جوانی اجازه این کار را نداد
به نام خدا
یادت باشد که دیدار ما در برهه ای زمان یک دیدار ساده بود . خیلی دلم می خواست این را به تو گوش زد کنم . اما جوانی اجازه این کار را نداد . خیلی دلم می خواست دستانت را بگیرم و رهایش نکنم ، اما جوانی این اجازه این کار را نداد . آن روز در آن محل ، آن ماشین قرضی ، یک ساعت مرخصی ، جیب خالی از اسکناس ... خیلی دلم می خواست بیشتر پیشت بمانم اما جوانی اجازه این کار را نداد ... یادت هست روز والنتاین آن عروسک سفید رومان دار و آن اتکلان مردانه ، خواستم از تو نگیرم ، اما جوانی اجازه این کار را نداد . آن روز آخر ،،، همه دقایق تو حرف زدی و گلایه کردی . خواستم اشکهایت را پاک کنم ، و بگویم خوشحال باش ، اما چشمهای بهت زده ام نتوانست مهارت کند ... وقتی که از روزهای بهتر می گفتی که در راهند خواستم بگویم ببخشید ! اما جوانی اجازه این کار را نداد .

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۵/۰۷ ساعت 8:20 توسط مهدی تابش
|