به نام خدا

 

 

 

لیوان آب را تا ته نوشیدم . کنار پنجره نشسته بودم . قلم و کاغذ رو برداشتم تا چیزی بنویسم . چند بار هم نوشتم اما جالب نبود . پاره اش کردم . دوباره نوشتم . نه ... انگار امشب قلم یاری نمیکند تا از تو چیزی بنویسم .قلم را روی کاغذ خطی خطی ام گذاشتم ،پنجره را باز کردم . ناگهان نسیم خنکی که نوید پاییز را میداد صورتم را نوازش کرد. نگاهم به آسمان افتاد .خدای من چقدر ماه امشب درخشنده است .ماه انگار از هرشب بیدار تر است . نمیخواهم بیداری ام تقصیر ماه بیاندازم . نمیخواهم گناه کاغذهای خط خطی را گردن تو بیاندازم . میدانم چرا امشب لغات یاری ام نکردند . تو هم میدانی ...

 یادت هست همه لغتهای زیبای زندگی ام را به تو بخشیدم ؟ خوب معلوم است دیگر چیزی برای نوشتن ندارم . دستهایم خالی است . اما دل پری دارم . میگویند یک نفر هست که دستهای خالی را پر میکند . از عشق ، از معرفت . میگویند یک نفر هست که خیلی مهربان است . میگویند یک نفر هست که به گردن عالم خیلی حق دارد . نمیگذارد بی لغت بمانم .باید امشب سری به او بزنم . تا شاید ... نه ... حتما یاری ام کند .

 پی نوشت:

عید فطر مبارکه مبارک