به نام خدا

 

هر چند وقت یکبار این حالت را تجربه می کنم . حالت بدی است . نمیخواهم مثل لباسهای کهنه توی کمد دیواری ام  من هم روزی رنگ ببازم . و یا شبیه دفتر خاطراتم زرد و بی روح شوم . اما فقط خواستن من مهم نیست . این صدای ممتد ناامیدی چنان بلند است که نمیتوانم حتی صدای خودم را بشنوم.مهم نیست ، اگر دستانم در دستان تو بود . اهمیتی ندارد وقتی هجوم نیروهای اهریمنی احاده ات کرده اند اگر  دستانم در دستان تو باشد . کتابی را می خوانم که سراسر پر است از حرفهای خوب  . کاش تو هم بودی تا در کنار هم این کتاب را می خواندیم . آنوقت می دیدی که دیگر برای همیشه کنار هم میماندیم . همه این احوالات هنگام خواندنش به من دست می دهد . اما وقتی کتاب را می بندم . باز هم نفرت  جای عشق را می گیرد . چشمانم پر میشود از اشک . با خودم می گویم خوب شد که دیگر دستهایم در دستهای تو نیست ...