به نام خدا


 

داشتم درس می خواندم . نگاهی از پنجره به بیرون انداختم . خسته شدم ، کتابم را بستم . کنار پنجره حیاتمان هر چند که زیاد زیبا نیست ، می ایستم . من را یاد چیزی نمی اندازد . یک لیوان چای . یک عالم جزوه درسی . امتحانات میان ترم . دوست دارم درس بخوانم . اما می دانم زیاد توفیری ندارد . در ایران معمولا سواد حرف اول را نمی زند . کسی که می خواهد استخدام شودباید کسی یا کسانی را داشته باشد . اینجا قانون حکومت نمی کند . انها که پول دارند  درگیر بازار طلا و سکه اند و آنها که ندارند پشت درب شرکتها و سازمانها علف سبز می کنند . و یا دست فروشی می کنند . و یا کمی بهتر با مدرک فوق لیسانس در پیک موتوری محلمان کار می کنند.تازه دیشب یکی از دوستانم را دیدم که با وانت آلوچه می فرخت . فصل آلوچه الان در ورامین است. به فکر افتادم خوب بد نیست کیلویی ۲ ،۳ تومان می شود فروخت . با خودم گفتم تا درآمدن آلوهای دماوند صبر میکنم . تا اواسط تابستان ...

  کتاب را  باز می کنم  و دوباره درس می خوانم .