چشمان کاملا بسته ...
به نام خدا
شاید نمیدانستی که گاهی من هم به یادت هستم . و بیشتر از گاهی... به تو ، به خودم و به کاری که می توانستیم انجام دهیم و ندادیم می اندیشم . . به خیالت چه فکر کرده ای؟ اینکه من نماندم و تو ماندی !؟ اینکه که من رفیق نیمه راه بودم تونبودی ؟بیا همدیگر را محکوم نکنیم . همیشه هم ما مقصر نیستیم . زمان صبر نکرد . زمان مقصر است . لا اقل از من و تو بیشتر .حالا چشمانم را می بندم . میدانم، میدانم ... فردا که چشمانم را بگشایم.دیگر نه من هستم ، نه تو ، و نه چیزی به نام عاشقی ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۰۷ ساعت 1:0 توسط مهدی تابش
|