حکم

به نام خدا

 

آدم ها در روابط روزمره شان دارای آداب و قوانین خاصی در مواجهه با آدم های دیگر هستند. آنها میزان بالای احترام را برای خود یک حق می دانند و در مقابل تضییع شدن آن اعتراض می کنند . هر کسی در زندگی شخصی اش قوانینی برای خود دارد. قوانینی که خط قرمزهایش را مشخص می کند. هیچکس حق ندارد آن را نقض کند و یا بخواهد به آن تجاوز کند. هیچ کس حق ندارد قوانینش را نادیده بگیرد. همه ی این ها را قبلا گفته بودم. اما خودم آن ها را نقض کردم. خودم به قوانینی که وضع کرده بودم بی احترامی کردم. و گاهی عکس آنها عمل کردم. راستی در صورتی که قانون گذار خود دچار نقض قانون شود ، چه حکمی برایش جایز است؟ کسی که از پشت به خود خنجر می زند، آیا قاتل است؟ آیا قاتل همان مقتول است!؟ قانون برای کسی که هم مقتول است و هم قاتل چه قراری صادر می کند؟ و حالا که قانون گذار مرده است، چه کسی حکم می کند!؟

 ...

 

 

 

از یه جایی به بعد

 
 
به نام خدا
 
 
از یک جایی به بعد نمی توانی تنها باشی،
از یک جایی به بعد پدر ومادرت رو بیشتر دوست داری و بیشتر دلت برایشان تنگ میشود
از یک جایی به بعد ، نمی توانی از دوستانت دوری کنی و دوست داری بیشتر به دیدارشان بروی
از یک جایی به بعد معنوباتت بیشتر میشوند و سعی می کنی آدم بهتری باشی
از یک جایی به بعد برادر و خواهر جایگاه ویژه تری دردلت پیدا می کنند
از یک جایی به بعد ترست از تاریکی می ریزد ولی از تنهایی هرگز ...
 

 

ساعت های بی وجدان !

به نام خدا

 

روزهای برفی ، قرارهای ناگهانی ، هوای دونفره، ایستگاه متروی میرداماد، ساعت انتظار، سلام  ذوق آور، دست دادن های گرم و تازه ، پارک سنگی،چای کهنه دم قند پهلو، قلیان روشن، حرف های تازه، خاطرات شیرین،  آش دوغ، حرف های بی پروا، لحظه های بی تکرار، نگاه های معنی دار، دست های گرم و بی اقرار، ...  روزهای کوتاه و کم تحمل، ساعت های سریع بی وجدان، هوای سرد بی احساس، چشم های من ، چشم های تو ، ایستگاه متروی میرداماد، دست های سرد و خداحافظ ، واگن های شلوغ و بی انتها، ...

 

 

دل خون

به نام خدا

 

روابط آدم ها هم مانند تمام زندگانی دارای قوانین خاصی است اینکه آخرش را اول بگویی حس خوبی  نیست. همیشه همینطور است . گفتن "نه" در یک رابطه همه چیز را قبل از اینکه آغاز شود به پایان می رساند. و این خوب است. اما اگر همین « نه» در میانه راه گفته شود شاید دیگر همان نتیجه ی قبلی را ندهد، همین که بگویی نه !، شاید ، یک قلب شکسته شود، یک دل ویرانه شود و یک آبرو ریخته شود، شاید هم یک نفر بمیرد و یا کسی کشته شود . همین که بگویی نه شاید  فردا رنگی دیگر باشد، راهت متفاوت باشد، چشمانت بازتر یا بسته تر باشد... همین که بگویی نه ! شاید اعتبارت باقی باشد، شاید حرفت خریدار داشته باشد، یا محبوبیتت افزایش یابد. همین که در ابتدا بگویی نه ! کافیست تا کسی دلخون نشود ...

 

 

 

روزهای قبل از این...

