وقتی سوار اتوبوس میدان انقلاب شدم . از هیچی خبر نداشتم . آن روزها اطلاع رسانی اینقدر نبود . که ما که در آنسوی شهر بودیم بفهمیم که این سوی شهر چه خبر است . روز ۱۸ تیر بود و برای دریافت کارت دانشگاه از منزل بیرون زده بودم . شاید ۶ یا هفت ایستگاه مانده بود که اتوبوس توقف کرد . همه ناراضی بودند . داد و بیدادشان با راننده بود . راننده که چاره ای نداشت گفت از اینجا به بعد خیابان را بسته اند . همه پیاده شدند . من هم راه خودم را گرفتم و رفتم . سمت پل حافظ مسیرم بود .بالاخره بعد از ۴۵ دقیقه راه رفتن به درب دانشگاه امیر کبیر رسیدم . قرار بود کارت ورود به جلسه امتحان رو دریافت کنم . صف زیادی منتظر گرفتن کارت بودند . آن روزها هنوز سیستم اینترنت و کارت اینترنتی نبود . باید می رفتی مثل بوق در پشت درب دانشگاه می ایستادی . هنوز نوبت من نشده بود که کارتم را بگیریم . عده ای چماق بدست را دیدم که پشت سر یک نیسان با چه شتابی شعار گویان به سوی کوی دانشگاه حرکت می کردند . شنیده بودم جلوی درب دانشگاه تهران هم درگیری وجود دارد . یاد حرفهای مردم توی اتوبوس افتادم . لباس شخصی ها و این حرفها . مثل اینکه بی راه هم نگفته بودند . ناگهان خیابان بدجوری شلوغ شد . انگار درگیریها به خیابانهای اطراف کشیده شده بود . من که خیلی ترسیده بودم . بی خیال کارت و دانشگاه شدم و از همون راهی که آمده بودم برگشتم . از آن روز همیشه با خودم به این سئوال فکر می کردم . که چه کسانی ، با چه اهدافی و چرا ؟!