به نام خدا

مدتی است که دلم برای خودم تنگ می شود. از اینکه مدت ها هر زمان که خواست با من صحبت بکند، با بی اعتنایی سرخورده اش کرده ام،  دلگیر می شوم. این روزها گاهی به او سر می زنم، با او صحبت می کنم و خاطرات گذشته را برایش مرور می کنم، اما او انگار نمی شنود و یا نمی بیند؛  شاید هم همه چیز را بدست فراموشی سپرده است. برایش از اتفاقات مشترکی که در طول زندگی مان افتاده، بهترین هایش را تعریف می کنم، اما مانند کسی که افسردگی گرفته باشد فقط به یک نقطه خیره می شود و بی احساس تماشا می کند. امروز فهمیدم  هر علتی معلولی دارد، امروز فهمیدم کارهای او تقلیدی از کارهای من است، تقلیدی کورکورانه !