به نام خدا

 

روزهای قبل از این پسرها برای ابراز علاقه به دختر مورد علاقه شان برایش نامه می نوشتند و احساس خودشان را نسبت به او بیان می کردند . همیشه هم این کار به نتیجه نمی رسید ، اما باب بود... روزهای قبل از این آدم ها برای ابراز احساساتشان گاهی ناگهان جلوی همدیگر سبز می شدند و  یا دیدارشان اتفاقی بود . روزهای قبل از این بعضی ها برای دیدن دختر مورد علاقه شان یک نان اضافی می خریدند به در خانه شان می بردند، اگر خوش شانس بودند  همانطور می شد که باید ، و اگر بدشانس بودند کس دیگری در را باز می کرد. روزهای قبل از این پسرها سیگارشان را در پشت شان قایم  می کردند . روزهای قبل از این اگر دختری  عاشق پسری می شد حتی برایش نامه هم نمی نوشت، ولی همیشه کمی بغض داشت و از اینکه نمی تواند ابراز کند ، تا مدت ها و یا همیشه دلتنگ باقی می ماند. روزهای قبل از این پسرها موهای پر پشت تری داشتند و یقه های پیراهنشان باز تر بود. دخترها چشمان زیباتری داشتند و لباس هایشان پوشیده تر بود . روز های قبل از این تلفن ها شماره خوان نداشتند و دخترها از پشت تلفن  ثابت برای پسرها بوس می فرستادند و پسرها هم ! 

 

 

 

 

ساده و شگفت انگیز

به نام خدا

 

 

گاهی در زندگی به آدمهایی برمی خوری که شگفت آورند ،هم آنهایی که همه مان چندین باری در زندگی مان می بینیم. زیاد نیستند اما تاثیر گذارند. همان آدم هایی که  وقتی ببینن غمگینی یا در فکر فرو  رفته ای نمی گویند به من چه! همان هایی که  نگاهت می کنند و می گویند مشکلت چیست؟ . آدم هایی که هر وقت از شبانه روز هم به تلفنشان زنگ بزنی حتی اگر تازه خوابیده هم باشند، می گویند چه خوب زنگ زدی می خواستم بلند شوم!. آدم هایی که در اتوبوس یا مترو حواسشان به پیرترها و یا جوان های خسته است .همان هایی که از جایشان بلند می شوند .آدم هایی که همیشه لبخند می زنند و هنگام خداحافظی دستانت را می فشارند. همان هایی که در حمام آواز می خوانند و با کودکان بازی می کنند. آدمهایی که در نمازشان برای همه دعا می کنند و بوی عطرشان جذاب است. آنهایی که عاشق بارانند و هنگام باریدن باران بدون چتر زیر باران راه می روند . آدم هایی که دستشان پر نیست ، اما گاهی با یک شاخه گل به خانه می روند.آدمهایی با وجود همه مشغله های کاری حوصله ی شنیدن مشکلات تو را دارند ، همان هایی که می گویند هر کاری بتوانم برایت انجام می دهم ! حتی اگر تعارف باشد ! . دوستانی که هر چند وقت یکبار پیامکی یا ایمیلی می زنند و به بهانه آن از آدم احوال پرسی می کنند .آدم هایی که عاشق می شوند بی مقدمه ! همان هایی که عشقشان جاویدان است حتی اگر عمرشان کوتاه باشد. آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند...

 

 

 

 

بی خود و بی جهت

به نام خدا


هر از گاهی دفترچه یادداشتم را نگاه می کنم .و یا چیزهایی در آن می نویسم . دفترچه یادداشتی که همیشه با من است .

با اینکه با پیشرفت روز افزون دانش دیگر تلفن همراه آدمها دفترچه یادداشت آنها هم هست ، اما من هنوز هم یادداشت های روزانه ام را در دفتر کوچک جیبی می نویسم . زیرا این یادداشت ها وقتی با ارزش هستند که به خط خود ادم نوشته شده باشند.

قرارهای یک خط درمیان ، وقت های مطالعه ، خریدهای روزانه ، شماره های اتفاقی ، جملات بیادماندنی و یا شعری که ناگهان به یادت می آید ،دستور پخت غذاهایی که دوست داری، سفرهای احتمالی، بدهکاری ها و بستانکاری ها ، زمان های دیدار و...

در مورد زمان های دیدار گفتم ،  زمان آخرین دیدارمان را در دفترچه ی قبلی ام نوشته ام . از آن زمان تا به امروز چند دفترچه یادداشت دیگر سیاه کرده ام  ، بی خود و بی جهت ، اما آیتمی به نام زمان دیدار برایش تعریف نکرده ام . اینکه آخرین دیدارمان چند شنبه بود یادم نیست ، اما یادم هست که نه تو و نه من            نمی دانستیم این اخرین دیدار ماست !





