به نام خدا

 

فصل پاييز وقتي مياد يك حس تازه اي به آدم دست ميدهد . بوي مدرسه و كيف و كتاب يه احساس جالب به آدم ميده . يادتون هست يه روز تمام دقدقه ي زندگيمون خريدن دفترچه ي صد برگ و اسم نويسي توي لوازم التحريرها براي دريافت كتابهاي اون سال تحصيلي  بود .  بوي كتاب نو واي كه چه لذتي داشت با خودم ميگفتم امسال ديگه كتابهامو تميز نگه ميدارم .اما دريغ و افسوس چند صباحي كه از سال تحصيلي نو ميگذشت بازم همون آش و همون كاسه .اين روزاي مدرسه منو ياد شير ۷تومني و ساندويج ۱۰ توماني ميندازه . يادش بخير كل پول توي جيبي يك ماهمون از ۱۰۰ تومن فرا تر نميرفت .

هنوز هم وقتي از كنار دبستان عدالت كه گذر ميكنم . تمام خاطرهايم زنده ميشود . خانم اصفهاني ، آقاي عبداللهي .آقاي شاهي و يه ناظم خيلي خيلي عصباني به اسم آقاي اسماعيلي . كه هميشه مثل كاووس بود براي بچه هاي هم سن و سال من ...

يادش بخير اونوقتا مادربزرگ ميگفت : مهدي جان بزرگ شدي ميخواي چيكاره بشي؟ منم بادي توي غبغبه مي انداختم و با همون افكار كودكانه ميگفتم : ميخوام دكتر بشم . آخه ميدوني چرا ؟ ميخوام دكتر بشم تا تو رو خوب كنم . مادر بزرگ كه اون روزها از ديگه از پا افتاده بود . ميخديد و ميگفت . تا موقعي كه تو دكتر بشي من ديگه نيستم . بعد يه بوسم ميكرد و يه دستي روي سرم ميكشيد . منم ميگفتم :نخيرم .اصلا اينطوري نيس حالا ميبيني . حالا من دكتر نشدم و اون خيلي وقته از پيشمون رفته . مادربزرگ شايد اگه تو بودي حتما دكتر ميشدم ...

پي نوشت :

كاش به زماني برگرديم كه تنها غم زندگيمون شكستن نوك مدادمان بود ...