به نام خدا


اينروزها من را ياد جنبش هاي آزادي خواهانه مي اندازد . ياد روزهايي كه همه حرف دلها و زبانها يك چيز بود آزادي ...  اما آزادي چه قيمت گزافي داشت . و چه تاواني ... حالا كه نگاهي نه چندان عميق به گذشته مي كنم . مي بينم شايد خيلي خيلي بيشتر هم پرداخته ايم . پيروزي حق ما بود و به آن رسيديم . اما نگهداشتن پيروزي انگار سخت تر است .  مي دانيد  دفتر خاطرات من به آن روزها قد نمي دهد . مطمئنم اگر مي داد حرفهاي بهتر براي گفتن داشتم . نقل قول فايده اي ندارد . من هر روز از كنار ميدان ژاله (شهداي فعلي) رد مي شوم . يادم هست قديمها سه تنديس از گلهاي لاله  به نشانه تجليل از شهداي 17 شهريور ساخته بودند و در وسط ميدان گذاشته بودند . اما الان ديگر سالهاست كه از آنها خبري نيست .ميدان شهدا اين روزها محل گذر اتوبوسهاي برقي است  . اصلا ميدان شهدايي وجود ندارد ، به يك چهارراه تبديل شده است كه از غرب به بهارستان و از شرق به بزرگراه شهيد دوران و از شمال به ميدان امام حسين و از جنوب به شهباز ختم ميشود. به خودم مي گويم اگر ما هم يك روز همه بهايي را كه براي آزادي داده ايم فراموش كنيم آن وقت مانند اتوبوسهاي بي روح برقي از روي لاله ها رد مي شويم ...