آب و آتش

به نام خدا

 

آدم ها گاهی مخوف می شوند . گاهی هم دوست داشتنی . گاهی از عالم و آدم نفرت پیدا می کنند . گاهی فقط با یک لبخند عاشق می شوند . گاهی به سادگی یک نفر یا بسیاری را می کشند ، گاهی برای نجات جان تنها یک نفر تمام دارایی شان را هزینه می کنند . گاهی برای بدست آوردن خیلی چیزها دروغ می گویند ، گاهی فقط راست می گویند حتی اگر همه هستی شان به حراج رود . گاهی از داشته هایشان گله می کنند ، گاهی از نداشته هایشان . گاهی از فرط مشکلات و مصائب جیغ می زنند و گریه می کنند ، گاهی فقط سکوت ، بغض و نگاه  . گاهی برای کسی آرزوی مرگ می کنند ، گاهی برای شفای همه دعا می کنند . گاهی برای اشتباه هایشان یک دلیل می آورند ، گاهی هزار دلیل برای اشتباهشان می آورند . گاهی با حرف هایشان یک دل نه صد دل  را می شکنند و گاهی هم برای بدست آوردن دلی به آب و آتش می زنند ...

 

 

 

تقصیر ماست !

 

به نام خدا

 

یکی گفت : که چی ؟! زندگی زیباست ؟! آخر کجای این زندگی کوفتی زیباست که تو می گویی ؟! گفتم : خوب کجایش زیبا نیست ؟ گفت : همه جایش نازیباست ، پر از نفرت و تزویر ، پر از دورویی ، زیبایی ای نمی ماند ! .هر چه بیشتر دروغ بگویی بیشتر دوستت دارند و هر چه بیشتر ریا کنی انگار  در ادامه سرش را تکان داد و من گفتم: تا تو چه بخواهی از آن . زندگی با همه سختی هایش زیباست ، با همه غصه هایش  ، با همه خاطرات تلخ و شیرینش . لبخند تلخی زد و گفت :  چه ابلحانه !  گفتم : زندگی زیباست ،و اگر زشت دیده می شود ، زشتی هایش تقصیر ماست ، تقصیر من ، تقصیر تو ...

 

 

از تو بعیده !!!

به نام خدا

 

نمی توانی خودت باشی ! حتی یک لحظه هم  ،تا می خواهی کمی گلایه کنی می گویند : از تو بعیده بهانه گیر باشی! تا می خواهی کمی بلند بخندی ، می گویند : از تو بعیده نزاکت نداشته باشی ! هر وقت می خواهی مثل کودکی پای تماشای کارتون بنشینی می گویند : از تو بعیده هنوز در کودکی باشی ! تا می خواهی کمی آواز بخوانی ، می گویند : از تو بعیده ...  !  گاهی در یک کوچه تاریک در ساعات پس از نیمه شب هم که راه می روی بازهم  نمی توانی خودت باشی . زیرا تا می آیی کمی با خودت بلند صحبت کنی ناگهان کسی را می بینی که دود عمیق سیگارش را به بیرون فوت می کند از پنجره اتومبیل پارک شده ای که به زحمت می توانی داخلش را ببینی ،... این تقصیر دیگران نیست . تقصیر هیچکس نیست . این قانون نانوشته است . قانونی که به تو می گوید جلوی خودت را بگیر زیرا از تو بعید است !!! من می گویم : به جای اینکه از فعل بعید استفاده کنیم گاهی هم از فعل مزید استفاده کنیم . مثلا ممکن است یک وقتی یک جایی یک نفر برایت آواز خواند با گفتن :این چه صدایی است و از تو بعیداست ، برای همیشه استعدادش را از دست بدهد و شاید اگر آن روز تشویق شده بود چه بسا یک مایکل دیگر خلق می شد. ما می توانیم با حرف هایمان دنیا را ویران یا آباد سازیم.  اما من هم گاهی جلوی خودم را می گیریم وقتی احساسی بخواهد بی اجازه فوران کند . زیرا من هم همیشه به خودم می گویم : ای بابا از تو بعیده !!!

 

 

سر به هوا

 

به نام خدا

 

کاش آن روز میان حرفهایم ندویده بودی ! کاش آن روز کمی ، فقط کمی صبر داشتی  . ببخشید من کمی خجالتی هستم . وقتی با کسی حرف می زنم معمولا به پایین نگاه می کنم . یادم نیست آخرین باری که در چشمهایت خیره ماندم دقیقا چند شنبه بود . اما یادم هست از آن روز به بعد ، هر وقت به آسمان و زمین نگاه می کنم فقط چشمهای تو را می بینم . از آن روز یا سر به زیر شده ام یا سر به هوا ...

 

 

هنوز هم اتفاقات خوبی رخ می دهد...

