میکنند. تازه آنها شبیه مسلمان ها هم نیستند ؛ مسلمان ها پیامبرشان را مسخره نمی کنند ، اما دینشان را خرافی می دانند، ساخته و پرداخته ی آخوند ها می دانند، ساعت ها پای رقص آکادمی می نشینند و پلک نمی زنند، یا شبکه ی نیم نگاه می کنند و به مسخره شدن خودشان قاه قاه می خندند. آه من چقدر آن گاو پرست هندو را دوست دارم . او به چیزی که دارد عشق می ورزد. می داند گاو است اما به اعتقادش توهین نمی کند. ولی مسلمانان به خودشان، اجدادشان، امامشان، کتابشان و از همه مهمتر به خدایشان بی احترامی می کنند. آنها همه چیز را بافته یک ذهن منحرف می دانند. ولی به این بازی مسخرشان ادامه می دهند.