به نامه خدا


امروز از صبح به فکرت بودم . با خودم گفتم شاید هیچوقت قدر پدر را ندانستم .تا وقتی که نوجوان هستی پرخاشگر و بی قانونی و گاهی بر سر پدر و مادرت داد می کشی و فکر می کنی برنده ای . زیرا آنها چیزی به تو نگفتند . شانه هایت را در مقابل کارهایی که از تو می خواهند بالا می اندازی و گاه با یک باشه چشم از سر خودت رد میکنی . فکر کردی همینطور بچه می مانی و... همیشه خودت را این سوی خط می بینی . شاید اگر تصور کنی روزی هم تو آن سوی خط خواهی بود . شاید آن وقت جریان فرق کند . اینروزهای مناسبت  را برای همین گذاشته اند . تا کمی به خودمان بیاییم . گفتم نوجوانی . اما بچه همیشه برای پدر و مادر بچه است .حتی بچه های 50 یا 60 ساله هم ... ان قدر درگیر و دار زندگی اسیر شده ایم که گهگاه یادمان میرود پدر و مادرمان هم گردنمان حق دارند . امروز مغازه ها و خیابانها پر است از آدمهایی که برای تبریک گفتن به پدر یا همسرشان برای خرید یک هدیه مغازها را وارسی می کنند . تا شاید کمی به ظاهر هم که شده وقتی برای یکدیگر بگذارند ...