چیری نمی گویم ...
به نام خدا
این روزها دنیا دگرگون است حالا که دیگر عرقی به پرچم ملی ندارم . هنگامی که پرچم مظلومیت سلحشورانت اینگونه برافراشته شده است . ۷۲ مبارز . که هر کدام لشکری بودند . خونهایشان را چه خالصانه تقدیم قدمهایت کردند .و سرهایشان را چه عاشقانه زینت نیزه ها کردند . همگی در عرض ارادت به خدمتتان گوی سبقت را چه مغرورانه از دیگران ربودند .و آنها که ماندند تا ابد چه عاجزانه حسرتش را بردند . بین این همه آن کس که آتش بر دل ما انداخت چه بیرحمانه دستانش را جدا کردند وقتی که مشکی آب تنها سلاحش بود . و آن لحظه که بر زمین افتاد چه مظلومانه به خیمه مینگریست هنگامی که خون چشمانش را می آزرد .و خدا میداند در دلش چه غوغایی بود هنگامی که دست اشارت آن کودک بسویش دراز بود . ۷۲ مبارز چنان به قلب شیطان زدند که هرگز هیچکس نتوانست بنویسد که در آن ظهر غبارآلود بر آنان چه گذشت هنگامی که با زمین افتادن هر کدام کوهی از ایثار فرو می ریخت و تو ای اخرین مبارز ،که در وصف شهادتت چیزی بجز گریستن نخواهم داشت .
