يك روز ...
به نام خدا
هوا رو به تاريكي ميرفت . جاده پر پيچ و خم الموت چشمانم را خسته كرده بود . يكي دوبار ايستادم تا بچه ها بالا بياورند . يك روز كامل تورگردي در استان قزوين منطقه الموت رمقي برايمان نگذاشته بود . جواد حال خوبي نداشت . گفت مهدي نگه دار. از ماشين پياده شد و چند باري بالا آورد. علتش رو ميدونستم . به خاطر جاده بود . سر آدم گيج ميرفت . امير هم همينطور .ظبط ماشين رو خاموش كردم . و سرعت ماشين رو به ۲۰ كاهش دادم . جاده سوت وكور بود . انگار فقط ما بوديم كه توي جاده ميرفيتيم . هيچ ماشيني از روبرو نمي آمد و يا حتي از ما سبقت نميگرفت . حاجي صندلي پشت سر من نشسته بود . حاجي از هممون بزرگتره . اون آدم جالبيه و هميشه يك دوربين عكاسي همراهش داره . حاجي توي ميراث كار مي كنه. گفت مهدي يواش تر برو ميخوام از غروب عكس بگيرم . گفتم باشه . حق داشت . غروب زيبايي كه سالها بود در پشت برجها و ساختمانهاي خاكستري شهر پنهان بود . حالا بايد ديد . حاجي چند عكسي با دوربين ديجيتال خود انداخت جواد و امير هم كمي آبليمو خوردند و بهتر شدند. موبايل حاجي زنگ خورد. بعد از چند دقيقه صحبت كردن . ديدم حاجي رفت توي خودش . بغض گلويش را آزار ميداد. گفتم خدا بد نده حاجي چي شده ؟ گفت يه دوستي دارم كه جانبازه . چند وقته پيش رفته بود تا از هلال احمر كپسول بگيره بهش گفتن .بايد پولش رو پرداخت كني . خوب كپسول هم گرونه . نتونسته بود پرداخت كنه و قتي از اونجا اومده بود بيرون از نفس تنگي روي زمين افتاده بود تا اينكه مردم به دادش رسيدن.به من زنگ زده بود تا وامي چيزي براش جوركنم بتونه بره كپسول اكسيژن بگيره . خيلي ناراحت شدم . با خودم گفتم . اينا مگه همون آدمهايي نيستن كه ازشون دم ميزنيم . همونهايي كه با خدا معامله كردن.صبح تا شب فرهنگ شهادت را ترويج ميكنيم .بعد اينطور حمايت ميكنيم از آنها. برايش قصه خوردم .سكوت تا نيم ساعت برقرار بود . شايد حرفهاي زيادي بود كه دلم مي خواست بگويم . اما چه فايده ؟ هيچ كدام كپسول اكسيژن نميشد . گفتم حاجي اگه نتونستي براش وام جور كني .بگو تا باهم يه پولي روي هم بزاريم و مشكل رو حل كنيم . حاجي گفت . بايد اساسي حل شه ...ديگه چيزي نگفتم . حالا بعد یک روز تور گردی همه انرژیمان تمام شده بود . خوب شد فردایش جمعه بود .جواد حالش بهتر بود و امير ساكت به بيرون نگاه ميكرد .روي تابلوي بزرگ جاده نوشته بود :به تهران خوش آمديد...