کلی خندیدیم
به نام خدا
صفهای بلند اتوبوس های خیابان منتهی به بهارستان روز شلوغی را به تصویر کشیده بود روبروی مجلس آنطرف خیابان، اتوبوس های شرکت واحد ایستاده اند. هوا گاهی ابر میشد و گاهی هم آفتاب. مثل همه روزهای پاییزی. هوا روبه تاریکی میرفت. کمرم درد گرفته بود. کوله ام پر از بار بود. یک مشت آت و آشغال. حوصله ام نگرفت در صف اتوبوس بایستم. راستی باید یک چیزی را قیمت میکردم. یک لباس جدید . کمی پیاده رفتم تا یک سواری ایستاد. توجهی نکردم و باز به راهم ادامه دادم . برگشتم بسمت چهارراه مخبرالدوله .از میان انبوهی از مغازه های کارت های تبریک فروشی عبور کردم . پسرها و دخترهای زیادی را می دیدم که برای تدارک جشن عروسیشان پشت ویترین ها همانطور که حرف می زدند به فکر کارت شکیل تر و بصرفه تر بودند. کمی جلوتر روبروی ساختمان پلاسکو، آن سوی خیابان یک پاساژ وجود دارد که در قسمت زیر زمینش یک سفره خانه شیک قرار دارد . اصلا در فکرش نبودم . بطور اتفاقی چشمم به آنجا افتاد . کمی مکث کردم. یکی دو نفری بی منظور به من طعنه زدند که بدون هیچ حرفی عبور کردند . هواسم به آنها نبود. این شهر پر از آدمهایی است که هواسشان نیست .اینجا را ببین هنوز هم آن ماهی فروش آنجا می نشیند. همان ماهی فروشی که پایت هنگام پیاده شدن از ماشین لیز خورد و زمین خوردی. کمکت کرد تا بلند شوی هنوز همانجاست. من تا بخواهم از ماشین پیاده شوم او به دادت رسید. بعدش کلی خندیدیم. گفتم عیب نداره شام مهمان من... . خندیدی و گفتی حتما ... تازه بعدش را بگو وقتی بعد از صرف شام یادم آمد که کارت اعتباریم را جا گذاشته ام .تو هرگز نفهمیدی. وقتی که من ساعتم را گرو گذاشتم. بعد از شام کلی خندیدیم. البته ناگفته نماند که همان شب چندبار دیگر مهمانت کردم به نفس کشیدن در هوای آزاد، نگاه کردن به بیلبوردهای تبلیغاتی فیلم های سینمایی، حرفهای فلسفی، نگاه های صادقانه، خنده های به یاد ماندنی.. آن شب چه بی مقدمه از نگاهم گذشت... و ناگهان صدای مرد باربری که گفت آقاجون برو کنار چرخ بهت نخوره ! ... من را به خودم اورد.