مانند آخرین مبارز
به نام خدا
میخواهم کاری انجام دهم ... لباس رزم برتن میکنم . میخواهم من هم مانند سلحشوران جنگهای تن به تن به مصاف دشمن بروم .اما لباس جنگم را دوست دارم . زیرا همرنگ لباس علمدار است . علمدار پاسدار خیمه هاست. نمیتواند کم و کاستی های خیمه ها را نادیده بگیرد. علمدار از اسب پیاده میشود بسمت کودکان میرود . کودکان که علمدار را به خوبی میشناسند بسویش میروند . علمدار با آن قامت بلند خم میشود و به کودکان احترام میگذارد .آنها تشنه اند ، کمی آب میخواهند . او هم در سخاوت بسیار بزرگ است ، میپذیرد... اما آب آوردن برای کودکان چندان آسان نیست . باید به قلب اهریمن زد . مثل یک سلحشور ...سوار بر اسب میشود . و پس از نگاهی عمیق اما با امید با لبخندی سرشار از مهربانی . با سرعت تمام بسوی دشمن حرکت میکند . دلیرانه صف ناگسستنی اهریمن را مشکند و بسوی آب میرود . سلحشور میداند . آب برای کودکان بسیار حیاتی است . او به آنها قول داده است . مشکش پر از آب . اما دلش پر از خون . چشمش پر از امید ، اما قلبش شکسته . سلحشور باز هم باید به قلب اهریمن بزند . او زخمی است . اما همچنان میرود . با دهها تیر که او را در رسیدن به کودکان همراهی میکند . چشمهای سلحشور نیز با اون قهر کرده است حالا شاید با دندانهایش بتواند آب را به کودکان برساند . اما او بر زمین افتاد به یکباره همه امیدهایش پر پر شد . کودکان را از دور میدید . همانطور که با زانوهایش خود را به سمت کودکان میکشید . با آخرین ضربه اهریمن ناپاک مانند یک مبارزه مقدس بر زمین افتاد .او بر زمین افتاد مانند همه خوبیها که بی حرمت شدند . او برزمین افتاد مانند پرپر شدن گل زیبای یاس . علمش هم روی زمین افتاد با وقار مانند خودش مانند آخرین مبارز ...