به نام خدا

 

دیروز در تلویزیون یک ویژه برنامه ای که شامل برنامه کودکهای قدیمی مثل مدرسه ی موشها ، هپلی، باز هم مدرسه ام دیر شد و ... و سرودهای قدیمی مثل یار دبستانی من ، همشاگردی سلام و ... که واقعا خاطره انگیز بودند را نشان میداد . خاطره هایی که لا به لای گرد و غبار زندگی پیچیده امروزمان کمرنگ شده اند . باور کنید گاهی یادمان می رود که ما هم روزی اول مهر را برای اولین بار تجربه کرده ایم . انگار صد سال پیش است . اینقدر غبار آلود شده است . روز اول مهر که گریه کردم یا نه را یادم نمی آید  .اما یادم هست چطور به در و دیوار مدرسه نگاه می گردم گویی وارد دنیای ناشناخته ای شده ام . یادم هست بعضی ها که الان برای خودشان کسی شده اند تا مدتها با مادرانشان در کلاس می نشستند .یادم هست که بر روی دیوارها کاغذ دیواریهای رنگارنگ که رویشان جمله های نامفهوم نوشته شده بود رو تماشا کردم . یادم هست هنگام ایستادن صف نفر دوم یا سوم بودم و هنگام ورود به ساختمان مدرسه شیرینی تعارفمان  کردند . یادم هست که پیراهن هایمان سورمه ای بود و آموزگار تمام درسهایمان یک نفر بود . ورزش را دوست نداشتم وقت تلف کردن بود . کتاب فارسی را دوست داشتم چون داستان بود . خانم معلمان را یادم هست سه ماه بعد از شروع مدرسه رفت و دیگر نیامد . چون نوزادش هنگام تولد مرد. ناظم را یادم هست وقتی می آمد می ترسیدم . راستی مدیر مدرسه مان. همانی که چند وقت پیش دیدم . داشت مسافر کشی میکرد ! موهایش سفید شده بود . فکر کنم بی خیال درس و مدرسه شده بود . شاید هم نه . نمیدانم ، سنش که به بازنشستگی نمی خورد . خانم معلم را یادم هست . یکی یکی بلندمان می کرد و می گفت خوتون رو معرفی کنید . از همه بچه ها هم می پرسید دوست داری درس بخونی بزرگ شی چکاره شی ؟ هر کسی یه چیزی میگفت . حالا که فکر میکنم می بینم چی فکر میکردیم چی شد ؟!!! زندگی پر است از بالا و پایین هایی که باعث بوجود آمدن علایق و سلیقه های متغایر در سنین مختلف در آدم میشود . خوب یک دانش اموز کلاس اولی اصلا نمیداند زندگی یعنی چه ؟ چه برسد که بخواهد برای آینده اش هم تصمیم بگیرد . البته خانم معلم هم این را به خوبی می دانست او میخواست خاطره های خودش را زنده کند .  حاطره هایی که گاهی هست و گاهی نیست ...