بازی با قلب
به نام خدا
من گفتم : نمیشه . هر کاری کردم نشد . میدونستم اخرش اینطوری میشه ... میدونستم.
دوست گفت : چی چیو نمیشه . بلد نیستی ! اگه من جای تو بودم . آخ اگه اینطوری میشد . بهت میگفتم . به هر قیمتی بود بدستش میاوردم.
من گفتم به هر قیمتی بود ؟
دوست گفت :" آره"
من گفتم پس عشق چی میشد؟! عشق که اجباری نیست .
دوست گفت : عاشقش میکردم .
دوست ادامه داد . به همین سادگی رهایش نمیکردم . فکر کردی با یک نه گفتن پا عقب میکشیدم و میرفتم . .... نه آقا خیال کردی . من به کلمه "نه" حساسیت دارم . باید تبدیلش کنم به "آره ".
چشمان بهت زده ی من اما ، فقط نگاه میکرد .
دوست انگار از کره ی مریخ آمده بود .هیچ نمیدانست . از ارتباط آدمها هیچ چیز نفهمیده بود . تعجب نکردم . این روزها پر است از آدمهایی که نمیدانند و حرف میزنند . نمیدانند و راهنمایی میکنند ... او هرگز نخواهد فهمید معنی عشق تنیدن دو جسم در یکدیگر نیست . معنی عشق وصال خاکی نیست . معنی عشق تصاحب نیست . او میتواند باشد . نه در کنار تو بلکه در جایی دیگر اما عاشقش باشی به خاطر خودش .به خاطر وجودش.