به نام خدا

 

امروز صبح با اينكه ديرم شده بود ، اما اتوبوس همزمان با رسيدن من توي ايستگاه رسيد و ديگر سوار تاكسي نشدم . از خانه ما تا ايستگاه صبحها220 قدم راه است . اما بعد ازظهر ها كه از كار بر ميگردم 250 قدم است نميدانم چرا بعدازظهرها راه خانه يمان كش مي آيد . شايد به خاطر خستگي باشد و شايد هم به خاطر قدمهاي كوتاه تر از صبح .

با همان اتوبوس رفتم . اتوبوس اول صبح خيلي شلوغ بود . تا مقصد ده ، دوازده ايستگاه اتوبوس راه هست . بين راه يك پيرمرد كه نميتوانست درست بايستد سوار اتوبوس شد . هميشه يك نقر به پاي اين طور آدمها بلند ميشود . تمام صندليهاي قسمت مردانه پر بود .مردها مثل هميشه ساكت بودند و صداي جيغ و داد زنان و بچه مدرسه ايها طنين انداز بود . پيرمرد خواست به قسمت زنانه اتوبوس برود كه با اعتراض بي مورد عده اي از زنان روبرو شد . برايم تعجب داشت . هنگامي كه صندليهاي طرف مردانه خاليست زنها بدون اجازه و با غرور و قيافه جوري روي صندليها مي نشينند كه كسي جرآت اعتراض نداشته باشد.  و بلند بلند باهم صحبت مي كنند و ميخندند .

بهر حال وسط اتوبوس ايستاد . توي اين مدت من با خودم فكر ميكردم چرا كسي بلند نميشود كه اين پيرمرد بنشيند . من هم روي صندلي يكي مانده به آخر نشسته بودم و همينطور كه داشتم صندلي ها را با چشم وارسي ميكردم. فهميدم خودم بايد بلند شوم  . از جايم بلند شدم تا اون پيرمرد بنشيند .گفتم :حاج آقا بفرماييد . ناگهان پيرمرد با قيافه اي  عصباني و لحني تند گفت : حاجي پدرته ! بشين سرجات لازم نكرده بلند شي . گفتم: خوب ببخشيد . گفت :لازم نكرده عذرخواهي كني !!! . مردم با تعجب نگاهي به پيرمرد و به قيافه ضايع شده ي من كه سرخ شده بود كردند و بعضيها هم زير لب چيزهايي گفتند . بغل دستي من هم گفت ولش كن بابا اعصاب نداره ! چه آدمايي پيدا ميشن ...

من هم براي اينكه ضايع شده بودم و نميتونستم ديگه توي اتوبوس باشم همان ايستگاه پياده شدم و بلند شدنم را به بهانه ي پياده شدن در دو ايستگاه مانده به مقصد جبران كردم . به خودم گفتم حالا كه دير شده  ،دو  ايستگاه به مقصد مانده ، خط ويژه هم تاكسي ممنوع ،...ديگر نوبره نوبر است . به ساعتم نگاه كردم و گفتم فقط يك راه مانده  ، اتوبوس بعدي ...