کوچه ها شاهدند ...
به نام خدا
امروز که به یکی از دوستانم برخوردم . یه نیم ساعتی باهم صحبت میکردیم . از این طرف از اون طرف از هر طرف . صحبت میکردیم . آخه یکی دو ماهی بود همدیگرو ندیده بودیم . گفتم راستی مدرکت رو رفتی از دانشگاه بگیری گفت آره همون روزای اول که اومده بود گرفتم .
گفتم راستی روزه ای . با خودم گفتم شاید این دوستم هم مثل بعضیا که روشون نمیشه مذهبی بودنشون را رو کنند بگه نه . اما گفت آره . اما چه روزه ای ؟!!!
اون گفت چه روزه ای . و بعد ادامه داد و چیزی گفت که تمام وجودم را لرزاند . گفتم منظورت چیه ؟گفت : روزه ما روزه ی گرسنگیه ، فقط گرسنگی!!!
فقط گرسنگی! دو کلمه بود . اما دوکلمه ای که یک دنیا معنا داشت . آن لحظه چیزی نگفتم با هم خداحافظی کردیم و من خیلی فکر کردم .به اینکه فقط شکمهایمان روزه است و روزه به دست وزبان و چشمهایمان واجب نگردیده است. راستی بقیه مذهب ما هم همینطور است؟ بقیه چیزها را هم همینگونه انجام میدهیم؟راستی چرا اینقدر به اسلام ظلم میکنیم ؟
یاد دو تا از دوستان (البته نه زیاد دوست) افتادم که پس از گرویدن به یک دین دیگر چطور مذهبی شدند و چطور کتاب مقدس را سایه به سایه خود می بردند .و هنگام مواجهه شدن با هر کس چطور ادای احترام میکردند پیش از آن حتی جواب سلام را گلچین میکردند و به هر کسی جواب نمیدادند . یقین دارم حتی ، حتی یکبارهم بویی از تعالیم دین سابق خود نبرده بودند .براستی در کتاب مقدس چه چیزی نوشته است که آن دو پس گرویدن به آن دین اینگونه مذهبی شدند ؟
نمیدانم . شما بگویید .من نمی فهمم . باز هم به نتیجه نرسیدم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
علی جان من مظلومیت و غربت یک لحظه ی تو را به دین و دنیایی دیگر نخواهم داد (انشاء الله)... کوچه ها شاهدند...