تا دیدار بعد خدانگهدار ...
به نام خدا
ابرهای سیاه آسمان را تیره کرده بود و باران شدیدی باریدن گرفته بود . پشت چراغ قرمز چهار راه دولت هنوز ۶۰ثانیه ی دیگر مانده بود . شیشه های پنجره ماشین بخار زده شده بودند و از پنجره سمت خودم بیرون کمی تار دیده میشد . یک سواری پراید سفید رنگ کنارم توقف کرد . نگاهی گذرا به سمت چپ کردم و سرم رو برگرداندم. ناگهان فکر کردم چقدر اشنا بود ، دوباره نگاه کردم . اما درست معلوم نبود . شیشه های بخار گرفته نمیگذاشتند تا من بتوانم او را ببینم . شیشه ماشین را پایین دادم .دقت کردم . البته نه آنطوری که خودش متوجه شود . بله خودش بود . حتی آن عروسک قرمز روی داشبورد ماشینش هم هنوز آنجا بود . روز بهاری با آن باران دل انگیزش زیباتر شده بود . میدانید روزها هم هر کدام برای ما معنایی دارند . برای بعضی همین امروز پایان راه و بعضیای دیگر تازه شروع راه هست . انها کنجکاوند میخواهند بدانند چطور و چگونه با مسایل جدید روبروشوند . اما برای بعضیا دیگر همه چیز رنگ پایان به خود گرفته است . حتی دوست ندارند به آغاز فکر کنند .
یاد آن روز آخر افتادم که بهم گفت :همیشه چقدر زود دیر میشه ، و مکثی کرد و ادامه داد :دنیا خیلی کوچیکه شاید دوباره همدیگر رو دیدیم ، من هم گفتم : دنيا هر چه قدر هم کوچیک باشه باز هم برای من و تو یه دنیاست . دستهای من را رها کرد و گفت پس تا دیدار بعد خدانگهدار ...