به نام خدا

 

خداحافظ رفیق

باز هم قصه ی رفتن . بازهم  آوای ترک گفتن . می خواهد برود با همه دلبستگیهایی که به او داریم . با همه حرفها و التماسهایی که از او داریم . دارد میرود . امروز امده بود تا وداع کند . وداعی بغض آلود . هر چند که دلمان برایش تنگ میشود .اما مانع از رفتنش نمیتوانیم شویم .

خداحافظ بهترین دوست . خداحافظ ای بزرگ، ای سخاوتمند . نمیدانم ما را لایق مهمانیهایت دانستی یا نه ؟... دعوتمان کردی، اما نمیدانم لایق بودیم یا نه ...

روزها و شبهایی که با تو بودم را قدر میدانم . و کاش قدر شبهای قدرت را بیشتر قدر می دانستم ...

خداحافظ سحرهای عاشقانه ... خداحافظ سفره های افطار ... خداحافظ ... خداحافظ درهای گشوده آسمان ... خداحافظ ... خداحافظ اشکهای شبهای قدر ... خداحافظ ...

نمیدانم در این مدت چقدر رفاقتمان را به جای آورده ام . نمیدانم  در مقابل دست و دلبازیها و مهربانیهایت چقدر بندگی کرده ام ...

فقط این را میدانم که تا یک سال باز هم باید به انتظارت بنشینم ...

اما نمیدانم باز فرصت دیدار دست خواهد داد یا نه ...

به امید آن ...

خداحافظ رفیق 

 خداحافظ ...

 -------------------------

پی نوشت : باز هم جا ماندیم ...