یک روز تا افطار
به نام خدا
تقریبا ۳ ساعت دیگر به اذان مانده بود . معمولا ساعات منتهی به افطار خیابانها مملو از جمعیت می شود . بیشتر ادارات زود تعطیل می کنند و ساعات کاری خود را به یک سوم کاهش داده اند . همین امر موجب هجوم یکباره جمعیت به ایستگاههای مترو و همچنین طویل شدن صف های اتوبوس و تاکسی می شود . دو روز پیش تصمیم گرفتم با مترو به خانه بروم . معمولا مترو سریعتر و بدون ترافیک است . سوار قطار مترو شدم. قطار در وقت معین حرکت کرد . خوبی مترو اینست که طبق ساعت حرکت می کند . با خودم گفتم خوب به این میگن ذخیره زمان . حالا که طبق محاسباتم زود به مقصد می رسم بهتر است چند مورد خریدی که دارم و مدتهاست پشت گوش می اندازم و وقتی برای آنها ندارم را انجام دهم . با خوشحالی لبخندی تحویل خودم دادم . هنوز چند دقیقه ای از حرکت نگذشته بود که یکباره قطار بین دو ایستگاه و در وسط تونل تاریک توقف کرد . این اتفاق قبلا هم افتاده بود . مثلا برای تنظیم ورود به ایستگاه و عدم تلاقی با قطار قبلی قابل توجیه بود . اما ۲ یا ۳ دقیقه کجا و نیم ساعت کجا!!! . تحمل هوای داخل کابین با این جمعیت آدمها که در ایستگاه قبلی با ضرب و زور سوار شده بودند کار دشواری بود . یکی از مسافرین که بچه نوزادی در دست داشت دو سه بار دکمه ی پیج را فشار داد اما راننده هر بار می گفت تامل کنید . بچه سرخ شده بود . خوب حق هم داشت اکسیژن کم شده بود و فن ها نیز جوابگو نبودند . ناچار درب پنجره قطار را باز کرد و نوزاد را با دست از پنجره بیرون برد تا هوایش تازه شود . هر چند هوای توی تونل تعریفی نداشت اما هر جه باشد از دی اکسید کربن واقع در کابین ها بهتر بود . در پایان هم بعد از نیم ساعت بالاخر ه حرکت کردیم . و با هر زحمتی بود به مقصد رسیدیم . من به کارهایم نرسیدم ولی دقیقا هنگام افطار به خانه رسیدم . اما یک نکته جالب بود و.اینکه در آخر مسئولین مترو حتی مردم را لایق یک عذر خواهی کوچک هم ندیدند .