به نام خدا

 

امسال با همه نامهربانی هایش هم گذشت ، با همه سرکشی هایش ، با همه عقده هایش . امسالی که هرگز در عمرم ندیده بودم ... دلم برای سادگی های گذشته مان تنگ است . برای زندگی های بی ریایمان !  برای سفره  هفت سین های مادربزرگ و دستبردزدن هایمان  !  برای عیدیهای ۵۰ تومانی و ۱۰۰ تومانی هایش ... برای دعاهای وقت تحویل سال ... دلم برای سال های قبل تنگ است برای سالهایی که چه حیف تمام شد . راستی نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ است وقتی هنگام تحویل سال به یادت هستم ، برای تو که هر گوشه این شهر را از تو خاطره دارم .. برای تو که خودت می دانی ... نمی خواهم تمام گذشته را پیش رویت اسطوره کنم ، نمی خواهم تمام اشتباهات گذشته ی خودم را با بی مهری های روزگار جمع ببندم و بگویم بی تقصیرم... من فکر می کنم زندگی ادامه دارد زیرا هنوز هم اتفاقات خوبی رخ می دهد ...  

 

 

به امید دیدار

به نام خدا

 

از آن روزی که برای اولین بار اینجا نوشتم شش سال و اندی می گذرد. هنگامی که کمتر بهره ای از نوشتن نداشتم و الفبای خوب نوشتن را بلد نبودم .اما اگر انکار نکنم ،حرفهای تو مرا نویسنده کرد !!! حرفهایی که فقط تو می دانی و من ... هیچکس نبود ، هنگامی که شبهای بلند زمستان تا صبح از پشت سیم های یخ زده تلفن به دیدار هم می رفتیم . هنگامی که ثانیه های ساعت مان را دنبال می کردیم تا زودتر به موعد مقرر برسد ! چه حالی داشت حال و هوای دیدارهایمان ، چه طعمی داشت بی تجربگی و بی خیال گفتن هایمان ، چه لذتی داشت  گره خوردن نگاههایمان ، و چه دلتنگی شیرینی داشت هنگامی که از هم جدا می شدیم و تا دیدار بعد خدانگهدار می گفتیم...راستی یادت هست ؟ می گفتی نگو خدا نگهدار ! بگو به امید دیدار ...

 

 

 

تو و غرورت

 

به نام خدا  

 

دوست داشتن هایت هم با دیگران متفاوت است . حتی دشمنی هایت . گاهی نمی دانم جدی هستی یا شوخی . گاهی نمی فهمم ناراحتی یا خوشحال . اگر روزی خصوصیاتت را از من بپرسند می گویم نمی دانم ! خنده دار نیست ؟! امروز که برف می بارید یک بار تا مرز زمین خوردن رفتم و برگشتم . راستی گفتم زمین خوردن ... چند بار برای بدست آوردنت زمین خورده باشم برایت کفایت می کند؟ گاهی خودم ، گاهی غرورم ، گاهی افکارم ، گاهی معیارم ... بلند شدم و باز زمین خوردم ... اما آن دستی که خم نشد تا مرا بلند کند کسی نبود جز تو و غرورت  !

 

 

 

چیری نمی گویم ...

به نام خدا

 

 این روزها دنیا دگرگون است حالا که دیگر عرقی به پرچم ملی ندارم . هنگامی که پرچم مظلومیت سلحشورانت اینگونه برافراشته شده است . ۷۲ مبارز . که هر کدام لشکری بودند . خونهایشان را چه خالصانه تقدیم قدمهایت کردند .و سرهایشان را چه عاشقانه زینت نیزه ها کردند . همگی در عرض ارادت به خدمتتان گوی سبقت را چه مغرورانه از دیگران ربودند .و آنها که ماندند تا ابد چه عاجزانه حسرتش را بردند . بین این همه آن کس که آتش بر دل ما انداخت چه بیرحمانه دستانش را  جدا کردند وقتی که مشکی آب تنها سلاحش بود . و آن لحظه که بر زمین افتاد چه مظلومانه به خیمه مینگریست هنگامی که خون چشمانش را می آزرد .و خدا میداند در دلش چه غوغایی بود هنگامی که دست اشارت آن کودک بسویش دراز بود . ۷۲ مبارز چنان به قلب شیطان زدند که هرگز هیچکس نتوانست بنویسد که در آن ظهر غبارآلود بر آنان چه گذشت هنگامی که با زمین افتادن هر کدام کوهی از ایثار فرو  می ریخت و تو ای اخرین مبارز ،که  در وصف شهادتت چیزی بجز گریستن نخواهم داشت .