به نام خدا

دلم میگیرد ...

دلم میگیرد .به در و دیوار شهر که مینگرم ،چهره ای آشنا به خود گرفته اند. اینجا چه خبر است ؟ چرا هوا دگرگون است ؟ چرا دلها نگران است ؟ گویی میخواهد اتفاقی بزرگ روی دهد . کوچه پس کوچه های شهر بوی آشنایی میدهند . گویی باز هم تاریخ میخواهد تکرار شود . گویی عمو عباس باز میخواهد به دریا بزند تا قطره ای آب برای کودکان بیاورد . انگار بازهم کسی از سپاه دشمن روی برمیگرداند و آزاده میشود.طوفانی میشود . گردوخاکی به آسمان بلند میشود ... جلو میروم ناخودآگاه اشکهایم جاری میشود. عمو عباس را میبینم ، میخواهد برای کودکان آب بیاورد.میگویم عمو عباس نروید بچه ها آب نمیخواهند ، بچه ها به شما بیشتر احتیاج دارند .

چه اشتباهی ! او نباید برود ... جلویش را بگیرید ...

 او صدایم را نمیشنود سوار بر اسب میشود . فریاد میزنم عمو عباس ... نرو ... دستم به رکاب اسبش نمیرسد...او میتازد...

آری اینبار او تنها نمیرود . چشمهای نگران و صبور زینب و مظلومیت حسین ،عباس را تا آب همراهی میکند . خدا هم هست . عمویمان تنها نیست ...

قطره های اشک چشمهای بهت زده مرا میشویدو من، باید منتظر بمانم . شاید اینبار عمو عباس برگردد ...