جايي براي پيردمردها نيست ...
به نام خدا
بعضي وقتها ناخود آگاه خند ه ام ميگيرد . ياد شيريني خاطرات شيرينم حس خوبي به من دست ميدهد .اما بعضي وقتها هم بغضم ميگيرد و چشمهايم خيس ميشود . ياد كودكي ام ميافتم . ياد دبستان و ياد همه دوران زندگي ام . ياد كيفم كه هميشه بوي كيك سيب مي داد . ياد چهره ي معصوم و دست هاي كوچكم .ياد افكار كودكانه ام . ياد صداقت صادقانه ام. ياد حرفهاي نسنجيده ام . ياد خط كشهايي كه ناظم ميزد ،ياد مشق هاي شب .ياد مهربونيهاي مامان و جذبه ي بابا. ياد مادربزرگ و لواشكهاي خوشمزه اش . دوچرخه ي قشنگ دوستهاي رنگارنگ.ياد مردم آزاري و فرار كردن ...
اينجا لبخندي تلخ تر بر لبانم مينشيند . به خيالت جامانده ام ؟! نه اشتباه نكن در كودكي نمانده ام . فقط نمي خواهم فراموشش كنم ... كمي جلوتر مي آيم ...
اما نه ، نمي خواهم . هر بار كه جلوتر مي آيم تو را ميبينم . تو زيبا بودي و مهربان . شاد بودي و همزبان ... اما...
نه ،همان كودكي بهتر است . بگذار همانجا بمانم ، انگار اينجا جايي براي پيرمردها نيست ...