باید رفت ...
به نام خدا
گفتم حواست کجاست ؟! گفتی عاشقی حواست را تا ناکجا آباد پرت کرده است ...گفتم سر به زیر باش گفتی خورشید را بیشتر دوست داری ! گفتم بیشتر باش ! اما تو سوءبرداشت کردی ... گفتم چشمانت را روی بعضی اتفاقات ببند ، گفتی با چشمان بسته همه چیز تاریک است... گفتم ببخش گفتی سخاوتمند هستم اما دستهایم خالی است! گفتم پس بمان ... گفتی چه امروز چه فردا باید رفت ...

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۱/۲۶ ساعت 18:54 توسط مهدی تابش
|