به نام خدا

همه ی ترسم از روزی است که تو را ببینم ولی نتوانم هر آنچه را که با خودم تمرین کرده بودم به تو بگویم . می دانی مقصر من نیستم . مقصر این دیالوگ های بی نظمند که همیشه عوض می شوند . تو چه توقعی داری ! وقتی که هر روز باید یک دیالوگ  تازه تمرین  کنم . تو چه توقعی داری ! وقتی هر روز در آینه نقشم را متفاوت می بینم . این همه تمرین کردم ... عاشقانه ... با خودم ... با آیینه... حرفهایم لحظه به لحظه عوض می شود ... البته نا گفته نماند بارها روحت را احضار کرده ام و حرفهایم را به او گفته ام . خوشحالم راز نگه دار است و تا به حال لام تا کام به تو حرفی نزده است . تو چه توقعی داری من بتوانم با این همه تمرینات نامنظم حرفهایم را به تو بزنم . اصلا تو چه توقعی داری که من حرفی بزنم !