شاید وقتی دیگر
به نام خدا
دیروز یکی از بهترین دوستهایم را دیدم . خیلی دلش گرفته بود . گفتم :"چی شده . پس حلقه ات کو . ببینم دستتو . پس کو ؟ یه نگاه سرشار از بغض بهم انداخت و گفت: بیخیال شو مهدی !
دستش رو کشید رفت پشت میزش نشست. صورتش سرخ شده بود . میتونستم حدس بزنم چی شده. اما خواستم خودش همه چیز رو بگه.آره سارا . سارا . سارا .
سارایی که یکسال همه چیزش را گرفته بود . فکر .خیال . عشق . عقل. زندگی .کار .سفر. عمر... گفتم سارا چی؟ گفت مهدی ، همه چیز تموم شد . همه چیز... .
ماجرا رو تعریف کرد و من گاهی نگاهش میکردمو گاهی در میان حرفهایش می دویدم...
سرش رو پایین انداخت . بهش خیره شدم . میدونستم ...از ماهها قبل میدونستم عشق این دونفر نتیجه ای نداره . البته خودشون این رو خواسته بودن . وارد جزییات نمیشوم .من فقط دلداریش دادم و گفتم میتوانست از این بدتر هم باشد . اما آیا عمر ادم مگر چند بهار دارد که که هرکس چند تای آن را پاییز کند . سرم را تکان میدهم به نشانه تاسف !
یاد تو میافتم که تازه آغاز راهی تمام شب را احیا گرفتم . تا صبح ... تا صبح نخوابیدم . و به تمام حرفهایت فکر کردم . عشق ... زندگی و ادامه ...
با خودم گفتم شاید وقتی دیگر ...